دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۵۷۷۶

صائب تبریزی
چو خامه نیست ز من هر سخن که می گویم که من به دست قضا این طریق می پویم
نظر به عذر گناه است جرم من اندک به خون ز دامن آلوده داغ می شویم
چو تخم، دانه اشکم نهان بود در خاک ز بس که گرد حوادث نشسته بر رویم
ز دل سیاهی من آفتاب گم شد و من هلال عید درین ابر تیره می جویم
ز خواب مرگ جهد خون مرده دلها به هر طرف که رود آستین فشان بویم
شبی فتاد به کف زلف او و عمری رفت همان ز هوش روم دست خود چو می بویم
ز پیچ و تاب شدم زلف و از پریشانی به گردن تو حمایل نگشت بازویم
ز بس که گریه فرو خورده ام به دل صائب ز جوش دل رگ ابری شده است هر مویم