دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۲۲۶۱

صائب تبریزی
غباری بجا از زمین مانده است بخاری ز چرخ برین مانده است
ز گل خار مانده است و از می خمار چه ها از که ها بر زمین مانده است
پریده است عقل از سر مردمان نگین خانه ها بی نگین مانده است
به این تنگدستان ز ارباب حال لباس فراخ آستین مانده است
همین ریش و دستار و عرض شکم بجا از بزرگان دین مانده است
ز ازرق لباسان خورشید روی همین یک سپهر برین مانده است
منم صائب امروز بر لوح خاک اگر یک سخن آفرین مانده است