گلستان - باب ششم در ضعف و پیری

سعدی

حکایت شمارهٔ ۹

سعدی
به دوستان گله آغاز کرد و حجت ساختم که خان و مان من این شوخ دیده پاک برفت
شنیده ام که درین روزها کهن پیری خیال بست به پیرانه سر که گیرد جفت
بخواست دخترکی خبروی گوهر نام چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت
چنان که رسم عروسی بود تماشا بود ولی به حمله اول عصای شیخ بخفت
کمان کشید و نزد بر هدف که نتوان دوخت مگر به خامه فولاد جامه هنگفت
پس از خلافت و شنعت گناه دختر نیست ترا که دست بلرزد گهر چه دانی سفت
سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار
دوش چون طاووس می نازیدم اندر باغ وصل دیگر امروز از فراق یار می پیچم چو مار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این مجموعه ابیات در دو بخش روایی و تأملی سروده شده است. در بخش نخست، شاعر با زبانی طنزآلود و کنایی، داستان پیری را روایت می‌کند که با وجود کهولت سن، سودای ازدواج با دختری جوان را در سر می‌پروراند و در نهایت به دلیل ناتوانی، دچار شکست می‌شود؛ این بخش نقدی بر حماقت در پیری و نادیده انگاشتن محدودیت‌های طبیعی است.

در بخش دوم، فضا از رویکرد روایی به سوی تأملات فلسفی درباره تضادهای زندگی تغییر می‌یابد. شاعر به ناپایداری لذت‌ها اشاره دارد و بیان می‌کند که هر کامیابی، بیم‌ها و رنج‌های خاص خود را به همراه دارد؛ همان‌گونه که وصال به فراق می‌انجامد و هر گلی خاری در کنار دارد.

معنای روان

به دوستان گله آغاز کرد و حجت ساختم که خان و مان من این شوخ دیده پاک برفت

به دوستانم شکایت کردم و دلیل آوردم که آن زیبارویِ گستاخ، زندگی و هستی مرا بر باد داد.

نکته ادبی: شوخ‌دیده: ترکیبی کنایی است؛ 'شوخ' در اینجا به معنای جسور و گستاخ است و 'دیده' اشاره به چشمان معشوق دارد که عامل ویرانی عاشق بوده است.

شنیده ام که درین روزها کهن پیری خیال بست به پیرانه سر که گیرد جفت

شنیده‌ام که در این روزگار، پیرمردی فرتوت در دوران سالخوردگی، خیالِ خامِ ازدواج و گرفتن همسر را در سر پروراند.

نکته ادبی: پیرانه سر: کنایه از دوران پیری و سالخوردگی است.

بخواست دخترکی خبروی گوهر نام چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت

او دخترکی بسیار زیبا را خواستگاری کرد و او را مانند گوهری گرانبها در صندوقچه، از دیدِ مردم پنهان کرد.

نکته ادبی: درج گوهر: صندوقچه یا ظرفی که در آن جواهر نگهداری می‌شود؛ در اینجا به کنایه از حریم خصوصی همسر استفاده شده است.

چنان که رسم عروسی بود تماشا بود ولی به حمله اول عصای شیخ بخفت

مراسم عروسی به خوبی برگزار شد، اما در همان ابتدای وصال، قدرت و توانایی آن پیرمرد از دست رفت.

نکته ادبی: عصای شیخ: استعاره‌ای طنزآمیز برای ناتوانی جنسی و ناتوانی در عمل زناشویی است.

کمان کشید و نزد بر هدف که نتوان دوخت مگر به خامه فولاد جامه هنگفت

او تلاش کرد اما به هدف نرسید؛ چرا که نمی‌توان با ابزاری که توان کافی ندارد، کارِ دشوار انجام داد.

نکته ادبی: خامه فولاد: به معنای قلم فولادین است که در اینجا به عنوان تمثیلی برای ابزار ضعیف به کار رفته است.

پس از خلافت و شنعت گناه دختر نیست ترا که دست بلرزد گهر چه دانی سفت

سرزنش و بدنامیِ این شکست، تقصیر آن دختر نیست؛ وقتی دستِ تو می‌لرزد و توانی نداری، چگونه می‌توانی گوهرِ مقصود را سوراخ کنی؟

نکته ادبی: سفتن: به معنای سوراخ کردن است که در اینجا کنایه از وصال و کامیابی است.

سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار

بهره بردن از دریا بسیار نیکو بود اگر ترس از امواج وجود نداشت؛ همنشینی با گل بسیار لذت‌بخش بود اگر ترس از خارِ آن نبود.

نکته ادبی: شاعر از تمثیل دریا و گل برای بیان قانونِ سختیِ همراه با لذت استفاده کرده است.

دوش چون طاووس می نازیدم اندر باغ وصل دیگر امروز از فراق یار می پیچم چو مار

دیشب مانند طاووسی در باغِ وصالِ یار می‌خرامیدم، اما امروز از شدتِ دوری و فراق، همچون ماری به خود می‌پیچم و در رنجم.

نکته ادبی: طاووس: نمادِ تکبرِ ناشی از خوشی و وصال است؛ مار: نمادِ رنج و پیچشِ حاصل از دردِ فراق.

آرایه‌های ادبی

کنایه شوخ‌دیده

اشاره به معشوقی که با گستاخی و زیبایی خود، عاشق را ویران کرده است.

استعاره عصای شیخ

نمادِ ناتوانی جنسی و پیری که در اینجا به طنز به کار رفته است.

تمثیل سود دریا نیک بودی

بیان یک قانون کلی درباره اینکه هر نعمتی با خطری همراه است.

تشبیه همچون مار

تشبیه وضعیتِ اضطراب و دردِ عاشقِ دردمند به ماری که از درد به خود می‌پیچد.

تضاد باغ وصل و فراق یار

تقابل میان خوشیِ گذشته و دردِ حال برای تأکید بر ناپایداری دنیا.