گلستان - باب هفتم در تأثیر تربیت

سعدی

حکایت شمارهٔ ۱۹

سعدی
بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث که اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک گفت به حکم آن که هران دشمنی را که با وی احسان کنی دوست گردد مگر نفس را که چندان که مدارا بیش کنی مخالفت زیادت کند.
مراد هر که بر آری مطیع امر تو گشت خلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد
جدال سعدی با مدعی در بیان توانگری و درویشی
یکی در صورت درویشان نه بر صفت ایشان در محفلی دیدم نشسته و شنعتی در پیوسته و دفتر شکایتی باز کرده و ذم توانگران آغاز کرده سخن بدین جا رسانیده که درویش را دست قدرت بسته است و توانگر را پای ارادت شکسته. مرا که پرورده نعمت بزرگانم این سخن سخت آمد گفتم ای یار توانگران دخل مسکینان اند و ذخیره گوشه نشینان و مقصد زائران و کهف مسافران و محتمل بار گران بهر راحت دگران.
دست تناول آنگه به طعام برند که متعلقان و زیر دستان بخورند و فضله مکارم ایشان به ارامل و پیران و اقارب و جیران رسیده
توانگران را وقف است و نذر و مهمانی زکات و فطره و اعتاق و هدی و قربانی
خداوند مکنت به حق مشتغل پراکنده روزی پراکنده دل
اگر قدرت جودست و گر قوت سجود توانگران را به میسر شود که مال مزکا دارند و جامه پاک و عرض مصون و دل فارغ و قوت طاعت در لقمه لطیف است و صحت عبادت در کسوت نظیف پیداست که از معده خالی چه قوت آید وز دست تهی چه مروت وز پای تشنه چه سیر آید و از دست گرسنه چه خیر
مور گرد آورد به تابستان تا فراغت بود زمستانش
عشا بسته و یکی منتظر عشا نشسته هرگز این بدان کی ماند
پس عبادت اینان به قبول اولیتر که جمعند و حاضر نه پریشان و پراکنده خاطر اسباب معیشت ساخته و به اوراد عبادت پرداخته عرب گوید اعوذ بالله من الفقر المکب و جوار من لا یحب و در خبرست الفقر سواد الوجه فی الدارین. گفتا نشنیدی که پیغمبر علیه السلام گفت الفقر فخری. گفتم خاموش که اشارت خواجه علیه السلام به فقر طایفه ای است که مرد میدان رضا اند و تسلیم تیر قضا نه اینان که خرقه ابرارپوشند و لقمه ادرار فروشند.
ای طبل بلند بانگ در باطن هیچ بی توشته چه تدبیر کنی دقت بسیج
روی طمع از خلق بپیچ از مردی تسبیح هزار دانه بر دست مپیچ
درویش بی معرفت نیارامد تا فقرش به کفر انجامد کاد الفقر انْ یکون کفرا که نشاید جز به وجود نعمت برهنه ای پوشیدن یا در استخلاص گرفتاری کوشیدن و ابنای جنس ما را به مرتبه ایشان که رساند و ید علیابه ید سفلی چه ماند نبینی که حق جل و علا در محکم تنزیل از نعیم اهل بهشت خبر میدهد که اولئک لهم رزق معلوم تا بدانی که مشغول کفاف از دولت عفاف محرومست و ملک فراغت زیر نگین رزق معلوم.
حالی که من این سخن بگفتم عنان طاقت درویش از دست تحمل برفت تیغ زبان بر کشید و اسب فصاحت در میدان وقاحت جهانید و بر من دوانید و گفت چندان مبالغه در وصف ایشان بکردی و سخن های پریشان بگفتی که وهم تصور کند که تریاق اند یا کلید خزانه ارزاق مشتی متکبر مغرور معجب نفور مشتغل مال و نعمت مفتتن جاه و ثروت که سخن نگویند الا به سفاهت و نظر نکنند الا به کراهت. علما را به گدایی منسوب کنند و فقرا را به بی سر و پایی معیوب گردانند و به عزت مالی که دارند و عزت جاهی که پندارند برتر از همه نشینند و خود را به از همه بینند و نه آن در سر دارند که سر به کسی بردارند بی خبر از قول حکما که گفته اند هر که به طاعت از دیگران کمست و به نعمت بیش به صورت توانگرست و به معنی درویش.
گر بی هنر به مال کند کبر بر حکیم کون خرش شمار، و گرگا و عنبرست
به رنج و سعی کسی نعمتی به چنگ آرد دگر کس آید و بی سعی و رنج بر دارد
شدید بر گمارند تا بار عزیزان ندهند و دست بر سینه صاحب تمیزان نهند و گویند کس اینجا در نیست و راست گفته باشند
گفتم به عذر آن که از دست متوقعان به جان آمده اند و از رقعه گدایان به فغان و محال عقلست اگر ریگ بیابان در شود که چشم گدایان پر شود هر کجا سختی کشیده ای تلخی دیده ای را بینی خود را بشره در کارهای مخوف اندازد و از توابع آن نپرهیزد وز عقوبت ایزد نهراسد و حلال از حرام نشناسد
