گلستان - باب پنجم در عشق و جوانی

سعدی

حکایت شمارهٔ ۲۰

سعدی
قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود و نعل دلش در آتش روزگاری در طلبش متلهف بود و پویان و مترصد و جویان و بر حسب واقعه گویان
سرو بلند بر بود دلم ز دست و در پای فکند
زاید الوصف رنجیده دشنام بیتحاشی داد و سقط گفت و سنگ برداشت و هیچ از بی حرمتی نگذاشت قاضی یکی را گفت از علمای معتبر که هم عنان او بوددر بلاد عرب گویند ضرب الحبیب زبیبهمانا کز وقاحت او بوی سماحت همی آید.
این بگفت و به مسند قضا باز آمد تنی چند از بزرگان عدول در مجلس حکم او بودندی زمین خدمت ببوسیدند که به اجازت سخنی بگوییم اگر چه ترک ادبست و بزرگان گفته اند
الا به حکم آن که سوابق انعام خداوندی ملازم روزگار بندگانست مصلحتی که بینند و اعلام نکنند نوعی از خیانت باشد طریق صواب آن است که با این پسر گرد طمع نگردی و فرش ولع در نوردی که منصب قضا پایگاهی منیع است تا به گناهی شنیع ملوث نگردانی و حریف این است که دیدی و حدیث این که شنیدی
بسا نام نیکوی پنجاه سال که یک نام زشتش کند پایمال
ملامت کن مرا چندان که خواهی که نتوان شستن از زنگی سیاهی
این بگفت و کسان را به تفحص حال وی بر انگیخت و نعمت بی کران بریخت و گفته اند هر که را زر در ترازوست زور در بازوست و آنکه بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد. فی الجمله شبی خلوتی میسر شد و هم در آن شب شحنه را خبر شد قاضی همه شب شراب در سر و شباب در بر از تنعم نخفتی و بترنم گفتی
یک دم که چشم فتنه بخفته است زینهار بیدار باشد تا نرود عمر بر فسوس
بانگ صبح یا از در سرای اتابک غریو کوس
قاضی درین حالت که یکی از متعلقان در امد و گفت چه نشستی خیز و تا پای داری گریز که حسودان بر تو دقی گرفته اند بل که حقی گفته تا مگر آتش فتنه که هنوز اندکست به آب تدبیری فرو نشانیم مبادا که فردا چو بالا گیرد عالمی فرا گیرد. قاضی متبسم درو نظر کرد و گفت
را چه تفاوت کند که سگ لاید
ملک را هم در آن شب آگهی دادند که در ملک تو چنین منکری حادث شده است، چه فرمایی؟ ملک گفتا من او را از فضلای عصر میدانم و یگانه روزگار باشد که معاندان در حق وی خوضی کرده اند. این سخن در سمع قبول من نیاید مگر آنگه که معاینه گردد که حکما گفته اند.
شنیدم که سحر گاهی با تنی چند خاصان به بالین قاضی فراز آمد شمع را دید ایستاده و شاهد نشسته و میریخته و قدح شکسته و قاضی در خواب مستی بی خبر از ملک هستی به لطف اندک اندک بیدار کردش که خیز آفتاب بر امد. قاضی دریافت که حال چیست، گفتا از کدام جانب بر آمد؟ گفت از قبل مشرق.
گفت الحمد لله که در توبه همچنان بازست به حکم حدیث که
لایغلق علی العباد حتی تطلع الشمس من مغربها استغْفرک اللهم و اتوب الیک.
گر گرفتارم کنی مستوجبم ور ببخشی عفو بهتر کانتقام
ترا با وجود چنین منکری که ظاهر شد سبیل خلاص صورت نبندد این بگفت و موکلان در وی آویختند گفتا که مرا در خدمت سلطان یکی سخن باقیست ملک بشنید و گفت این چیست؟ گفت
اگر خلاص محالست ازین گنه که مراست بدان کرم که تو داری امیدواری هست
گیرند گفت ای خداوند جهان پرورده نعمت این خاندانم و این گناه نه تنها من کرده ام دیگری را بینداز تا من عبرت گیرم ملک را خنده گرفت و به عفو از خطای او در گذشت و متعندان را که اشارت به کشتن او همی کردند گفت:
چنین خواندم که در دریای اعظم به گردابی در افتادند باهم
همی گفت از میان موج و تشویر مرا بگذار و دست یار من گیر
حدیث عشق از آن بطال منیوش که در سختی کند یاری فراموش
که سعدی راه و رسم عشق بازی چنان داند که در بغداد تازی
اگر مجنون لیلی زنده گشتی حدیث عشق ازین دفتر نبشتی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایت، نمایشی هوشمندانه از تضاد میان ظاهر آراسته و پرهیزگارانه با باطن انسانی است که اسیرِ هوای نفس شده است. سعدی با روایتی طنزآلود و زیرکانه، نشان می‌دهد که چگونه عشق و هوس می‌تواند خردِ صاحب‌منصبان را برباید و آن‌ها را به ورطه‌ی رسوایی و تناقض بکشاند.

