دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۳۷۲۱

صائب تبریزی
درشتی از فلک شیشه رنگ می بارد زمانه ای است که از شیشه سنگ می بارد
لب صدف زده تبخال و ابر بی انصاف به کام شیر و دهان پلنگ می بارد
گشاده رو سخن سخت نشود ز کسی به هر دری که بود بسته سنگ می بارد
نه هر که داغ گذارد ز دردمندان است که زهر چشم ز داغ پلنگ می بارد
تو از فشاندن تخم امید دست مدار که ابر رحمت حق بی درنگ می بارد
اگر عیار تریهای روزگار این است ز چهره گل امید رنگ می بارد
مدار از گل این باغ سازگاری چشم که خون بیگنهانش ز چنگ می بارد
چرا عقیق نسازد به سادگی صائب درین زمانه که از نام ننگ می بارد