دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۱۷۷۰

صائب تبریزی
چراغ صبح و دم مستعار هر دو یکی است بقای خرده جان و شرار هر دو یکی است
ز لطف و قهر نمی بالم و نمی نالم به خار خشک، خزان و بهار هر دو یکی است
چنان ربوده این باغ و بوستان شده ام که نوشخند گل و نیش خار هر دو یکی است
فسردگی و کدورت شده است عالمگیر جوان و پیر درین روزگار هر دو یکی است
چنان گزیده دنیای بد گهر شده ام که پیش دیده من گنج و مار هر دو یکی است
مکن به بدگهران مردمی که آتش را چه گل به جیب فشانی چه خار هر دو یکی است
چه لازم است شب و روز خون دل خوردن؟ چو سنگ و لعل درین روزگار هر دو یکی است
توان به زنده دلی شد ز مردگان ممتاز وگرنه سینه و لوح مزار هر دو یکی است
اگر دو بین ز دو رنگی نگشته ای صائب شب جدایی و روز شمار هر دو یکی است