وگر نعشی دو کس بر دوش گیرند لئیم الطبع پندارد که خوانیست
بریده الا به علت درویشی شیرمردان را به حکم ضرورت در نقبه ای گرفته اند و کعب ها سفته و محتمل است آن که یکی را از درویشان نفس اماره طلب کند چو قوت احسانش نباشد به عصیان مبتلا گردد که بطن و فرج توام اند یعنی فرزند یک شکم اند مادام که این یکی بر جایست آن دگر بر پاست.
شنیدم که درویشی را با حدثی بر خبثی گرفتند با آنکه شرمساری برد بیم سنگساری بود گفت ای مسلمانان قوت ندارم که زن کنم و طاقت نه که صبر کنم چه کنم لا رهبانیة فی الاسلام وز جمله مواجب سکون و جمعیت درون که مر توانگر را میسر میشود یکی آنکه هر شب صنمی در برگیرد که هر روز بدو جوانی از سر گیرد صبح تابان را دست از صباحت او بر دل و سر و خرامان را پای از خجالت او در گلمحالست که با حسن طلعت او گرد مناهی گردد یا قصد تباهی کند.
کرد کی التفات کند بر بتان یغمایی
چون سگ درنده گوشت یافت نپرسد کین شتر صالحست یا خر دجال
با گرسنگی قوت پرهیز نماند افلاس عنان از کف تقوی بستاند
که براندی به دفع آن بکوشیدمی و هر شاهی ک بخواندی به فرزین بپوشیدمی تا نقد کیسه همت در باخت و تیر جعبه حجت همه بیانداخت
دین ورز و معرفت که سخندان سجع گوی بر در سلاح دارد و کس در حصار نیست
تا عاقبت الامر دلیلش نماند، ذلیلش کردم. دست تعدی دراز کرد و بیهده گفتن آغاز و سنت جاهلان است که چون به دلیل از خصم فرومانند سلسله خصومت بجنبانند. چون آزر بت تراش که به حجت با پسر بر نیامد به جنگش برخاست که لئن لم تنته لارْجمنک. دشنامم داد سقطش گفتم گریبانم درید زنخدانش گرفتم.
انگشت تعجب جهانی از گفت و شنید ما به دندان
القصه مرافعه این سخن پیش قاضی بردیم و به حکومت عدل راضی شدیم تا حاکم مسلمانان مصلحتی جوید. قاضی چو حیلت ما بدید و منطق ما بشنید سر به جیب تفکر فرو برد و پس از تأمل بسیار بر آورد و گفت ای آنکه توانگران را ثنا گفتی و بر درویشان جفا روا داشتی بدان که هر جا که گلست خارست و با خمر خمارست و بر سرگنج مارست و آنجا که در شاهوار است نهنگ مردم خوار است. لذت عیش دنیا را لدغه اجل در پس است و نعیم بهشت را دیوار مکاره در پیش.
نظر نکنی در بوستان که بید مشکست و چوب خشک همچنین در زمره توانگران شاکرند و کفور و در حلقه درویشان صابرند و ضجورمقربان حق جل و علا توانگرانند درویش سیرت و درویشانند توانگر همت و مهین توانگران آنست که غم درویش خورد و بهین درویشان آنست که کم توانگر گیرد و من یتوکل علی الله فهو حسبه.
پس روی عتاب از من به جانب درویش آورد و گفت ای که گفتی توانگران مشتغلند و ساهی و مست ملاهی نعم طایفه ای هستند برین صفت که بیان کردی قاصر همت کافر نعمت که ببرند و بنهند و نخورند و ندهند و گر به مثل باران نبارد یا طوفان جهان بر دارد به اعتماد مکنت خویش از محنت درویش نپرسند و از خدای عزوجل نترسند و گویند
ار از نیستی دیگری شد هلاک مرا هست، بط را ز طوفان چه باک
قومی برین نمط که شنیدی و طایفه ای خوان نعمت نهاده و دست کرم گشاده طالب نامند و معرفت و صاحب دنیا و آخرت چون بندگان حضرت پادشاه عالم عادل موید مظفر منصور مالک ازمه انام حامی ثغوراسلام وارث ملک سلیمان اعدل ملوک زمن مظفر الدنیا و الدین اتابک ابی بکر سعد ادام الله ایامه و نصر اعلامه
خدای خواست که بر عالمی ببخشاید ترا به رحمت خود پادشاه عال کرد
قاضی چون سخن بدین غایت رسید وز حد قیاس ما اسب مبالغه گذرانید بمقتضای حکم قضاوت رضا دادیم و از مامضی در گذشتیم و بعد از مجارا طریق مدارا گرفتیم و سر به تدارک بر قدم یکدگر نهادیم و بوسه بر سر و روی هم دادیم و ختم سخن برین بود
مکن ز گردش گیتی شکایت، ای درویش که تیره بختی اگر هم برین نسق مردی
توانگرا چو دل و دست کامرانت هست بخور ببخش که دنیا و آخرت بردی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایت یکی از درخشان‌ترین مجادلات ادبی سعدی است که در آن تقابل میان «توانگری» و «درویشی» با ظرافتی مثال‌زدنی به تصویر کشیده شده است. سعدی در این متن از نگاهی یک‌جانبه پرهیز کرده و می‌کوشد تا حقایق نهفته در هر دو سبک زندگی را بررسی کند و نقاب از چهره مدعیان هر دو گروه بردارد.

