گلستان - باب هشتم در آداب صحبت

سعدی

بخش ۶۱

سعدی
درویش ضعیف حال را در خشکی تنگ سال مپرس که چونی الا بشرط آن که مرهم ریشش بنهی و معلومی پیشش.
خری که بینی و باری به گل درافتاده به دل بر او شفقت کن ولی مرو به سرش
کنون که رفتی و پرسیدیش که چون افتاد میان ببند و چو مردان بگیر دمب خرش

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

درون‌مایه این کلام، نقدِ دلسوزی‌های نمایشی و توخالی است. شاعر تأکید می‌کند که پرسش از حالِ دردمند، بدونِ اقدام برای رفعِ درد، نه تنها سودمند نیست، بلکه افزودنِ بارِ رنج بر اوست. رویکردِ خردمندانه، یاری رساندنِ عملی و گره‌گشایی است.

تمثیلِ الاغِ در گِل مانده، نمونه‌ای عینی برای بیانِ این حقیقت است که در مواجهه با گرفتاری دیگران، جایِ پرسش‌گریِ بی‌حاصل باید عملِ جوانمردانه بنشیند. پیام نهایی، دعوت به مسئولیت‌پذیری و پرهیز از تماشاگر بودن در برابرِ رنجِ همنوع است.

معنای روان

درویش ضعیف حال را در خشکی تنگ سال مپرس که چونی الا بشرط آن که مرهم ریشش بنهی و معلومی پیشش.

از انسانِ فقیری که در سال‌های سختِ قحطی گرفتار شده است، احوالش را نپرس؛ مگر اینکه شرطِ آن را رعایت کنی و قصد داشته باشی زخمش را مرهم بگذاری و کمکِ مالی یا معیشتی به او برسانی.

نکته ادبی: تنگ‌سال: استعاره از دوران قحطی و سختی. معلوم: به معنای مقرری، مواجب و کمک‌هزینه مالی که به درویشان می‌دادند.

خری که بینی و باری به گل درافتاده به دل بر او شفقت کن ولی مرو به سرش

اگر الاغی را دیدی که با بارش در گل‌ولای گیر کرده است، از درون برایش دل بسوزان، اما به سراغش نرو تا صرفاً جویای علتِ گرفتاری‌اش شوی.

نکته ادبی: مرو به سرش: کنایه از اینکه صرفاً برای پرسیدن و تماشای رنج دیگران نزدیک شدن، بیهوده و ناپسند است.

کنون که رفتی و پرسیدیش که چون افتاد میان ببند و چو مردان بگیر دمب خرش

حال که به سراغش رفتی و از او پرسیدی که چرا گرفتار شدی، دیگر تردید نکن؛ کمر همت ببند و مانند مردانِ کار، دُمِ الاغ را بگیر و او را از گرفتاری نجات ده.

نکته ادبی: میان بستن: کنایه از آماده شدن برای کارِ سخت و انجام دادنِ تعهد. این بیت مکملِ بیت پیشین است و بر مسئولیتِ انسانی تأکید دارد.

آرایه‌های ادبی

تمثیل خری که بینی و باری به گل درافتاده

استفاده از یک موقعیتِ عینی و ملموس برای بیانِ قاعده‌ای اخلاقی در برخورد با رنجِ انسان‌ها.

کنایه میان ببند

کنایه از آماده شدن برای انجام دادن کاری دشوار و خدمت به خلق.

تضاد پرسش در برابر مرهم و کمک

تقابل میان کلامِ بی‌عمل و یاریِ حقیقی در متن.