دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۵۷۳۵

صائب تبریزی
ز بردباری ما خوار و زار شد عالم ز کوه طاقت ما سنگسار شد عالم
بس است سلسله جنبان نسیم دریا را ز بیقراری ما بیقرار شد عالم
ز گوشه دل خود سر برون نیاوردیم اگر خزان و اگر نوبهار شد عالم
بهشت برگ خزان دیده ای است عارف را ز سیر چشمی ما شرمسار شد عالم
کدام دست برآمد ز آستین یارب که یک پیاله می بر خمار شد عالم
کند فضولی مهمان بخیل را بدخو ز سازگاری ما سازگار شد عالم
توان حریف دغا را به نقش کم دل برد ز پاکبازی ما خوش قمار شد عالم
کباب سوخته را اشک نیست حیرانم که چون ز خون دلم لاله زار شد عالم
نداشت مایه ابر بهار عالم خشک ز تر زبانی ما نوبهار شد عالم
ز ناله های جگرسوز خامه صائب چو لاله یک جگر داغدار شد عالم