در این داستان نویسنده ابتدا از توانگری دفاع می‌کند تا نشان دهد ثروت مشروع ابزاری برای تعالی اخلاقی و خدمت به خلق است؛ سپس با ورود درویش معترض زشتی‌های تکبر و غفلت برخی توانگران را آشکار می‌کند. در نهایت با داوری خردمندانه مرز میان توانگر شاکر و درویش صابر مشخص شده و کمال انسانی در اعتدال میان این دو طیف تعریف می‌شود.

معنای روان

بزرگی را پرسیدم در معنی این حدیث که اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک گفت به حکم آن که هران دشمنی را که با وی احسان کنی دوست گردد مگر نفس را که چندان که مدارا بیش کنی مخالفت زیادت کند.

از مردی بزرگ در مورد معنای این حدیث نبوی پرسیدم که می‌گوید «بدترین دشمن تو، همان نفس توست که میان پهلوهایت قرار دارد». او پاسخ داد که طبق قاعده کلی، با هر دشمنی مدارا و احسان کنی، با تو دوست می‌شود؛ مگر نفس که هرچه بیشتر با او مدارا کنی و به خواسته‌هایش تن دهی، گستاخ‌تر و مخالف‌تر می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به حدیث نبوی «اعدی عدوک نفسک التی بین جنبیک»؛ «جنبین» به معنای دو پهلو است که کنایه از همراه بودن همیشگی نفس با انسان است.

مراد هر که بر آری مطیع امر تو گشت خلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد

اگر به هر کسی نیکی کنی و خواسته‌اش را برآوری، مطیع تو می‌شود؛ اما نفس داستانش متفاوت است که هر چه بیشتر به آن توجه کنی و خواسته‌اش را برآورده سازی، بیشتر فرمان‌ناپذیری می‌کند.

نکته ادبی: استفاده از تضاد (اطاعت/خلاف) برای نشان دادن ماهیت فریبنده نفس.

جدال سعدی با مدعی در بیان توانگری و درویشی

موضوع این بخش، مناظره و جدال سعدی با کسی است که ادعای درویشی دارد، درباره اینکه آیا ثروتمند بودن بهتر است یا فقیر بودن.

نکته ادبی: این عنوان حکایت است که ساختار مجادله‌ای متن را مشخص می‌کند.

یکی در صورت درویشان نه بر صفت ایشان در محفلی دیدم نشسته و شنعتی در پیوسته و دفتر شکایتی باز کرده و ذم توانگران آغاز کرده سخن بدین جا رسانیده که درویش را دست قدرت بسته است و توانگر را پای ارادت شکسته. مرا که پرورده نعمت بزرگانم این سخن سخت آمد گفتم ای یار توانگران دخل مسکینان اند و ذخیره گوشه نشینان و مقصد زائران و کهف مسافران و محتمل بار گران بهر راحت دگران.

شخصی را دیدم که ظاهری شبیه درویشان داشت اما رفتارشان را نداشت. در مجلسی نشسته بود و شکایت‌نامه خود را علیه ثروتمندان باز کرده و آن‌ها را ملامت می‌کرد. او می‌گفت که دست توانگران برای بخشش بسته است و پای ارادت آن‌ها شکسته. من که پرورده نعمت بزرگان بودم، از این سخنان ناراحت شدم و گفتم ای دوست! ثروتمندان پناهگاه نیازمندان، ذخیره گوشه‌نشینان، مقصد مسافران و دلسوزانی هستند که بار سنگین زندگی دیگران را به دوش می‌کشند تا آن‌ها راحت باشند.

نکته ادبی: «دخل» به معنای درآمد و «کهف» استعاره از پناهگاه است.

دست تناول آنگه به طعام برند که متعلقان و زیر دستان بخورند و فضله مکارم ایشان به ارامل و پیران و اقارب و جیران رسیده

ثروتمندان آن‌گاه به خوردن غذا دست می‌برند که زیردستان و اطرافیانشان اول غذا خورده باشند و باقی‌مانده‌های سفره پربرکت آن‌ها به پیران، یتیمان، نزدیکان و همسایگان رسیده باشد.

نکته ادبی: توصیفِ مکارم اخلاقی ثروتمندانِ واقعی که ایثار دارند.

