دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۳۸۱۵

صائب تبریزی
بغیر خط که ز رخسار یار برخیزد که دیده است ز آتش غبار برخیزد؟
چنین که من شده ام پا شکسته، هیهات است که گرد من ز ره انتظار برخیزد
اگر به سبزه خوابیده بگذری چون آب به پیش پای تو بی اختیار برخیزد
فتد ز سیلی باد خزان به خاک چو برگ ز خاک هرچه به فصل بهار برخیزد
چنین که گرد حوادث ز هم نمی گسلد چسان ز آینه دل غبار برخیزد؟
مرا ز خواب گران قد خم برانگیزد ز زیر تیغ اگر کوهسار برخیزد
مدار دست ز دامان بیخودی صائب که هرکه مست فتد هوشیار برخیزد