در نهایت، این داستان تصویری از قدرتِ کلام و سیاست‌مداری است که چگونه قاضی، حتی در آستانه‌ی مرگ و نابودی، با یک سخن‌سنجی به موقع و تمسک به رحمت الهی، از چنگال خشم پادشاه می‌رهاند و در می‌یابد که گاهی سخنِ سنجیده، از شمشیر نیز برّنده‌تر است.

معنای روان

قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود و نعل دلش در آتش روزگاری در طلبش متلهف بود و پویان و مترصد و جویان و بر حسب واقعه گویان

حکایت کرده‌اند که قاضی همدان، دلباخته‌ی پسری نعلبند شده بود. او در آتش عشق آن پسر می‌سوخت و روزگارش را در پی او به جست‌وجو و بی‌قراری می‌گذراند و پیوسته وصف زیبایی او را بر زبان داشت.

نکته ادبی: واژه‌ی 'سرخوش' در متون کلاسیک به معنای شاد و سرمست است و 'متلهف' به معنای کسی است که از سرِ اندوه و حسرت آه می‌کشد.

سرو بلند بر بود دلم ز دست و در پای فکند

ای سروِ بلندبالای من، تو دل مرا از دستم ربودی و آن را به زیر پای خود افکندی.

نکته ادبی: 'سرو بلند' استعاره از قد و بالای رعنای پسر است که در ادبیات کلاسیک بسیار رایج است.

زاید الوصف رنجیده دشنام بیتحاشی داد و سقط گفت و سنگ برداشت و هیچ از بی حرمتی نگذاشت قاضی یکی را گفت از علمای معتبر که هم عنان او بوددر بلاد عرب گویند ضرب الحبیب زبیبهمانا کز وقاحت او بوی سماحت همی آید.

آن پسر که از این ابراز عشق، بسیار رنجیده بود، بی‌محابا به قاضی ناسزا گفت و سنگ به سویش پرتاب کرد و هر نوع بی‌احترامی را روا داشت. قاضی به یکی از همکارانش گفت: در بلاد عرب گفته‌اند که ضربه‌ی محبوب مانند خوردن کشمش شیرین است؛ همانا از شدتِ گستاخی و وقاحتِ او، بوی مهربانی و لطف به مشام می‌رسد.

نکته ادبی: 'ضرب الحبیب زبیب' ضرب‌المثلی عربی است که قاضی برای توجیهِ حماقت خود به کار می‌برد تا تلخیِ آزار را با شیرینیِ توهمِ عشق جبران کند.

این بگفت و به مسند قضا باز آمد تنی چند از بزرگان عدول در مجلس حکم او بودندی زمین خدمت ببوسیدند که به اجازت سخنی بگوییم اگر چه ترک ادبست و بزرگان گفته اند

قاضی این حرف را زد و به جایگاه قضاوت بازگشت. چند تن از بزرگان و شاهدانِ عادل در مجلس او حاضر بودند. آن‌ها با احترام اجازه خواستند تا سخنی بگویند، هرچند می‌دانستند که این کار خلاف ادب است، اما به خاطرِ بزرگواری‌شان ناچار بودند.