توانگران را وقف است و نذر و مهمانی زکات و فطره و اعتاق و هدی و قربانی

توانگران دارای صدقات واجب و مستحب، نذورات، مهمانی دادن، زکات، فطریه، آزاد کردن بندگان، قربانی و دیگر امور خیریه هستند که از مالشان پرداخت می‌کنند.

نکته ادبی: برشمردن ابواب خیر در اسلام که نیازمند تمکن مالی است.

خداوند مکنت به حق مشتغل پراکنده روزی پراکنده دل

ثروتمند، وقتی به ثروت مشغول باشد، اگر ذهن و فکرش پراکنده باشد، زندگی‌اش هم آشفته و بدون آرامش خواهد بود.

نکته ادبی: نقد غیرمستقیم بر وابستگیِ بیش از حد به مال که موجب تشتت خاطر می‌شود.

اگر قدرت جودست و گر قوت سجود توانگران را به میسر شود که مال مزکا دارند و جامه پاک و عرض مصون و دل فارغ و قوت طاعت در لقمه لطیف است و صحت عبادت در کسوت نظیف پیداست که از معده خالی چه قوت آید وز دست تهی چه مروت وز پای تشنه چه سیر آید و از دست گرسنه چه خیر

چه قدرتِ بخشش باشد و چه تواناییِ عبادت، هر دو برای ثروتمندان آسان‌تر است؛ زیرا ثروتمند مال حلال و پاک دارد، لباسش تمیز است، آبرویش محفوظ است و دلش فارغ از دغدغه نان. مشخص است که از شکم گرسنه توان عبادت برنمی‌آید، از دست خالی مروت و مردانگی انتظار نمی‌رود و از پای خسته و گرسنه نمی‌توان انتظار کار خیر داشت.

نکته ادبی: استدلالِ عقلانیِ سعدی برای اثباتِ ضرورتِ رفاه نسبی در انجامِ تکالیفِ دینی و اخلاقی.

مور گرد آورد به تابستان تا فراغت بود زمستانش

مورچه در تابستان تلاش می‌کند تا در زمستان که نمی‌تواند کار کند، آسوده باشد.

نکته ادبی: تمثیلی برای لزومِ آینده‌نگری و کسب مال برای تامینِ معاش.

عشا بسته و یکی منتظر عشا نشسته هرگز این بدان کی ماند

کسی که شام خورده و کسی که گرسنه در انتظار شام نشسته، هرگز این دو وضعیت با هم قابل مقایسه نیستند.

نکته ادبی: کنایه از تفاوتِ بنیادینِ درکِ گرسنه و سیر از واقعیت‌های زندگی.

پس عبادت اینان به قبول اولیتر که جمعند و حاضر نه پریشان و پراکنده خاطر اسباب معیشت ساخته و به اوراد عبادت پرداخته عرب گوید اعوذ بالله من الفقر المکب و جوار من لا یحب و در خبرست الفقر سواد الوجه فی الدارین. گفتا نشنیدی که پیغمبر علیه السلام گفت الفقر فخری. گفتم خاموش که اشارت خواجه علیه السلام به فقر طایفه ای است که مرد میدان رضا اند و تسلیم تیر قضا نه اینان که خرقه ابرارپوشند و لقمه ادرار فروشند.

پس عبادت ثروتمندان بهتر پذیرفته می‌شود چون حضور ذهن دارند و درگیر فقر و پریشانی نیستند. عرب می‌گوید از فقرِ ذلت‌بار و همسایگی با آدم‌های خسیس به خدا پناه می‌برم و در حدیث است که فقر، مایه روسیاهی در دنیا و آخرت است. او گفت: مگر نشنیدی پیامبر گفت فقر افتخار من است؟ گفتم ساکت باش؛ اشاره پیامبر به فقرِ کسانی است که مردِ میدانِ تسلیم و رضای الهی‌اند، نه این گروه که فقط لباسِ پاکان را پوشیده‌اند و از دین دکان ساخته‌اند.

نکته ادبی: تفسیرِ عارفانه از حدیثِ «الفقر فخری» در مقابل فقرِ مادیِ ناشی از تنبلی.

ای طبل بلند بانگ در باطن هیچ بی توشته چه تدبیر کنی دقت بسیج

ای کسی که مثل طبل فقط صدایت بلند است و در باطن هیچ نداری، بدونِ توشه و آمادگیِ اخلاقی و مادی، چه تدبیری برای پیمودنِ راه داری؟

نکته ادبی: تشبیه شخص متظاهر به طبل که توخالی است اما صدای بلندی دارد.

روی طمع از خلق بپیچ از مردی تسبیح هزار دانه بر دست مپیچ

از مردانگی دور است که چشمِ طمع به مالِ خلق بدوزی؛ تسبیحِ هزاردانه را در دست نچرخان و ریاکاری نکن.

نکته ادبی: نکوهشِ ریاکاریِ برخی درویش‌نمایان که با تسبیح‌گردانی به دنبالِ جلبِ توجه و نان‌خوری هستند.

