مواعظ - قطعات

سعدی

شمارهٔ ۱۴

سعدی
مرا گویند با دشمن برآویز گرت چالاکی و مردانگی هست
کسی بیهوده خون خویشتن ریخت؟ کند هرگز چنین دیوانگی مست؟
تو زر بر کف نمی یاری نهادن سپاهی چون نهد سر بر کف دست؟

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری در نکوهش جنگ‌طلبی و تضادِ رفتاریِ کسانی است که دیگران را به کام مرگ می‌فرستند، در حالی که خود از کوچک‌ترین بخششِ مادی عاجز هستند.

شاعر با بهره‌گیری از تقابلِ میان ارزشِ زر (مال دنیا) و سر (جان آدمی)، بر پوچیِ نبردهای بی‌حاصل و بی‌خردیِ کسانی که بی‌پروا دیگران را به کشتن تشویق می‌کنند، تأکید می‌ورزد.

معنای روان

مرا گویند با دشمن برآویز گرت چالاکی و مردانگی هست

دیگران مرا تشویق می‌کنند که به جنگ دشمن بروم و شرطِ این کار را داشتنِ چالاکی و دلیریِ لازم برای نبرد می‌دانند.

نکته ادبی: برآویختن در این بافتار به معنای درگیر شدن و مبارزه کردن است و از اصطلاحاتِ رزمی قدیمی محسوب می‌شود.

کسی بیهوده خون خویشتن ریخت؟ کند هرگز چنین دیوانگی مست؟

آیا عقلانی است که کسی بیهوده جان خود را به خطر بیندازد و به کشتن بدهد؟ حتی فرد مست که از خود بی‌خود است نیز چنین کار دیوانه‌واری انجام نمی‌دهد.

نکته ادبی: استفاده از استفهام انکاری در هر دو مصراع برای تأکید بر جنون‌آمیز بودنِ نبردِ بی‌دلیل و بی‌منطق.

تو زر بر کف نمی یاری نهادن سپاهی چون نهد سر بر کف دست؟

تو که چنان دلبسته داراییِ خویش هستی که حتی نمی‌توانی مقدار اندکی طلا را از کف دستت ببخشی، چگونه انتظار داری یک سرباز جانش را (که عزیزترین دارایی اوست) در راه تو فدا کند؟

نکته ادبی: سر بر کف دست نهادن کنایه از فداکاری، جان‌فشانی و از خودگذشتگی است.

آرایه‌های ادبی

استفهام انکاری کسی بیهوده خون خویشتن ریخت؟

پرسشی که پاسخ آن منفی است و برای تأکید بر غیرعقلانی بودنِ جان‌فشانیِ بی‌مورد به کار رفته است.

کنایه سر بر کف دست نهادن

کنایه از بذل جان و فداکاریِ بی چون و چرا در راه هدف.

تضاد (مراعات نظیر) زر و سر

تقابل میان ارزش مادی (زر) و ارزش وجودی (سر) برای نشان دادنِ بخل و آزمندیِ مخاطب در مقایسه با فداکاری سرباز.