دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۱۶۵۵

صائب تبریزی
شکستگی دل از دیده ترم پیداست به سنگ خوردن مینا ز ساغرم پیداست
دهان زخم بود ترجمان تیغ خموش ز جوی شیر چو فرهاد جوهرم پیداست
ز ناتوانی من خامه می گزد انگشت که رگ ز صفحه تن همچو مسطرم پیداست
نشد نهفته ز تن داغهای پنهانم همان ز گرد، سیاهی لشکرم پیداست
چنان که شمع نماید ز پرده فانوس برون ز نه صدف چرخ گوهرم پیداست
چو بوریاست ز پهلوی خشک بستر من قماش خواب ز نرمی بسترم پیداست
به غیر موی سر خود مرا کلاهی نیست گذشتن از سر دنیا ز افسرم پیداست
به حلم دوست دلیل است خواب غفلت من بهم نخوردن دریا ز لنگرم پیداست
اگر چه بحر گرانمایه است دایه من همان غبار یتیمی ز گوهرم پیداست
ز کاسه سر منصور باده می نوشم عیار حوصله من ز ساغرم پیداست
ز گرد خوان فلک زله ای که من بستم چو ماه عید ز پهلوی لاغرم پیداست
نهان چگونه کنم فیض کنج عزلت را؟ که فتح باب ز نگشودن درم پیداست
ستاره سوخته ای همچو من ندارد عشق که روز روشن از افلاک اخترم پیداست
توان ز گریه من یافت درد من صائب شکوه بحر ز سیمای گوهرم پیداست