درویش بی معرفت نیارامد تا فقرش به کفر انجامد کاد الفقر انْ یکون کفرا که نشاید جز به وجود نعمت برهنه ای پوشیدن یا در استخلاص گرفتاری کوشیدن و ابنای جنس ما را به مرتبه ایشان که رساند و ید علیابه ید سفلی چه ماند نبینی که حق جل و علا در محکم تنزیل از نعیم اهل بهشت خبر میدهد که اولئک لهم رزق معلوم تا بدانی که مشغول کفاف از دولت عفاف محرومست و ملک فراغت زیر نگین رزق معلوم.

درویشِ ناآگاه و بی‌خرد آرام نمی‌گیرد تا اینکه فقرش به کفر می‌انجامد. فقر ممکن است نزدیک به کفر باشد زیرا انسان جز با مالِ حلال نمی‌تواند برهنه‌ای را بپوشاند یا گرفتاری را آزاد کند. آیا نمی‌بینی که خداوند در قرآن از نعمت‌های بهشتی سخن می‌گوید تا بدانی که کسی که دغدغه نان دارد از آرامشِ خاطر محروم است.

نکته ادبی: اشاره به حدیث «کاد الفقر ان یکون کفرا» (نزدیک است فقر به کفر انجامد) و تأکید بر اینکه فقرِ مطلق، مانعِ بسیاری از فضایل است.

حالی که من این سخن بگفتم عنان طاقت درویش از دست تحمل برفت تیغ زبان بر کشید و اسب فصاحت در میدان وقاحت جهانید و بر من دوانید و گفت چندان مبالغه در وصف ایشان بکردی و سخن های پریشان بگفتی که وهم تصور کند که تریاق اند یا کلید خزانه ارزاق مشتی متکبر مغرور معجب نفور مشتغل مال و نعمت مفتتن جاه و ثروت که سخن نگویند الا به سفاهت و نظر نکنند الا به کراهت. علما را به گدایی منسوب کنند و فقرا را به بی سر و پایی معیوب گردانند و به عزت مالی که دارند و عزت جاهی که پندارند برتر از همه نشینند و خود را به از همه بینند و نه آن در سر دارند که سر به کسی بردارند بی خبر از قول حکما که گفته اند هر که به طاعت از دیگران کمست و به نعمت بیش به صورت توانگرست و به معنی درویش.

وقتی این حرف‌ها را زدم، درویش کنترل خود را از دست داد و شروع به تندگویی کرد و گفت: آن‌قدر در ستایش آن‌ها مبالغه کردی که گویی آن‌ها اکسیر جوانی یا کلید گنجینه‌های الهی هستند. عده‌ای متکبر و مغرور که سخنشان جز بیهودگی نیست و با نگاهِ تحقیرآمیز به دیگران نگاه می‌کنند. علما را به گدایی متهم می‌کنند و فقرا را خوار می‌شمارند و به خاطرِ ثروتشان خود را از همه بالاتر می‌دانند و اصلاً به کسی توجه نمی‌کنند؛ غافل از اینکه هر که از نظر بندگیِ خدا کم و از نظر مال زیاد باشد، در واقع درویش است نه توانگر.

نکته ادبی: انتقادِ تند و صریحِ درویش از توانگرانِ مغرور؛ «اکسیر» کنایه از چیزی است که مس را طلا می‌کند (تغییر دهنده وضعیت).

گر بی هنر به مال کند کبر بر حکیم کون خرش شمار، و گرگا و عنبرست

اگر کسی که هنری ندارد به خاطرِ ثروتش بر یک انسانِ حکیم فخر بفروشد، او را همچون مدفوع حیوان بدان، حتی اگر ثروتش به اندازه مشک و عنبر باشد.

نکته ادبی: استفاده از تحقیر (کون خر) برای نشان دادن بی‌ارزش بودن ثروت بدون هنر.

به رنج و سعی کسی نعمتی به چنگ آرد دگر کس آید و بی سعی و رنج بر دارد

کسی با رنج و سختی مالی به دست می‌آورد، اما دیگری می‌آید و بدون هیچ رنجی آن را تصاحب می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به بی‌عدالتی در ثروت‌اندوزی و مصرفِ آن.

شدید بر گمارند تا بار عزیزان ندهند و دست بر سینه صاحب تمیزان نهند و گویند کس اینجا در نیست و راست گفته باشند

ثروتمندان نگهبانانِ سخت‌گیر می‌گمارند تا کسی به آن‌ها نزدیک نشود و دست رد به سینه افرادِ فهیم می‌زنند و می‌گویند کسی اینجا نیست؛ و در واقع راست هم می‌گویند چون کسی که اهلِ معرفت باشد، نزدِ آن‌ها جایگاهی ندارد.

نکته ادبی: کنایه از نبودِ اهلِ معرفت در خانهٔ ثروتمندانِ مغرور.

