دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۱۸۳۰

صائب تبریزی
خوش آن که چون گل ازین گلستان دمید و گذشت چو صبح یک دو نفس سرسری کشید و گذشت
نریخت رنگ اقامت درین خراب آباد سری چو ماه به هر روزنی کشید و گذشت
به قدر آنچه سرانجام توشه باید کرد درین رباط پر از وحشت آرمید و گذشت
پناه برد به دارالامان خاموشی ز زخم تیغ زبان خون خود خرید و گذشت
فریب نعمت الوان نوبهار نخورد چو لاله کاسه پر خون به سر کشید و گذشت
دلم ز منت آب حیات گشت سیاه خوش آن که تشنه به آب بقا رسید و گذشت
هزار غنچه دل واکند سبکروحی که چون نسیم بر این گلستان وزید و گذشت
گذر ز چرخ مقوس به قد همچو خدنگ که هر که ماند به زیر فلک خمید و گذشت
خوشا کسی که ازین باغ پر ثمر صائب به جای میوه سر انگشت خود گزید و گذشت