دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۴۶۹۲

صائب تبریزی
ترا لبی است ز چشم ستاره خندانتر مرادلی ز دهان تو تنگ میدانتر
دلی است در بر من زین جهان پر وحشت ز چشم شوخ تو از مردمان گریزانتر
حذر ز خیرگی من مکن که دیده من ز چشم آینه صدپرده است حیرانتر
اگرچه در کمر یار حلقه کردم دست همان ز زلف بود خاطرم پریشانتر
برآن عذار جهانسوز، قطره عرق است ستاره ای که بود ز آفتاب بخشانتر
اگر چه سینه آیینه از غرض پاک است ز دیده تر من نیست پاکدامنتر
شد از سفیدی مو بیش بیقراری دل که می شود به دم صبح شمع لرزانتر
صلاح خالص ازان کن طلب که طاعت را کند ز دیده خلق از گناه پنهانتر
ز سوز عشق رگ جان به تن مرا صائب ز مو برآتش سوزنده است پیچانتر