گفتم به عذر آن که از دست متوقعان به جان آمده اند و از رقعه گدایان به فغان و محال عقلست اگر ریگ بیابان در شود که چشم گدایان پر شود هر کجا سختی کشیده ای تلخی دیده ای را بینی خود را بشره در کارهای مخوف اندازد و از توابع آن نپرهیزد وز عقوبت ایزد نهراسد و حلال از حرام نشناسد

گفتم عذرشان این است که از دست گدایانِ طمع‌کار به جان آمده‌اند. اصلاً محال است که چشم گدایان با تمامِ ثروتِ دنیا سیر شود. هر کس در زندگی تلخیِ سختی را چشیده باشد، از عقوبت خدا نمی‌ترسد و حلال و حرام را در راهِ رسیدن به خواسته‌اش تشخیص نمی‌دهد.

نکته ادبی: توجیهِ رفتارِ ثروتمندان به دلیلِ هجومِ مداومِ متوقعان.

وگر نعشی دو کس بر دوش گیرند لئیم الطبع پندارد که خوانیست

اگر دو نفر جنازه‌ای را روی دوش ببرند، شخصِ پست‌طبع گمان می‌کند که سفره غذاست.

نکته ادبی: کنایه از شدتِ حرص و طمعِ برخی گدایان که در همه چیز به دنبالِ نفعِ شخصی هستند.

بریده الا به علت درویشی شیرمردان را به حکم ضرورت در نقبه ای گرفته اند و کعب ها سفته و محتمل است آن که یکی را از درویشان نفس اماره طلب کند چو قوت احسانش نباشد به عصیان مبتلا گردد که بطن و فرج توام اند یعنی فرزند یک شکم اند مادام که این یکی بر جایست آن دگر بر پاست.

بعضی از این درویش‌نمایان به دلیلِ فقر و ناداریِ مطلق، مرتکب گناه می‌شوند. وقتی یک درویشِ نادان نتواند از راهِ حلال حاجتش را برطرف کند، به گناه می‌افتد؛ زیرا شکم و شهوت فرزندانِ یک مادرند و تا یکی پابرجاست، آن یکی هم هست.

نکته ادبی: تحلیلِ روانشناختیِ رابطه میان فقرِ مادی و انحرافِ اخلاقی.

شنیدم که درویشی را با حدثی بر خبثی گرفتند با آنکه شرمساری برد بیم سنگساری بود گفت ای مسلمانان قوت ندارم که زن کنم و طاقت نه که صبر کنم چه کنم لا رهبانیة فی الاسلام وز جمله مواجب سکون و جمعیت درون که مر توانگر را میسر میشود یکی آنکه هر شب صنمی در برگیرد که هر روز بدو جوانی از سر گیرد صبح تابان را دست از صباحت او بر دل و سر و خرامان را پای از خجالت او در گلمحالست که با حسن طلعت او گرد مناهی گردد یا قصد تباهی کند.

شنیدم درویشی را به خاطر کاری ناپسند گرفتند. او گفت ای مردم، نه توانایی ازدواج دارم و نه قدرتِ صبر کردن؛ چه کنم؟ در اسلام رهبانیت و ترکِ دنیا نداریم. یکی از مزایای ثروت این است که ثروتمند هر شب همسری زیبا در کنار دارد و دیگر نیازی نیست به گناه بیفتد.

نکته ادبی: توجیهِ اینکه داشتنِ امکاناتِ مشروع، مانعِ وقوعِ گناه می‌شود.

کرد کی التفات کند بر بتان یغمایی

کسی که به زیباییِ همسرِ خود دل‌خوش است، هرگز به دنبالِ زشتی‌ها نمی‌رود.

نکته ادبی: اشاره به تسکینِ غرایز از راهِ حلال.

این بخش در متن اصلی خالی است یا به عنوان سکوت در روایت تفسیر می‌شود.

نکته ادبی: جای خالی در متن ورودی.

چون سگ درنده گوشت یافت نپرسد کین شتر صالحست یا خر دجال

وقتی سگِ درنده گوشت پیدا کند، دیگر نمی‌پرسد که این گوشتِ حیوانِ حلال است یا حرام.

نکته ادبی: تمثیلی برای حرص و طمعِ بی‌مرز که حلال و حرام را تشخیص نمی‌دهد.

با گرسنگی قوت پرهیز نماند افلاس عنان از کف تقوی بستاند

با گرسنگی دیگر قدرتِ پرهیزگاری باقی نمی‌ماند؛ فقر، عنانِ تقوا را از دست انسان می‌گیرد.

نکته ادبی: تأکید بر رابطه فقر و سستی در دین‌داری.

که براندی به دفع آن بکوشیدمی و هر شاهی ک بخواندی به فرزین بپوشیدمی تا نقد کیسه همت در باخت و تیر جعبه حجت همه بیانداخت

هر دلیلی که او می‌آورد، من پاسخ می‌دادم؛ تا اینکه سرمایه‌اش تمام شد و دیگر استدلالی برای گفتن نداشت.

نکته ادبی: اشاره به پیروزیِ سعدی در مناظره.

