گلستان - باب پنجم در عشق و جوانی
حکایت شمارهٔ ۱۷
سعدیدرک و برداشت
هوش مصنوعیمعنای روان
در آن سال که سلطان محمد خوارزمشاه برای مصلحتهای سیاسی با مردم ختا صلح کرد، به مسجد جامع کاشغر وارد شدم. پسری را دیدم که در حالِ یادگیریِ نحو (دستور زبان) بود؛ او چنان توازنِ اندام و زیباییِ چهرهای داشت که در وصفِ کمالاتش اینگونه میگویند:
نکته ادبی: ختا نام منطقهای تاریخی است. واژه نحو در اینجا به معنای دانشِ قواعدِ زبان عربی است. تعبیر پسر نحوی، اشاره به دانشآموزِ این رشته دارد.
من هرگز آدمی را با این شکل و شمایل و منش و قد و قامتی ندیدهام، مگر آنکه این زیبایی و برازندگی را از پریان آموخته باشد.
نکته ادبی: شاعر از اغراقِ ادبی برای ستایشِ زیباییِ آن پسر بهره گرفته و او را به موجوداتِ فرازمینی (پری) تشبیه کرده است.
او کتابِ مقدمه نحوِ زمخشری را در دست داشت و این جمله را میخواند: 'زید، عمرو را زد' (مثالی برای فاعل و مفعول). به شوخی به او گفتم: پادشاهان خوارزم و ختا با هم صلح کردند، اما میان زید و عمرو هنوز همان دشمنی و دعوا باقی است؟ او خندید و نام و زادگاهم را پرسید. گفتم شیرازی هستم. پرسید از آثار سعدی چه داری؟ گفتم:
نکته ادبی: اشاره به کتاب معروف الزمخشری در نحو. زید و عمرو در نحوِ عربی، نامهای فرضی و ثابت برای آموزشِ نقشهای دستوری هستند.
با شیوهی دستوری (نحوی) با خشم به من حمله میکنی، درست همانطور که در مثالِ دستور زبان، زید در برابر عمرو قرار میگیرد و با او درگیر میشود.
نکته ادبی: بیتِ عربی، ایهامِ طنزآمیزی دارد؛ سعدی دعوای زید و عمرو در کتاب را به صورتِ واقعی با پسرِ نحوی شبیهسازی کرده است.
او دامنِ کبر و غرور را بر زمین میکشد و سرش را از شدتِ نخوت بالا نمیگیرد؛ آیا ممکن است کسی که عاملِ جرّ (پایینکشنده) بر او مسلط است، بتواند سرش را بلند کند؟
نکته ادبی: ایهامِ ادبی: عاملِ جرّ در دستور زبان باعثِ کسره گرفتنِ انتهای کلمه میشود، اما سعدی آن را به معنای 'کسی که باعثِ سرافکندگی یا تواضعِ اجباری است' به کار برده.
آن پسر لحظهای به فکر فرو رفت و گفت: بیشترِ اشعارِ او (سعدی) به زبان فارسی است؛ اگر به آن زبان بگویی، به فهم نزدیکتر است (طبق حدیث که باید با مردم به اندازه عقلشان سخن گفت). گفتم:
نکته ادبی: اشاره به حدیث 'کلم الناس علی قدر عقولهم'. سعدی در اینجا از زبانِ پسر، به سادگی و روانیِ زبانِ خود در فارسی اشاره دارد.
ای کسی که دلهای عاشقان را در دامِ خود اسیر کردهای! ما تمامِ توجه و مشغولیتمان تو هستی، در حالی که تو هنوز درگیرِ مسائلِ ساده و بیهودهی 'عمرو و زید' (مسائلِ تکراری و بیارزشِ نحوی) هستی.
نکته ادبی: تضادِ معنایی میانِ جایگاهِ والای معشوق و مشغولیتِ پستِ عاشق به قواعدِ خشک.
