مواعظ - غزلیات

سعدی

غزل ۱۰

سعدی
فلک با بخت من دایم به کینست که با من بخت و دوران هم به کینست
گهم خواند جهان گاهی براند جهان گاهی چنان گاهی چنینست
که می داند که خشت هر سرایی کدامین سروقد نازنینست
ز خاک شاهدی روییده باشد به هر بستان که برگ یاسمینست
وفایی گر نمی یابی ز یاری مده دل گر نگارستان چینست
وفاداری مجوی از دهر خونخوار وفایی از کسی جو که امینست
ندارد سعدیا دنیا وقاری به نزد آن کسی کو راه بینست