دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۲۱۸۸

صائب تبریزی
منظور من آن موی میان است و میان نیست رزق من ازان تنگ دهان است و دهان نیست
فریاد که آن دلبر شیرین سخن از شرم چون غنچه سراپای زبان است و زبان نیست
از بوالعجبیهاست که شیرینی عالم مستور در آن تنگ دهان است و دهان نیست
این با که توان گفت که سررشته جانها وابسته به آن موی میان است و میان نیست؟
فریاد که از بی دهنی درد دل ما وقوف به تقریر زبان است و زبان نیست
نوری که بود روشن ازو دیده عالم چون مهر جهانتاب عیان است و عیان نیست
آن جام جهانی که جهان در طلب اوست از دیده ادراک نهان است و نهان نیست
هر چند که با هم نشود سیر و سکون جمع در صلب گهر، آب روان است و روان نیست
از بی بصری در نظر تنگ خسیسان یوسف به زر قلب گران است و گران نیست
آن پیر سیه دل که مقید به خضاب است در چشم خود از جهل جوان است و جوان نیست
این طرفه که صائب دل صد پاره ما را شیرازه ازان موی میان است و میان نیست