دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۶۱۰۸

صائب تبریزی
از جفای چرخ نالیدن نمی آید ز من گوش خصم سفله تابیدن نمی آید ز من
دست بیعت با توکل داده ام روز ازل از برای رزق کوشیدن نمی آید ز من
شمعم اما خانه همسایه از من روشن است بر فروغ خویش چسبیدن نمی آید ز من
برنمی خیزد صدا از دست چون تنها بود پیش بی دردان خروشیدن نمی آید ز من
خانه صیاد می دانم لباس فقر را خرقه تزویر پوشیدن نمی آید ز من
بی میانجی مهربان می خواهم آن دلدار را گل به دست دیگران چیدن نمی آید ز من
گر چه دارم صد زبان آتشین چون آفتاب از گناه خویش پرسیدن نمی آید ز من
آسمان گو توتیا کن استخوان های مرا رو به خاک عجز مالیدن نمی آید ز من
گر چه دارم پنجه شیر ژیان در آستین سینه موری خراشیدن نمی آید ز من
ریشه غم، زعفران گردد اگر در سینه ام چون گل تصویر، خندیدن نمی آید ز من
در کنار گل چو شبنم جای خود وا می کنم سینه بر خاشاک مالیدن نمی آید ز من
داغ را از ننگ مرهم کرده ام صائب خلاص گل به روی مهر مالیدن نمی آید ز من