دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۱۹۷۲

صائب تبریزی
روی شکفته شاهد جان فسرده است آواز خنده شیون دلهای مرده است
دخل تو گر چه جز نفسی چند بیش نیست خرجت ز کیسه نفس ناشمرده است
چون غنچه این بساط که بر خویش چیده ای تا می کشی نفس همه را باد برده است
سیلاب را ز سایه زمین گیر می کند کوه غمی که در دل من پا فشرده است
صائب چو موج از خطر بحر ایمن است هر کس عنان به دست توکل سپرده است