اشعار

صادق سرمد

شعر و شاعری

صادق سرمد
چند گوئی سرد شد بازار شعر و شاعری‏ طبع تو گرمی ندارد چیست جرم دیگری‏
هردکانی را مطاعی رایج است و کاسد است ‏ هرمتاعی کان نباشد باب طبع مشتری
‏ هرجدیدی لذتی دارد، حدیثی تازه کن‏ تا قبول طبع مردم افتد و لذت بری‏
دفتری نو باز کن در عشق و از دفتر بشوی ‏ داستان کهنۀ فرهاد و قیس عامری
چند گوئی از بت فرخار و ترک کاشغر وز نگارین لعبت کشمیر و سرو کشمری‏
تا به کی وصف سر زلف خیالی نگار وان همه تعریف و تشبیهات از معنی بری
‏ آفرین بر کلک نقاشی که بر دفتر کشد صورت معشوق شاعر ازره صورتگری‏
جای قامت اصلۀ سروی و بر بالای ان‏ جای صورت جرم خورشید و جمال مشتری‏
دیدگان، دوزنگی بدمست و هریک را به دست‏ تیغ خونریزی، به جای ابروان خنجری‏
نقطه ای جای دهان یا چشمه ای کز سبز خط خضر پل بسته است بر وی، چون سد اسکندی‏
پشت لب هندو یی، افتاده به سجده، جای خال‏ زیر لب چاهی و در وی یوسفی بی‏ مشتری
‏ هم به جای زلف پرتابش درآویزد به هم‏ حلقه‏سان بر گرد سر، صد حلقه مار حمیری‏
یا کند گسترده دامی نقش و در هربند وی‏ صد هزاران مرغ دل‏ نالان ز بی‏ بال و پری
این‏چنین دلبر که وصفش را شنیدی بیش و کم‏ خود تو ده انصاف و از روی خرد کن داوری
‏ عاشق برگشته طالع را چه حالت رو کند گر به پیش چشمش آید در مقام دلبری‏
کاش خودبینی شبی در خواب محبه یی‏چنین‏ وحشتت گیرد گریبان و ز خواب خوش پری
‏ تا ملامت گوی خود گردی وزین پس نشمری ‏ غول بی‏شاخ و دمی را حور و غلمان و پری
آرزوی شهرتت گر هست فکری بکر کن‏ ورنه بی‏نام و نشانی تا به تقلید اندری
‏ شاعر امروز را اندیشه ای باید جدا چند حل و عقد فکر فرخی و عنصری‏
خدمت پیر مغان مخصوص حافظ بود و بس‏ هرگز از امت نیاید معجز پیغمبری‏
تو نوای بار بد نشنیده چون وصفش کنی‏ تو نکیسا را ندیده چون ز چنگش مخبری
‏ لیلی اندر حق مجنون چون تو بی تابی نکرد تو همانا دایۀ دلسوزتر از مادری‏
نان به نرخ روز خوردن زان مثل شد در جهان‏ تا به چشم وقت بر اطوار گیتی بنگری
«کل یوم کان فی شان» برهان من است‏ خواهی اش قول خدا یا قول احمد بشمری
خودرو و طیاره چون امروز مرکوب تواند گر تو بر اشتر شوی خود اشترت گوید خری‏
لفظ را باید فدای معنی و مقصود کرد نی فدای لفظ کردن معنی از بی‏مشعری‏
آبروئی گر ندارد شعر تو ننک تو باد لیک ننک ماست گر رفت آبروی شاعری‏
با تکلف گر توان رایج نمودن نقد شعر بیوه هم دختر تواند شد به عشوۀ دختری‏
تا نپندارند نادانان که چون گولان مرا انقلاب لفظ مقصود است در نظم دری‏
تازه کن مطلع به فکری تازه، تا ثابت شود فرق دارد عصر (سرمد) با زمان انوری
مرد دانا کار گیتی را نگیرد سرسری‏ سرفرازی بایدت می باید از سر بگذری‏
سخت‏جانی باید اندر زیر بار حادثات‏ با حوادث بر نیاید سستی و تن‏پروری‏
نه زمین‏لرزان شود نه آسمان آاید به زیر گر تو اندر زیر بار ظلم ظالم خون‏گری
