اشعار

صادق سرمد

برمزار علامه اقبال

صادق سرمد
یکه مردی و سخن شد زنده از اقوال تو نقد پاکان شد رواج از سکۀ اقبال تو
تو اگر مردی به صورت، خود به سیرت زنده‏ای‏ کز فنا ایمن بود جان تو و امثال تو
تو به سیرت زنده‏ای کاندر حیات اجتماع‏ ملتی را زنده کرد اندیشه و آمال تو
گر نماندی تا ببینی کاروان در منزل است‏ شد درای کاروان آوای سوز و حال تو
گر نماندی تا نصیب از کشتۀ خود بدروی ‏ شد نصیب ملت تو حاصل اعمال تو
گرچه ذوق نغمه کم دیدی، نوا شیرین زدی ‏ لاجرم شیرین نوا شد نغمۀ قوال تو
نقش فطرت خواند فکرت از ضمیر کائنات‏ مرحبا بر فطرت و بر فکرت جوال تو
شاعران را گاه ساحر خوانده‏اند و گه نبی‏ تو هم اینی و هم آنی، چیست قیل و قال تو
شاعران را گه مفکر گاه ملمهم خوانده‏اند تو چنینی و چنانی، ای خوشا بر حال تو
شاعر است آن کس که امیالش برآید از سخن ‏ تو همانی کز سخن پیدا بود امیال تو
خاک پاکستان به شعرت پاک شد از لوث شرک ‏ آفرین بر شعر نغز و معجز اقوال تو
تو سخن را تازه کردی بر مذاق روزگار تا نگردد صید ماضی حال و استقبال تو
چون به تبلیغ حقائق رهبر شدی‏ تو به پیش امت و امت شد از دنبال تو
تو به میزان حقیقت شعر خود سنجیده‏ای ‏ حق توان سنجید بر میزان و بر مکیال تو
شاعران خاک پاکان را سزد در کار شعر شاعری ورزند بر معیار و بر منوال تو
مرغ فکرت چون عقاب تیز پر بالا گرفت‏ آفرین بر اوج فکر و موج پر و بال تو
دولت پیشوایان زندگی امت است‏ آفرین ها بر تو و بر امت فعال تو
عمر ابناء بشر در سال و ماه آید ولیک‏ سال و ماه دیگران نبود چو ماه و سال تو
گر همه عمر تو از این سال و مه یک روز بود خود همین بس بود با کیفیت احوال تو
ای خجسته خاک پاکستان درود از خاک سند تا به پیشاور، و بر پنجاب و بر بنگال تو
نام تو اقبال شد زان بخت و اقبال بلند شد نصیب کشورت از نام فرخ فال تو
این بود چارم قصیده کز پی ات سرمد سرود همچنان باقی است تفصیل تو و اجمال تو