صبحگاهان که قصدِ سفر کردم، به او گفته بودند که این شخص سعدی است. دواندوان آمد و پوزش خواست که چرا زودتر نگفتی تا حقِ میزبانیِ بزرگان را ادا کنم. پاسخ دادم: در حضورِ تو، صدای من به گوش نمیرسد که بگویم من سعدی هستم. او اصرار کرد که در این سرزمین بمان تا از محضرش بهره ببریم. گفتم: به حکمِ این داستان نمیتوانم:
نکته ادبی: تلطف به معنای مهربانی و ابرازِ ارادت است. بیتِ 'با وجودت...' نشان از تواضعِ شاعر و غرق شدن در عظمتِ معشوق دارد.
گفتم به سببِ این حکایت، امکانِ ماندن ندارم:
نکته ادبی: این مقدمه برای ورود به تمثیلِ کوهنشین است.
عارفِ بزرگی را در کوهساری دیدم که از دنیا به غارنشینی قناعت کرده بود.
نکته ادبی: اشاره به زهد و گوشهنشینیِ عارفانه برای حفظِ ایمان.
از او پرسیدم چرا به شهر نمیآیی تا باری از دل بگشایی و با مردم معاشرت کنی؟
نکته ادبی: باری بندی از دل برگشایی: کنایه از رفعِ اندوه و کسبِ آرامشِ روانی.
پاسخ داد که در شهر، زیبارویان (پریرویان) بسیارند و وقتی گلهای زیبا زیاد باشد، فیلها (که نمادِ حیواناتی شهوتران یا بیمهار هستند) به لغزش و خطا میافتند.
نکته ادبی: نمادپردازی: پریرویان نمادِ وسوسههای دنیوی و فیل نمادِ نفسِ سرکش است. فیل نمادی از بیخردی و لغزشِ بزرگ در ادبیات است.
این سخن را گفتم و با هم خداحافظی کردیم و یکدیگر را بوسیدیم.
نکته ادبی: پایانی عاطفی بر حکایت که نشاندهندهی حسنِ نیتِ طرفین است.
وداعِ ما مانندِ جدا شدنِ سیبی از درخت بود که یک سمتش از رسیدگی قرمز و سمتِ دیگرش زرد است (نمادی از شادیِ دیدار و اندوهِ جدایی).
نکته ادبی: تشبیهِ دقیقِ دو رنگ بودنِ سیب به دو حالتِ متضادِ روحی در لحظهی وداع.
در سالی که محمد خوارزمشاه با مردم ختا برای مصلحتی پیمان صلح بست، به مسجد جامع شهر کاشغر وارد شدم. در آنجا پسری را دیدم که در حال یادگیری علم نحو بود؛ او در کمال توازنِ اندام و نهایتِ زیبایی بود، آنچنان که درباره زیبارویان مشابه او میگویند:
نکته ادبی: خوارزمشاه و ختا: اشاره به وقایع تاریخی قرن هفتم هجری. علم نحو: دستور زبان عربی. به غایت اعتدال: استعاره از تناسب اندام.
من هرگز آدمی به چنین شکل و خوی و قد و روشی ندیدهام، مگر آنکه این زیبایی و آراستگی را از فرشتهای آموخته باشد.
نکته ادبی: پری: در ادبیات کلاسیک نماد زیبایی بینقص و ماورایی است.
او کتابِ نحوِ زمخشری را در دست داشت و این جمله را میخواند که «زید، عمر را زد و آنکسی که عملِ زدن بر او واقع شده، عمر است». به او گفتم: پسر جان، در دنیای واقعی، خوارزمشاه و ختا با هم صلح کردند، اما تو هنوز درگیرِ جنگِ زید و عمرو هستی؟ پسر خندید و پرسید اهل کجا هستی؟ گفتم شیراز. پرسید از سخنان سعدی چه در خاطر داری؟ گفتم:
نکته ادبی: زمخشری: مؤلف کتاب مقدمةالادب یا انموذج که کتب مرجع نحو بودند. زید و عمرو: در دستور زبان عربی، این دو نام همواره به عنوان فاعل و مفعول در مثالهای نحوی به کار میروند که سعدی اینجا از آن ایهام ساخته است.
من با آن زیبایی که خشمگینانه حمله میکند، به گونهای درگیرم که گویی زید در حال نبرد با عمرو است.
نکته ادبی: ابیات عربی سعدی در اینجا با حفظ وزن و قافیه، از قواعد صرف و نحو برای بیان یک حس عاشقانه استفاده کرده است.
