دیوان اشعار - غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۱۶۳۷

صائب تبریزی
هر که آمد به جهان دست به دامان زد و رفت بر سر خشت عناصر دو سه جولان زد و رفت
سخت کاری است برون آمدن از عهده رسم زین سبب بود که مجنون به بیابان زد و رفت
وقت آن خوش که درین راه نگردید گره سینه چون آبله بر خار مغیلان زد و رفت
دلم از رفتن ایام جوانی داغ است آه ازین برق که آتش به نیستان زد و رفت
هر که چون شبنم گل پاک شد از آلایش غوطه در چشمه خورشید درخشان زد و رفت
دل من آب شد از غیرت اقبال حباب که به یک چشم زدن غوطه به عمان زد و رفت
داغ ما چشم به الماس نگرداند سیاه زخم ما تیغ تغافل به نمکدان زد و رفت
هر که از چشمه تیغ تو دمی آب کشید خاک در دیده سرچشمه حیوان زد و رفت
بلبل ما به دل نازک گل رحم نکرد آتش از شعله آواز به بستان زد و رفت
مژه بر هم نزد از خواب اجل دیده ما این نمک را که به این زخم نمایان زد و رفت؟
از پریشانی ما یاد کجا خواهد کرد؟ دل که بر کوچه آن زلف پریشان زد و رفت
وقت آن راهروی خوش که ازین خارستان دست چون برق جهانسوز به دامان زد و رفت
غم لشکر خور اگر پادشهی می خواهی مور این زمزمه بر گوش سلیمان زد و رفت
هر نسیمی که برآورد سر از جیب عدم بر دل سوخته ما دو سه دامان زد و رفت
جگر اهل سخن از نفس صائب سوخت آه ازین شمع که آتش به شبستان زد و رفت