دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۱۸۲۱

صائب تبریزی
ز دام سوختگان عشق را رهایی نیست ز لفظ، معنی بیگانه را جدایی نیست
درین زمانه چنان راه فیض مسدوست که از شکاف دل امید روشنایی نیست
خوش است دردل شب دستگیری محتاج عبادتی که نهانی بود ریایی نیست
ز بیقراری دراست تیغ بازی من وگرنه موج مرا میل خودنمایی نیست
دل من و تو ز همصحبتان دیرینند مرا به ظاهر اگر با تو آشنایی نیست
ز فیض بی ثمری فارغ از خزان شده ام مرا چو سرو شکایت ز بینوایی نیست
فغان که آبله در پرده می کند اظهار شکایتی که مرا از برهنه پایی نیست
خمش ز دعوی دانش، که جهل را صائب هزار حجت ناطق چو خودستایی نیست