دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۵۷۷۱

صائب تبریزی
چو گل به ظاهر اگر خنده در دهان داریم به دیده خار ز اندیشه خزان داریم
جگر شکاف محیط است چون عصای کلیم ز آه تیر خدنگی که در کمان داریم
شکسته رنگی ما نامه ای است واکرده چگونه درد دل خویش را نهان داریم؟
همان به بال و پر خود چو تیر می لرزیم اگر چه قوت پرواز از کمان داریم
بری ز پرورش ما نخورد در همه عمر چو سرو و بید خجالت ز باغبان داریم
اگر چه بی ثمر افتاده ایم خوش وقتیم که همچو سرو دل جمعی از خزان داریم
ز اعتبارشود بیش خاکساری ما که ما به صدر همان جا در آستان داریم
ازان جو شمع ز ما روشن است محفلها که هر چه در دل ما هست بر زبان داریم
عجب که محو شود یاد ما ز خاطرها چو صبح حق نفس بر جهانیان داریم
فغان ز داغ غریبی برشته تر گردد علاقه ما به قفس بیش از آشیان داریم
سگ در تو ز رزق هماست مستغنی و گرنه ما هم یک مشت استخوان داریم
همین ز گرد یتیمی است چون گهر صائب کناره ای که درین بحر بیکران داریم