دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۱۷۸۸

صائب تبریزی
ز باده حالت فرزانه می توان دانست حریف را به دو پیمانه می توان دانست
فروغ حسن درین انجمن نمی ماند ز بیقراری پروانه می توان دانست
خراب حالی من ترجمان عشق بس است که زور سیل ز ویرانه می توان دانست
بلند همتی ساقیان میکده را ز طاق ابروی مردانه می توان دانست
عیار چهره چون آفتاب ساقی را ز جوش سینه میخانه می توان دانست
حضور گوشه نشینان کنج عزلت را ز بستن در کاشانه می توان دانست
زبان شکوه بود حاصل برومندی ز خوشه بستن هر دانه می توان دانست
اگر تو چشم توانی ز هر دو عالم بست ره برون شد ازین خانه می توان دانست
ز برگریز پر و بال شوق می ریزد بهار شورش دیوانه می توان دانست
رسیده اند ز پرسش به کعبه راهروان به جستجو ره میخانه می توان دانست
تمام شد سخن و حرف زلف او برجاست درازی شب از افسانه می توان دانست
قماش حسن گلوسوز شمع را صائب ز جانفشانی پروانه می توان دانست