‏ آینۀ صافی گردون هم نگیرد تیرگی‏ ور بپیچد دود آهت تا ثریا از ثری‏
هیچ ظالم ز آه مظلومان نشد بی‏خانمان‏ جز به کام دل به سر شد نوبتش در خودسری‏
در طبیعت آری آئین مکافات است، لیک‏ تا برآرد دست تو بی‏ پا ز جور جابری‏
مرغ حق شب تا سحر حق‏حق زد و یا هو کشید باز بازش صبحدم خون ریخت از مستکبری‏
در قبال زورمندان زورمندی لازم است‏ ورنه طعمۀ اقویا گردی به جرم لاغری
‏ با بدان گر نیکوئی کردی به پاداش بدی‏ با نکویان چون کنی؟ اوخ از این بیع و شری‏
سروری جو تا نگیرد خواجه‏ات در بندگی‏ برتری جو تا نجوید بر تو ناکس برتری‏
خون دل باید خوری چو ن غنچه در راه کمال‏ تا شکفته روی گردی همچو گلبرک تری‏
سرو را آزادگی از دولت سرسبزی است‏ نز تهی‏دستی که آرد زردروئی بی‏بری‏
چرخ همت هرکه چنبر کرد در راه طلب‏ می‏ننالد هیچگاه از جور چرخ چنبری‏
«لیس للانسان الا ما سعی» گفتند از ان‏ تا تو نان در سایۀ سعی و ثبات خود خوری
چون ملخ منشین پس زانو، چو موران پای کوب‏ تا به دست آید ترا هرچیز کانرا در خوری‏
ناخدای کشتی عمر تو، خود هستی و نیست‏ آسمان را بادبانی، خاصیت یا لنگری‏
اختران هم چون زمین سرگشته‏اند اندر هوا تو چه می خواهی ز جرم مشتری نیک‏اختری‏
کی شود شمشیر آتشبار و تیغ آبدار گر نماند آهن اندر کورۀ آهنگری‏
من ندانم از کجائی و کجا خواهی شدن‏ اینقدر دانم که میبایست راهی بسپری‏
و اندرین ره هرکه او پوید نکو، جوید نکو تا نکو یابی همی باید که نیکو ره بری‏
گر نکوکاری نکو گویند از فعلت کسان‏ وین بدان ماند که تو اندر بهشت کوثری
‏ ور بداندیشی بداندیشی فروزد آتشی‏ در درون تو که گوئی در درون آذری
‏ هم از آن گفتند دنیا آخرت را مزرعه است‏ تا فشانی تخم نیکی و به زشتی ننگری‏
آدمی را از بهائم فرق عقل و دانش است‏ ورنه تو در خواب و خور هم رتبۀ گاو و خری
‏ نی خطا گفتم گر از دوش کسان، در زندگی‏ بر نگیری بار زحمت، از بهائم کمتری‏
داستان جنت و دوزخ گر آن باشد که شیخ‏ با من و تو گفت و میگوید زهی خوش‏باوری‏
دین زاهد گر همه مکر است و تزویر و ریا دین ما سعی است و بی‏آزاری و دانشوری‏
عاشقان آمیزگار و زاهدان پرهیزکار تا کدامین راست در ایمان نفاق و کافری‏
حبذا عاشق که در آئین وی هم رتبه‏اند گبر و ترسا و مسلمان و جهود خیبری‏
کور را باید عصاکش تا قدم برجا نهد ما که بینائیم خود دانیم رسم رهبری‏
کارفرمای خرد شو ورنه هر نابخردی‏ بر تو است چون بستی میان چاکری‏
سامری گر حجت پیغمبری گوساله داشت‏ عیب گوساله‏پرستان دان نه عیب سامری‏
بیش از این گفتن چه حاصل با تو در کار جهان‏ من به فکر دیگر و تو در خیال دیگری‏
اندرین روز غم کاینگونه شعرت دلکشست‏ روز شادی چون کنی در کار دانش گستری
‏ افسر استادی ات دوران اگر بر سر زند بس بجا باشد که شاگرد وحید و افسری
وحید = وحید دستگردی افسر = شاهزاده محمدهاشم میرزا متخلص به افسر ( ۱۲۵۳ - ۱۳۱۹ شمسی) دو تن از استادان سرمد هستند