دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۱۷۲۵

صائب تبریزی
به فکر چاره فتادن جگر گداختن است علاج درد چو مردان به درد ساختن است
مدان ز عشق جگرسوز حسن را غافل که شمع بیش ز پروانه در گداختن است
توان به خانه خرابی ز گنج شد معمور ترا مدار چو طفلان به خانه ساختن است
تو از رعونت خود می کشی ز خلق آزار هدف نشانه ناوک ز قد فراختن است
ز زخم نیست مرا طالعی چو صید حرم وگرنه شیوه خورشید تیغ آختن است
سخن ز دست نوازش زند به دل ناخن که ساز باعث خوشوقتی از نواختن است
صفای آینه دل درین جهان، موقوف به نقش نیک و بد و خوب و زشت ساختن است
به آه گرم دل سخن نرم گرداندن ز سنگ خاره به تدبیر شیشه ساختن است
فغان که نرم شد جان سخت ما صائب به بوته ای که در او سنگ در گداختن است