دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۱۷۱۶

صائب تبریزی
قماش چهره یار از بهار معلوم است که روی کار، هم از پشت کار معلوم است
ز جسم خاکی ما شور عشق بتوان دید نفس کشیدن بحر از کنار معلوم است
ز نبض موج توان یافت حال دریا را غم من از مژه اشکبار معلوم است
ز تیغ وعده خلافی به خون نشاندن من ز خاک رهگذر انتظار معلوم است
ز سایه پر و بال هما که در گذرست زوال دولت ناپایدار معلوم است
اگر چه گریه فرو می خورد، ز روی صدف طراوت گهر آبدار معلوم است
ز سایه تو سر من به آفتاب رسید وگرنه قدر من خاکسار معلوم است
ز سادگی است درین خاکدان اقامت ما وگرنه حاصل این شوره زار معلوم است
ز روزگار جوانی تمتعی بردار سبک رکابی باد بهار معلوم است
برو طبیب، که جان دادن من از غم دوست ز رنگ باختن غمگسار معلوم است
ز آه و ناله توان یافت سوز هر دل را عیار شعله زدود و شرار معلوم است
برون میار دل روشن از بغل صائب رواج آینه در زنگبار معلوم است