گلستان - باب پنجم در عشق و جوانی

سعدی

حکایت شمارهٔ ۱۸

سعدی
خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود یکی از امرای عرب مرو را صد دینار بخشیده تا قربان کند. دزدان خفاجه ناگاه بر کاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بی فایده خواندند مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغیر درو نیامده. گفتم مگر معلوم ترا دزد نبرد؟ گفت بلی بردند ولیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خسته دلی باشد.
گفتم مناسب حال منست این چه گفتی که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت بود و صدق مودت تا به جایی که قبله چشمم جمال او بودی و سود سرمایه عمرم وصال او
مگر ملائکه بر آسمان ، و گرنه بشر به حسن صورت او در زمین نخواهد بود
ناگهی پای وجودش به گل اجل فرو رفت و دود فراق از دودمانش بر آمد روزها بر سر خاکش مجاورت کردم وز جمله که بر فراق او گفتم
کاش کان روز که در پای تو شد خار اجل دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر
تا درین روز جهان بی تو ندیدی چشمم این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر
آنکه قرارش نگرفتی و خواب تا گل و نسرین نفشاندی نخست
گردش گیتی گل رویش بریخت خار بنان بر سر خاکش برست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این متن به موضوع «وارستگی» و «تعلق خاطر» می‌پردازد. در بخش اول، حکایت درویشی مطرح می‌شود که در برابر هجوم دزدان و از دست رفتن اموال، به دلیل عدم دلبستگی به دنیا، آرامش خود را حفظ می‌کند. این نگاه استعلایی به مالکیت، درسِ بزرگی است که تفاوت میان وابستگی به امور مادی و آزادگی روح را نشان می‌دهد.

در بخش دوم، نویسنده از این فضای مادی فراتر رفته و به اندوهِ شخصی خود بر مرگ عزیزی اشاره می‌کند. تضاد زیبایی میانِ ناز و نعمتِ دوست در ایام حیات و خاک و خاری که پس از مرگ بر مزار او روییده است، تصویرگرِ زوال‌ناپذیریِ هستی و ناگزیریِ چرخش روزگار است که هر زیبایی را به نیستی می‌کشاند.

معنای روان

خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود یکی از امرای عرب مرو را صد دینار بخشیده تا قربان کند. دزدان خفاجه ناگاه بر کاروان زدند و پاک ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بی فایده خواندند مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغیر درو نیامده. گفتم مگر معلوم ترا دزد نبرد؟ گفت بلی بردند ولیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خسته دلی باشد.

درویشی که لباس اهل تصوف به تن داشت در کاروانی که به سمت حجاز می‌رفت، همراه ما بود. یکی از امیران عرب، پولی (صد دینار) را بخشید تا بین مردم تقسیم شود. ناگهان دزدان قبیله خفاجه به کاروان حمله کردند و همه اموال را بردند. بازرگانان شروع به گریه و زاری کردند و فریادهای بیهوده می‌کشیدند، مگر آن درویشِ نیک‌سرشت که همان‌طور آرام باقی مانده بود و هیچ تغییری در حالش دیده نمی‌شد. از او پرسیدم که مگر دزدان اموال تو را نبردند؟ گفت: چرا بردند، اما من چنان دلبستگی و الفتی به آن اموال نداشتم که هنگام جدا شدن از آن، دلم بشکند و اندوهگین شوم.

نکته ادبی: خفاجه: نام قبیله‌ای از اعراب که در آن دوران به راهزنی شهرت داشتند. واژه «تغیر» در اینجا به معنای دگرگونی در چهره و رفتار از روی اضطراب است.

گفتم مناسب حال منست این چه گفتی که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت بود و صدق مودت تا به جایی که قبله چشمم جمال او بودی و سود سرمایه عمرم وصال او

به او گفتم که این حرف تو خیلی با حال و روز من تناسب دارد؛ چرا که من نیز در دوران جوانی با جوانی دوست بودم و چنان پیوند دوستی و صمیمیتی میان ما بود که او کانون توجه و دیدگان من و سرمایه اصلی عمر من بود.

نکته ادبی: «اتفاق مخالطت» به معنای همنشینی و معاشرت است. «صدق مودت» یعنی دوستی خالصانه و بی‌ریا.

مگر ملائکه بر آسمان ، و گرنه بشر به حسن صورت او در زمین نخواهد بود

او چنان زیبا و بی‌نقص بود که اگر فرشته نبود، قطعاً هیچ انسانی روی زمین نمی‌توانست تا این حد زیبا باشد.

نکته ادبی: اشاره به کمال زیبایی که فراتر از توان بشری تصور می‌شود.

ناگهی پای وجودش به گل اجل فرو رفت و دود فراق از دودمانش بر آمد روزها بر سر خاکش مجاورت کردم وز جمله که بر فراق او گفتم

ناگهان اجل به سراغش آمد و او از دنیا رفت. من روزهای بسیاری بر سر مزارش به سوگواری پرداختم و در وصف فراق او این اشعار را سرودم.

نکته ادبی: «پای وجودش به گل اجل فرو رفت» استعاره‌ای فاخر و کهن برای بیان لحظه مرگ و خروج از جهان مادی است.

کاش کان روز که در پای تو شد خار اجل دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر

ای کاش همان روزی که مرگ به سراغ تو آمد و جانت را گرفت، روزگار تیغی بر سر من می‌زد و مرا نیز نابود می‌کرد.

نکته ادبی: در ادبیات کلاسیک، «دست گیتی» کنایه از گردش روزگار و مقدرات الهی است.

تا درین روز جهان بی تو ندیدی چشمم این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر

تا مجبور نشوم این دنیا را بدون تو ببینم؛ اکنون منم که بر سر مزار تو نشسته‌ام و از شدت اندوه، خاک ماتم بر سر می‌ریزم.

نکته ادبی: تکرار واژه «خاک» در دو معنای متفاوت (خاک مزار و خاکِ غم بر سر ریختن) آرایه ایهام تناسب و کنایه از سوگواری است.

آنکه قرارش نگرفتی و خواب تا گل و نسرین نفشاندی نخست

او کسی بود که تا پیش از مرگ، بدون بستر گل و نسرین و ناز و نعمت نمی‌توانست لحظه‌ای آرام بگیرد و بخوابد.

نکته ادبی: «گل و نسرین» نمادِ زندگیِ اشرافی، آسایش و زیبایی ظاهری است که در تضاد با جایگاه ابدی او قرار می‌گیرد.

گردش گیتی گل رویش بریخت خار بنان بر سر خاکش برست

اما اکنون گردش روزگار، طراوت و زیبایی چهره‌اش را از بین برده و بر سر مزارش به جای گل، خار روییده است.

نکته ادبی: تضاد میان گل (زندگی/زیبایی) و خار (مرگ/فرسودگی) تصویرسازِ فضای اندوه‌بار گورستان است.

آرایه‌های ادبی

استعاره پای وجودش به گل اجل فرو رفت

مرگ را به انسانی تشبیه کرده که در گل‌ولای گیر افتاده است تا پایان عمر را به زیبایی تصویر کند.

تضاد گل و نسرین در برابر خار

مقابله میان دورانِ خوشی و نازِ محبوب با دورانِ زوال و تنهایی پس از مرگ بر مزار او.

کنایه خاک بر سر ریختن

کنایه از سوگواری عمیق و اندوه شدید در سوگِ یار.

تشبیه قبله چشمم جمال او بودی

زیبایی و جایگاهِ محبوب را به «قبله» تشبیه کرده که نشان‌دهنده پرستش‌گونه بودنِ محبت اوست.