نکته ادبی: 'عدول' جمعِ عدل، به معنای شهود و کسانی است که به عدالت و درستکاری شناخته می‌شوند.

الا به حکم آن که سوابق انعام خداوندی ملازم روزگار بندگانست مصلحتی که بینند و اعلام نکنند نوعی از خیانت باشد طریق صواب آن است که با این پسر گرد طمع نگردی و فرش ولع در نوردی که منصب قضا پایگاهی منیع است تا به گناهی شنیع ملوث نگردانی و حریف این است که دیدی و حدیث این که شنیدی

به آن‌ها گفتند: به دلیلِ نعمتی که خداوند به تو بخشیده و عمرت را در رفاه گذرانده‌ای، اگر ما مصلحتی ببینیم و آن را به تو نگوییم، نوعی خیانت به تو کرده‌ایم. راه درست این است که دیگر دورِ این پسر نگردی و هوس‌بازی را کنار بگذاری، چرا که منصب قضاوت بسیار شریف است و نباید آن را به گناهی زشت آلوده کنی. این پسر، همان کسی است که دیدی و این ماجرا، همان حرف‌هایی است که شنیدی.

نکته ادبی: 'منیع' به معنای بلندمرتبه و 'ملوث' به معنای آلوده است.

بسا نام نیکوی پنجاه سال که یک نام زشتش کند پایمال

بسا پیش می‌آید که یک کارِ زشت، نام نیکویی را که فردی در طول پنجاه سال برای خود ساخته است، به یکباره نابود می‌کند.

نکته ادبی: این بیت بر ناپایداری آبرو در برابر لغزش‌های اخلاقی تأکید دارد.

ملامت کن مرا چندان که خواهی که نتوان شستن از زنگی سیاهی

هرچقدر می‌خواهی مرا سرزنش کن، اما بدان که از زنگی (سیاه‌پوست)، نمی‌توان سیاهی را شست؛ یعنی طبیعتِ عاشقِ من، تغییرناپذیر است.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده‌ی لجاجتِ عاشق است که توصیه‌های منطقی را نمی‌پذیرد.

این بگفت و کسان را به تفحص حال وی بر انگیخت و نعمت بی کران بریخت و گفته اند هر که را زر در ترازوست زور در بازوست و آنکه بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد. فی الجمله شبی خلوتی میسر شد و هم در آن شب شحنه را خبر شد قاضی همه شب شراب در سر و شباب در بر از تنعم نخفتی و بترنم گفتی

قاضی این حرف‌ها را نشنیده گرفت و افرادی را برای پیدا کردن پسر فرستاد و ثروت بسیاری خرج کرد. گفته‌اند کسی که پول در دست دارد، قدرت نیز دارد و آن‌که ثروتی ندارد، در دنیا تنهاست. خلاصه اینکه شبی خلوتی برای قاضی فراهم شد، اما همان شب، رئیس پلیس (شحنه) باخبر شد. قاضی در حالی که مستِ شراب و جوانی بود، نخفت و با ترنم این شعر را می‌خواند.

نکته ادبی: 'شحنه' به معنای مامور انتظامی یا رئیس پلیس قدیم است.

یک دم که چشم فتنه بخفته است زینهار بیدار باشد تا نرود عمر بر فسوس

لحظه‌ای که فتنه‌ها و سختی‌ها خوابیده‌اند، مراقب باش و بیدار بمان تا عمرت به هدر نرود.

نکته ادبی: 'چشم فتنه' استعاره از آرامشِ پیش از طوفان است.

بانگ صبح یا از در سرای اتابک غریو کوس

یا صدای صبح رسیده است یا صدای کوسِ (طبلِ) درِ خانه‌ی اتابک است که بلند شده است.

نکته ادبی: 'کوس' طبل بزرگی است که برای اعلام خبر یا شروع مراسم می‌نواختند.

