دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۵۱۳۶

صائب تبریزی
منم به نکهت خشکی ز بوستان قانع ز وصل گل به خس و خار آشیان قانع
درون خانه شکارش آماده است کسی که گشت به خمیازه چون کمان قانع
زبان دراز بود، هرکه همچو تیغ شود به خون ز نعمت الوان این جهان قانع
چرا طفیلی زاغ سیاه کاسه شود؟ کسی که همچو هما شد به استخوان قانع
به سیم ، دامن یوسف ز دست نتوان داد ازان جهان نتوان شد به این جهان قانع
همیشه بر لب بام خطر بود درخواب ز صدر هرکه نگردد به آستان قانع
ز آب خضر حیات ابد تمنا کن مشو ز تیغ شهادت به نیم جان قانع
شود خزینه اسرار سینه اش صائب کسی که شد به لب خامش ازبیان قانع