دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۵۵۸۳

صائب تبریزی
قضا روزی که کرد از چار عنصر خشت بالینم غبارآلود شد آیینه چشم جهانبینم
ز غفلت در بهشت بیخودی بودم، ندانستم که دارد تلخی تعبیر در پی خواب شیرینم
زمین پست فطرت کیست تا نخجیر من گردد که گردون سینه کبک است پیش چنگ شاهینم
ز سوز عشق هر مو برتنم شمع می سوزد نه مجنونم که چشم شیر باشد شمع بالینم
مرا تهدید فردا می دهد واعظ، نمی داند که من امروز در دوزخ ز چشم عاقبت بینم
نظر واکرده ام در وحشت آباد پریشانی بنات النعش آید در نظر چون عقد پروینم
به کردار بد و افعال زشت من مبین صائب همینم بس که از مدحتگران آل یاسینم