دین ورز و معرفت که سخندان سجع گوی بر در سلاح دارد و کس در حصار نیست

کسی که ادعای دین‌داری و معرفت دارد اما فقط سخن‌پردازی می‌کند، مثل کسی است که سلاحِ دفاعی دارد اما در واقع هیچ پناهگاهی ندارد.

نکته ادبی: نقدِ مدعیانِ بی‌عمل.

تا عاقبت الامر دلیلش نماند، ذلیلش کردم. دست تعدی دراز کرد و بیهده گفتن آغاز و سنت جاهلان است که چون به دلیل از خصم فرومانند سلسله خصومت بجنبانند. چون آزر بت تراش که به حجت با پسر بر نیامد به جنگش برخاست که لئن لم تنته لارْجمنک. دشنامم داد سقطش گفتم گریبانم درید زنخدانش گرفتم.

در نهایت وقتی حرفی برای گفتن نداشت، مرا تحقیر کرد. این سنتِ نادانان است که وقتی در بحث شکست می‌خورند، شروع به توهین می‌کنند؛ همان‌طور که آزر (بت‌تراش) وقتی نتوانست با دلیلِ منطقی پسرش (ابراهیم) را قانع کند، به او گفت اگر دست برنداری تو را سنگسار می‌کنم. او به من دشنام داد و من هم پاسخ او را دادم، یقه هم را گرفتیم.

نکته ادبی: استفاده از داستان آزر و ابراهیم به عنوان تمثیل برای شکستِ منطق و توسل به زور.

انگشت تعجب جهانی از گفت و شنید ما به دندان

همه مردم از این مشاجره و گفت‌وگوی تند ما انگشتِ حیرت به دندان گزیدند.

نکته ادبی: کنایه از تعجبِ اطرافیان از تندیِ مجادله.

القصه مرافعه این سخن پیش قاضی بردیم و به حکومت عدل راضی شدیم تا حاکم مسلمانان مصلحتی جوید. قاضی چو حیلت ما بدید و منطق ما بشنید سر به جیب تفکر فرو برد و پس از تأمل بسیار بر آورد و گفت ای آنکه توانگران را ثنا گفتی و بر درویشان جفا روا داشتی بدان که هر جا که گلست خارست و با خمر خمارست و بر سرگنج مارست و آنجا که در شاهوار است نهنگ مردم خوار است. لذت عیش دنیا را لدغه اجل در پس است و نعیم بهشت را دیوار مکاره در پیش.

خلاصه ماجرا را پیش قاضی بردیم. قاضی وقتی حیلت ما را دید و حرف‌هایمان را شنید، مدتی فکر کرد و گفت: ای کسی که ثروتمندان را ستودی و درویشان را نکوهش کردی، بدان که هر جا گلی هست خاری هم هست؛ با هر شرابی خماری است، بر سر هر گنجی ماری است و هر مروارید گران‌بهایی نهنگی مردم‌خوار دارد. لذت‌های دنیا با مرگ دنبال می‌شود و بهشت با سختی‌ها احاطه شده است.

نکته ادبی: بیانِ فلسفهٔ اعتدال و وجودِ خیر و شر در هر طبقه‌ای؛ قاضی به عنوان صدایِ حکمتِ سعدی عمل می‌کند.

نظر نکنی در بوستان که بید مشکست و چوب خشک همچنین در زمره توانگران شاکرند و کفور و در حلقه درویشان صابرند و ضجورمقربان حق جل و علا توانگرانند درویش سیرت و درویشانند توانگر همت و مهین توانگران آنست که غم درویش خورد و بهین درویشان آنست که کم توانگر گیرد و من یتوکل علی الله فهو حسبه.

آیا در بوستان نمی‌بینی که هم بید مشک هست و هم چوب خشک؟ در میان ثروتمندان هم آدم شاکر و هم ناسپاس وجود دارد و در میان درویشان هم صبور و هم بی‌تاب. مقربانِ درگاهِ الهی هم ثروتمندانِ درویش‌صفت هستند و هم درویشانِ ثروتمند‌طبع. بهترینِ ثروتمندان کسی است که غمِ فقرا را می‌خورد و بهترینِ فقرا کسی است که کمتر به ثروتمندان رو می‌زند. هر کس بر خدا توکل کند، خدا برایش کافی است.

نکته ادبی: ارائه الگویِ «درویش‌صفت بودن» در ثروت و «ثروتمند‌طبع بودن» در فقر؛ یعنی بی‌نیازیِ روحی اصل است.