او دامنِ کشان و خشمگین میرود و سرش را بلند نمیکند؛ آیا انتظار داری که (در این جایگاه) نقشِ فاعلی (رفع) از کسی که خود عاملِ جر (شکستن و فرو افتادن) است، درست باشد؟
نکته ادبی: بازی با اصطلاحات نحوی: رفع (نشانه فاعل) و جر (نشانه مضافالیه یا مجرور). در اینجا کنایه از اینکه معشوق با غرور و سرکشی رفتار میکند و سر فرود نمیآورد.
پسرک اندکی فکر کرد و گفت: بیشتر اشعار سعدی در این زمینه به زبان فارسی است؛ اگر به فارسی بگویی برای فهمیدن بهتر است؛ زیرا پیامبر فرمود با مردم به اندازه عقلشان سخن بگویید. من گفتم:
نکته ادبی: کلم الناس علی قدر عقولهم: حدیث مشهوری است که بر ضرورت سادهگویی متناسب با مخاطب تأکید دارد.
ای کسی که دلِ عاشقان در کمندِ تو اسیر است، ما تمامِ توجهمان به توست، اما تو هنوز سرگرمِ بازی با زید و عمرو (دستور زبان) هستی.
نکته ادبی: ایهام: اشاره به اینکه پسر همچنان درگیر درس و مشق است و متوجه عشق سعدی نیست.
صبح که تصمیم به سفر گرفتم، به او گفتند که این شخص سعدی است. با شتاب آمد، عذرخواهی کرد و اظهار تأسف نمود که چرا زودتر نگفتی تا برای استقبال و پذیرایی از تو کمر خدمت میبستیم. گفتم: وقتی تو حضور داری، من حتی فرصتِ معرفیِ خودم را هم ندارم. پسر گفت: چه میشود اگر مدتی در این منطقه بمانی تا ما از محضرت استفاده کنیم؟
نکته ادبی: میان به خدمت بستن: کنایه از آمادگی کامل برای پذیرایی و احترام گذاشتن.
گفتم به دلیل این حکایت نمیتوانم بمانم:
نکته ادبی: تخلص یا مقدمه برای ورود به حکایتی دیگر جهت ردِ دعوت.
پیرمرد بزرگی را در کوهساری دیدم که از دنیا فقط به غاری قناعت کرده بود.
نکته ادبی: قناعت از دنیا به غاری: نماد زهد و دوری از اجتماع.
به او گفتم چرا به شهر نمیآیی تا گرهی از کار مردم باز کنی و دلی شاد نمایی؟
نکته ادبی: باری بندی از دل برگشایی: کنایه از گرهگشایی و کمک به مردم.
او گفت: در شهر زیبارویانِ دلفریب فراوانند و وقتی گل (زیبایی) زیاد شود، فیلها (انسانهای قدرتمند یا اهلِ شهوت) در گلِ آن میلغزند.
نکته ادبی: پیلان بلغزند: تمثیلی از اینکه حتی انسانهای بزرگ و قوی هم در مواجهه با وسوسههای شهر ممکن است دچار لغزش و سقوط اخلاقی شوند.
این را گفتم و یکدیگر را در آغوش گرفتیم، بوسیدیم و وداع کردیم.
نکته ادبی: بوسه بر سر و روی یکدیگر دادن: نشاندهنده اوج احترام و صمیمیتِ بیآلایش میان دو انسان.
گویی سیبی بود که داشت با باغ وداع میکرد، زیرا یک طرفِ چهرهاش از خجالت و حیا سرخ بود و طرفِ دیگرش از غمِ دوری زرد.
نکته ادبی: سیب: استعاره از چهرهی زیبا که سرخ و زرد است. دو رنگی سیب استعاره از آمیختگیِ شور و اندوه در لحظهی خداحافظی است.
در سالی که سلطان محمد خوارزمشاه برای مصلحتی سیاسی با قوم ختا صلح کرد، به مسجد جامع شهر کاشغر رفتم. در آنجا جوانی را دیدم که سخت مشغول آموختنِ دانش نحو (دستور زبان) بود و از نظر زیباییِ صورت و تناسبِ اندام به قدری کمال داشت که در وصفِ او میتوان گفت:
نکته ادبی: ختا: سرزمینی در شمال چین و آسیای مرکزی. واژه «نحوی» در اینجا به معنای دانشآموزِ علم نحو است.
