گلستان - باب ششم در ضعف و پیری

سعدی

حکایت شمارهٔ ۵

سعدی
جوانی چست لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ نوعی غم نیامدی و لب از خنده فراهم. روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نیوفتاد، بعد از آن دیدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بیخ نشاطش بریده و گل هوس پژمرده. پرسیدمش چه گونه ای و چه حالتست؟ گفت تا کودکان بیاوردم دگر کودکی نکردم.
چون پیر شدی ز کودکی دست بدار بازی و ظرافت به جوانان بگذار
طرب نوجوان ز پیر مجوی که دگر ناید آب رفته به جوی
دور جوانی به شد از دست من آه و دریغ آن زمن دل فروز
پیر زنی موی سیه کرده بود گفتم ای مامک دیرینه روز
موی به تلبیس سیه کرده گیر راست نخواهد شدن این پشت کوز