دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۱۸۲۶

صائب تبریزی
عنان دل ز من آن دلربا گرفت و گذاشت چو دلپذیر نبودش چرا گرفت و گذاشت
عیار موجه بیتاب ما ز دریا پرس که بارها سر زنجیر ما گرفت و گذاشت
فریب چشم پریشان نگاه او مخورید که در دو روز هزار آشنا گرفت و گذاشت
ز انفعال مرا روی بازگشتن نیست خوشا کسی که طریق خطا گرفت و گذاشت
ز گل مدار امید وفا که دست ازوست که رنگ عاریتی از حنا گرفت و گذاشت
قدم ز ناف غزالان به کام شیر نهاد سبکروی که طریق رضا گرفت و گذاشت
عنان من گل بی دست و پا کجا گیرد؟ که خار دامن من بارها گرفت و گذاشت
ز سختی دل سنگین خویش در عجبم که همچو موم بی نقشها گرفت و گذاشت
نبود جوهر مردانگی زلیخا را وگرنه دامن یوسف چرا گرفت و گذاشت؟
به درد من نتوان برد ره که دست مسیح هزار مرتبه نبض مرا گرفت و گذاشت
مشو مقید موج سراب این عالم که خضر دامن آب بقا گرفت و گذاشت
ز پشت دست ندامت همیشه رزق خورد کسی که دامن اهل صفا گرفت و گذاشت
مجو ز چرخ مروت که این سیاه درون ز دست کور مکرر عصا گرفت و گذاشت
ز نقش روی به نقاش کن که هر کف خاک هزار بار فزون نقش گرفت و گذاشت
مرا ازان سنگ کو شکر و شکوه هر دو بجاست که استخوان مرا از هما گرفت و گذاشت
ز نقد داغ اثر در جهان نهشت دلم ز بس که بر سر هم چون گدا گرفت و گذاشت
جهان سفله چو فرزند بی خطا صائب مرا ز چرخ به دست دعا گرفت و گذاشت