دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۱۸۴۹

صائب تبریزی
دلم ز گریه مستانه هم صفا نگرفت فغان که آب شد آیینه و جلا نگرفت
نیامد از ته حرف شکوه ام به زبان شرر ز آتش آسوده ام هوا نگرفت
کجا به مردم بیگانه انس می گیرد؟ رمیده ای که سلامی ز آشنا نگرفت
ز چشم، کاسه دریوزه سیر چشمی من به رنگ بی بصران پیش توتیا نگرفت
ز مد عمر، نصیبش سیاهکاری بود کسی که سرخط مشق جنون ز ما نگرفت
شود به باد کجا حکم او روان چون آب؟ سبکروی که هوا را به زیر پا نگرفت
بس است سایه تیر تو استخوان مرا مرا به زیر پر و بال اگر هما نگرفت
کجا رسدبه گریبان مدعا صائب؟ که دست کوته ما دامن دعا نگرفت