دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۱۹۵۱

صائب تبریزی
دستی به جام باده حمرایم آرزوست دست دگر به گردن مینایم آرزوست
چون ریگ، سیر دامن صحرایم آرزوست تخت روان ز آبله پایم آرزوست
پرگاروار با قدم آهنین خویش گشتن به گرد نقطه سودایم آرزوست
تا از جگر برآورم این خارها که هست از دهر سوزنی چو مسیحایم آرزوست
گردد ز بیم سوختن خود کباب من بیدرد را گمان که تماشایم آرزوست
نتوان به عیب خویش رسیدن ز راه چشم آیینه داری از دل بینایم آرزوست
آیینه ام سیه شده از قحط همنفس روشنگری ز طوطی گویایم آرزوست
امید بوسه از دهن تنگ آن نگار بیجاست گر چه، خواهش بیجایم آرزوست
زان دم که چشم من به سراپای او فتاد گشتم تمام چشم و سراپایم آرزوست
عالم به چشم من دل فرعون گشته است صبح امید ازان ید بیضایم آرزوست
صائب بهشت اگر چه نیاید به چشم من دزدیده دیدن رخ زیبایم آرزوست