دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۱۶۴۹

صائب تبریزی
فروغ روی تو برقی به خرمن گل ریخت که جای نغمه شرار از زبان بلبل ریخت
ز سیر باغ نمکسود می شود دلها نمک به خنده گل بس که شور بلبل ریخت
ز هوش برد چمن را چنان نظاره تو که شبنم آب مکرر به چهره گل ریخت
نسیم زلف که یارب گذشت ازین گلشن؟ که پیچ و تاب طراوت ز زلف سنبل ریخت
به دیدن از رخ گلهای تازه قانع شو که هر که چید گل از باغ، خون بلبل ریخت
نبود حوصله سوز اینقدر می گلرنگ عرق ز چهره ساقی مگر درین مل ریخت؟
حریف برق تجلی که می تواند شد؟ که کوه طور به صحرا ازین تزلزل ریخت
ز چهره عرق افشان او که حرفی گفت؟ که رنگ شرم و حیا لاله لاله از گل ریخت
ز بردباری دشمن خدا نگه دارد! که بارها دم تیغ از من از تحمل ریخت
کدام سرد نفس رو به این گلستان کرد؟ که همچو برگ: خزان دیده، بال بلبل ریخت
حذر نمی کند از اشک من فلک، غافل که سیل گریه من صد هزار ازین پل ریخت
شد از عذار تو خورشید آفتاب زده ز آفتاب اگر رنگ چهره گل ریخت
به زور، می به حریفان دهد غلط بخشی که زهر در قدح من به صد تأمل ریخت
ز خار زار قدم بر بساط گل دارم مرا که برگ سفر در قدم توکل ریخت
توقع صله صائب ز نو گلی دارم که زر به دامن گلچین به رغم بلبل ریخت