دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۵۰۲۷

صائب تبریزی
ز دل برون نرود چشم آشنا رویش سری به دامن مجنون نهاده آهویش
فکند از سر گردنکشان عالم خاک کلاه عقل، تماشای طاق ابرویش
ز خواب حیرت، آیینه راکند بیدار اگر چنین شود ازمی عرق فشان رویش
ز حال دل خبرم نیست، اینقدر دانم که دست شانه نگارین برآمد ازمویش
ز خواب مرگ چو گل تازه روی برخیزند اگر به خاک شهیدان گذر کند بویش
که دیده نافه ز آهو دونده ترباشد؟ که دیده زلف که باشد رساتر از بویش ؟
که آب می دهد از روی آتشینش چشم ؟ اگر عرق نکند پرده داری رویش
ز بار دل کند آزاد سرو راصائب در آن چمن که کند جلوه قد دلجویش