پس روی عتاب از من به جانب درویش آورد و گفت ای که گفتی توانگران مشتغلند و ساهی و مست ملاهی نعم طایفه ای هستند برین صفت که بیان کردی قاصر همت کافر نعمت که ببرند و بنهند و نخورند و ندهند و گر به مثل باران نبارد یا طوفان جهان بر دارد به اعتماد مکنت خویش از محنت درویش نپرسند و از خدای عزوجل نترسند و گویند

سپس رو به درویش کرد و گفت: ای کسی که گفتی ثروتمندان مشغولِ غفلت‌اند، درست است که گروهی این‌گونه‌اند؛ آدم‌های کوته‌فکری که قدر نعمت را نمی‌دانند، جمع می‌کنند و نمی‌خورند و نمی‌بخشند. این‌ها اگر طوفانی هم بیاید، به خاطر ثروتشان از رنجِ فقرا خبر ندارند و از خدا نمی‌ترسند.

نکته ادبی: پذیرشِ انتقادِ درویش دربارهٔ آن دسته از ثروتمندانی که خسیس و مغرور هستند.

ار از نیستی دیگری شد هلاک مرا هست، بط را ز طوفان چه باک

اگر دیگران از فقر و نداری هلاک شوند، برایِ فردِ بی‌دردِ ثروتمند مهم نیست؛ مثلِ مرغابی که از طوفانِ دریا ترسی ندارد.

نکته ادبی: تشبیه ثروتمندانِ بی‌تفاوت به مرغابی که روی آب است و غرق نمی‌شود؛ کنایه از امنیتِ کاذب.

این بخش در متن اصلی خالی است یا به عنوان سکوت در روایت تفسیر می‌شود.

نکته ادبی: جای خالی در متن ورودی.

قومی برین نمط که شنیدی و طایفه ای خوان نعمت نهاده و دست کرم گشاده طالب نامند و معرفت و صاحب دنیا و آخرت چون بندگان حضرت پادشاه عالم عادل موید مظفر منصور مالک ازمه انام حامی ثغوراسلام وارث ملک سلیمان اعدل ملوک زمن مظفر الدنیا و الدین اتابک ابی بکر سعد ادام الله ایامه و نصر اعلامه

قومی هم هستند که با وجود داشتنِ مال، سفره نعماتشان برایِ دیگران باز است و در راهِ معرفت و دنیا و آخرت تلاش می‌کنند؛ مانندِ بندگانِ پادشاهِ عادل، مظفر و منصور (ابوبکر بن سعد)، که خداوند روزگارش را پایدار دارد.

نکته ادبی: مدحِ اتابک به عنوانِ الگویِ ثروتمندِ نیکوکار که برخلافِ گروهِ خسیس است.

خدای خواست که بر عالمی ببخشاید ترا به رحمت خود پادشاه عال کرد

خداوند خواست به جهانیان رحم کند و تو را به واسطه رحمتش پادشاهِ جهان قرار داد.

نکته ادبی: درون‌مایه مدحی برای حاکمِ عادل.

قاضی چون سخن بدین غایت رسید وز حد قیاس ما اسب مبالغه گذرانید بمقتضای حکم قضاوت رضا دادیم و از مامضی در گذشتیم و بعد از مجارا طریق مدارا گرفتیم و سر به تدارک بر قدم یکدگر نهادیم و بوسه بر سر و روی هم دادیم و ختم سخن برین بود

قاضی وقتی سخن را به اینجا رساند و از حدِ توانِ ما گذشت، ما به حکمِ او رضایت دادیم، از گذشته گذشتیم، با هم مدارا کردیم و برای جبرانِ کدورت‌ها، یکدیگر را بوسیدیم.

نکته ادبی: پایانِ مجادله با صلح و دوستی که نشان‌دهندهٔ پیروزیِ خرد است.

مکن ز گردش گیتی شکایت، ای درویش که تیره بختی اگر هم برین نسق مردی

ای درویش، از گردشِ روزگار شکایت نکن؛ چرا که اگر در همین فقر و ناداری بمانی، بدبخت هستی.

نکته ادبی: توصیه‌ای برای تغییرِ نگرش و تلاش برایِ بهبودِ وضعیت.

توانگرا چو دل و دست کامرانت هست بخور ببخش که دنیا و آخرت بردی

ای ثروتمند، حالا که دل و دستِ توانمند داری، از مالت بخور و ببخش، که با این کار هم دنیا را داری و هم آخرت را بردی.

نکته ادبی: جمع‌بندیِ نهایی: ثروتِ واقعی در بخشش و استفاده‌ی درست از آن است.

آرایه‌های ادبی

تمثیل (Allegory) سگ درنده و استخوان

برای نشان دادن ماهیتِ حریصانهٔ فقرِ مذموم که حلال و حرام را تشخیص نمی‌دهد.

تضاد (Antithesis) گل و خار، خمر و خمار

برای تبیینِ این نکته که در هر طبقه و گروهی، خوبی و بدی در کنار هم وجود دارند.

تشبیه (Simile) توانگران همچون کهف مسافران

ثروتمندان را به پناهگاهی برایِ بی‌سرپناهان تشبیه کرده تا کارکردِ مثبتِ ثروت را نشان دهد.

کنایه (Metonymy) طبل بلند بانگ

برای توصیفِ آدم‌هایِ پرادعایِ توخالی که هیچ محتوایی ندارند.