قاضی درین حالت که یکی از متعلقان در امد و گفت چه نشستی خیز و تا پای داری گریز که حسودان بر تو دقی گرفته اند بل که حقی گفته تا مگر آتش فتنه که هنوز اندکست به آب تدبیری فرو نشانیم مبادا که فردا چو بالا گیرد عالمی فرا گیرد. قاضی متبسم درو نظر کرد و گفت

در همین حال، یکی از دوستان قاضی وارد شد و گفت: بنشین و تا فرصت داری فرار کن که حسودان از تو نزد پادشاه سعایت کرده‌اند؛ بلکه حقیقتی را گفته‌اند. بیا تا این آتشِ فتنه را که هنوز کوچک است با تدبیری خاموش کنیم، پیش از آنکه شعله‌ور شود و همه‌جا را بگیرد. قاضی با لبخند نگاهی به او کرد و گفت.

نکته ادبی: 'تدبیر' در اینجا به معنای چاره‌جویی است.

را چه تفاوت کند که سگ لاید

چه فرقی می‌کند که سگی پارس کند؟

نکته ادبی: تشبیه دشمنان به سگ، برای کوچک شمردنِ قدرتِ آن‌هاست.

ملک را هم در آن شب آگهی دادند که در ملک تو چنین منکری حادث شده است، چه فرمایی؟ ملک گفتا من او را از فضلای عصر میدانم و یگانه روزگار باشد که معاندان در حق وی خوضی کرده اند. این سخن در سمع قبول من نیاید مگر آنگه که معاینه گردد که حکما گفته اند.

همان شب به پادشاه خبر دادند که در قلمرو تو چنین کار ناشایستی رخ داده است، چه دستوری می‌دهی؟ پادشاه گفت: من او را از دانشمندان زمانه می‌دانم و او یگانه است. معاندان در حق او دروغ‌پردازی کرده‌اند و این سخنِ شما را تا با چشم خود نبینم، باور نمی‌کنم.

نکته ادبی: 'خوض کردن' به معنای وارد شدن در کاری و در اینجا به معنای بدگویی و کندوکاو در عیوبِ دیگران است.

شنیدم که سحر گاهی با تنی چند خاصان به بالین قاضی فراز آمد شمع را دید ایستاده و شاهد نشسته و میریخته و قدح شکسته و قاضی در خواب مستی بی خبر از ملک هستی به لطف اندک اندک بیدار کردش که خیز آفتاب بر امد. قاضی دریافت که حال چیست، گفتا از کدام جانب بر آمد؟ گفت از قبل مشرق.

شنیدم که سحرگاه، پادشاه با چند تن از نزدیکانش به بالین قاضی آمد. شمع را روشن و پسر را در کنارش دید و جام‌های شکسته و قاضی در خوابِ مستی، بی‌خبر از همه‌جا بود. به آرامی بیدارش کردند و گفتند خورشید برآمده است. قاضی متوجه اوضاع شد و گفت: از کدام طرف برآمده است؟ گفتند از مشرق.

نکته ادبی: اشاره به اینکه قاضی مست و غافل بوده است.

گفت الحمد لله که در توبه همچنان بازست به حکم حدیث که

قاضی گفت: خدا را شکر که در توبه هنوز باز است، طبقِ حدیث پیامبر که می‌گوید.

نکته ادبی: 'توبه' در اینجا راهی برای فرار از مجازات با تظاهر به پشیمانی است.

لایغلق علی العباد حتی تطلع الشمس من مغربها استغْفرک اللهم و اتوب الیک.

درهای توبه بسته نمی‌شود تا زمانی که خورشید از مغرب طلوع کند. خدایا از تو آمرزش می‌طلبم و به سوی تو بازمی‌گردم.

نکته ادبی: این متن اشاره به آموزه‌ای دینی است که قاضی از آن برای تبرئه‌ی خود استفاده می‌کند.

گر گرفتارم کنی مستوجبم ور ببخشی عفو بهتر کانتقام

اگر مرا مجازات کنی، سزاوار آن هستم، اما اگر ببخشی، عفو از انتقام بهتر است.

نکته ادبی: قاضی با فروتنیِ ظاهری، پادشاه را به بخشش ترغیب می‌کند.

