دیوان اشعار - گزیدهٔ غزلیات

صائب تبریزی

غزل شمارهٔ ۱۱۸

صائب تبریزی
دلم ز پاس نفس تار می شود، چه کنم وگر نفس کشم افگار می شود، چه کنم
اگر ز دل نکشم یک دم آه آتشبار جهان به دیدهٔ من تار می شود، چه کنم
چو ابر، منع من از گریه دور از انصاف است دلم ز گریه سبکبار می شود، چه کنم
ز حرف حق لب ازان بسته ام، که چون منصور حدیث راست مرا دار می شود، چه کنم
نخوانده بوی گل آید اگر به خلوت من ز نازکی به دلم بار می شود، چه کنم
توان به دست و دل از روی یار گل چیدن مرا که دست و دل از کار می شود، چه کنم
گرفتم این که حیا رخصت تماشا داد نگاه پردهٔ دیدار می شود، چه کنم
نفس درازی من نیست صائب از غفلت دلم گشوده ز گفتار می شود، چه کنم