دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۳۷۲۶

صائب تبریزی
غریق عشق چه اندیشه از خطر دارد؟ ز سر گذشته چه پروای دردسر دارد؟
اثر مجو ز دعا تا دلت درست بود که در شکستگی این بیضه بال و پر دارد
پسر تلاش یتیمی کند ز حسن غریب صدف چه آبله ها در دل از گهر دارد
کسی ز قید جهان همچو سرو آزادست که با هزار گره دست بر کمر دارد
به شیشه باده پر زور کار سنگ دارد ز بیقراری من آسمان خطر دارد
چنان که از سگ خاموش راهرو ترسد ز آرمیدگی نفس، دل حذر دارد
چو نیست قسمت صائب حدیث تلخی ازو چه سود ازین که لبت تنگها شکر دارد؟