ترا با وجود چنین منکری که ظاهر شد سبیل خلاص صورت نبندد این بگفت و موکلان در وی آویختند گفتا که مرا در خدمت سلطان یکی سخن باقیست ملک بشنید و گفت این چیست؟ گفت

پادشاه گفت: با وجود چنین گناه بزرگی که آشکار شد، راهی برای نجات تو نیست. قاضی این را گفت و ماموران او را گرفتند. قاضی گفت: در خدمت سلطان یک سخنِ دیگر دارم. پادشاه گفت آن چیست؟ او گفت.

نکته ادبی: استفاده از آخرین فرصت برای سخن گفتن.

اگر خلاص محالست ازین گنه که مراست بدان کرم که تو داری امیدواری هست

اگر نجات از این گناهی که مرتکب شده‌ام ممکن نیست، باز هم به آن کرم و بزرگواری که تو داری، امید دارم.

نکته ادبی: تملق و چاپلوسی برای نرم کردن دل پادشاه.

گیرند گفت ای خداوند جهان پرورده نعمت این خاندانم و این گناه نه تنها من کرده ام دیگری را بینداز تا من عبرت گیرم ملک را خنده گرفت و به عفو از خطای او در گذشت و متعندان را که اشارت به کشتن او همی کردند گفت:

قاضی گفت: ای خداوندِ جهان، من نمک‌پرورده‌ی این خاندانم و این گناه را تنها من نکرده‌ام. فرد دیگری را (به جای من) مجازات کن تا من عبرت بگیرم. پادشاه خندید و او را بخشید و به کسانی که خواهان کشتن او بودند، گفت.

نکته ادبی: 'نمک‌پرورده' اصطلاحی برای نشان دادن وفاداری به صاحب قدرت است.

چنین خواندم که در دریای اعظم به گردابی در افتادند باهم

شنیده‌ام که در دریایی بزرگ، دو نفر با هم در گردابی افتادند.

نکته ادبی: تمثیلی برای گرفتاری در شرایط سخت.

همی گفت از میان موج و تشویر مرا بگذار و دست یار من گیر

یکی از آن‌ها میان موج و سرگردانی می‌گفت: مرا رها کن و دستِ همراه مرا بگیر و نجاتش بده.

نکته ادبی: تضاد میان عشقِ واقعی و فداکاری با ادعاهای دروغین.

حدیث عشق از آن بطال منیوش که در سختی کند یاری فراموش

داستان عشق را از آن فردِ بی‌اصل و نسب نشنو، که در سختی‌ها یاریِ یار را فراموش می‌کند.

نکته ادبی: 'بطال' به معنای بیکاره و هرزه‌گرد است.

که سعدی راه و رسم عشق بازی چنان داند که در بغداد تازی

که سعدی راه و رسم عاشقی را، چنان می‌داند که در بغداد شهرت دارد.

نکته ادبی: اشاره به شهرتِ سعدی در هنرِ عشق‌ورزی و شاعری.

اگر مجنون لیلی زنده گشتی حدیث عشق ازین دفتر نبشتی

اگر مجنون (عاشقِ لیلی) زنده بود، داستانِ عشق را از این دفترِ من می‌نوشت.

نکته ادبی: ادعای شاعری برای کمالِ فهمِ عشق.

آرایه‌های ادبی

تمثیل (ضرب‌المثل) ضرب الحبیب زبیب

قاضی با استفاده از این ضرب‌المثل عربی، رفتار خشونت‌آمیز معشوق را به شکلی طنزآمیز و کنایی، نشانه‌ی محبت تفسیر می‌کند تا حماقت خود را بپوشاند.

استعاره سرو بلند

اشاره به قامتِ زیبای پسر که استعاره‌ای رایج در شعر فارسی برای توصیف معشوق است.

تلمیح تطلع الشمس من مغربها

اشاره به حدیث نبوی درباره‌ی باز بودن در توبه تا زمان وقوع قیامت؛ قاضی از این باور دینی برای توجیه توبه‌ی مصلحتی خود در لحظه‌ی خطر استفاده می‌کند.

کنایه چشم فتنه

کنایه از آرامش و سکوتِ محیط پیش از وقوع حادثه یا آشوب.