دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۱۷۴۲

صائب تبریزی
هنوز خط ز لب یار برنخاسته است غبار فتنه ازین رهگذر نخاسته است
ز بخت تیره من از آفتاب نومیدم وگرنه صبح ز من پیشتر نخاسته است
مکن به دل سیهان پند خویش را ضایع که خون مرده به صد نیشتر نخاسته است
نچیده است گل از روی دولت بیدار ز خواب هر که به روی تو برنخاسته است
ز لرزش دل عشاق کی خبر داری؟ که آه سرد ترا از جگر نخاسته است
ز تندباد حوادث نمی روم از جای فتاده ای چو من از خاک برنخاسته است
ز محفلی که مرا جستن است در خاطر سپند از آتش سوزنده برنخاسته است
مکن به سنگدلان صرف آبرو صائب که هیچ ابر ز آب گهر نخاسته است