من تاکنون انسانی را با این شکل و شمایل و رفتار و قامت ندیدهام؛ مگر اینکه این شیوهی دلربایی و رفتار را از پریان آموخته باشد.
نکته ادبی: اشاره به موجودات اساطیری (پری) برای اغراق در زیبایی و کمال بینظیرِ فرد مورد نظر.
او کتاب «مقدمه نحو» اثر زمخشری را در دست داشت و این عبارت را تکرار میکرد: «ضرب زیدٌ عمراً» (زید عمرو را زد) و «کان المتعدی عمراً» (و متعدی عمرو است). از روی شوخی و کنایه به او گفتم: ای پسر، سلطان خوارزم و قوم ختا صلح کردند، اما هنوز زید و عمرو با هم در جنگ و دشمنی هستند؟ خندید و پرسید اهل کجا هستی؟ گفتم: خاک شیراز. پرسید از سخنان سعدی چه در خاطر داری؟ گفتم:
نکته ادبی: زید و عمرو در مثالهای دستوری عربی، همواره نقشهای فاعلی و مفعولی دارند و به همین دلیل در مثالها همیشه در حال زد و خوردِ لفظی هستند.
من به خاطر نحو و قواعدِ دستوری دچارِ خشم و گرفتاری شدهام؛ همانطور که در مثالهای دستوری، زید همواره با عمرو در حال ستیز و مقابله است.
نکته ادبی: بیت عربی است و به بازیِ کلامیِ نحویون اشاره دارد.
آنکه در حال «جر» (زیر کشیدن) است، سرش را بلند نمیکند؛ مگر میشود کسی که عاملِ «جر» است، قامتی راست داشته باشد؟
نکته ادبی: ایهامِ هنری: «جر» در نحو عربی به معنای کسره گرفتنِ آخر کلمه است، و در معنایِ دیگر به معنای کشیدن و سرافکندگی.
جوان لحظهای در فکر فرو رفت و گفت: غالبِ اشعارِ این شاعر به زبان پارسی است، اگر به فارسی بگویی، برای فهمِ مردم نزدیکتر و قابلدرکتر است. به یادِ حدیثِ «با مردم به اندازه خردِ آنها سخن بگویید» افتادم و گفتم:
نکته ادبی: اشاره به حدیث نبوی: کلم الناس علی قدر عقولهم.
ای کسی که دلِ عاشقان را به دام انداختهای، من تمامِ فکرم مشغولِ توست، اما تو همچنان درگیرِ زید و عمرو (مشغلههای بیهوده و خشک) هستی.
نکته ادبی: تضاد میانِ «مشغولِ تو بودن» (عشق) و «مشغولِ زید و عمرو بودن» (علمِ خشک).
صبحگاهان که قصدِ سفر داشتم، به او گفته بودند که این مسافر، سعدی است. با شتاب آمد و ابرازِ محبت و پشیمانی کرد که چرا زودتر نگفتی تا پیشخدمتِ بزرگان را بر عهده میگرفتم. گفتم: با وجودِ بلندمرتبگیِ تو، از من صدایی در نمیآید که من سعدی هستم. او گفت: چه میشود اگر مدتی در این دیار بمانی تا ما از محضرت استفاده کنیم؟ گفتم: به دلیلِ این حکایت نمیتوانم:
نکته ادبی: «میان بستن» کنایه از آماده خدمت شدن و اظهار بندگی است.
گفتم به خاطرِ این داستان نمیتوانم در اینجا بمانم:
نکته ادبی: مقدمهای برای بیان یک حکمت اخلاقی.
بزرگی را دیدم در کوهسار که از دنیا دل بریده بود و در غاری به قناعت زندگی میکرد.
نکته ادبی: اشاره به عارفانِ گوشهگیر (اهلِ انزوا).
پرسیدم چرا به شهر نمیآیی تا گرهای از کارِ دل بگشایی و با مردم معاشرت کنی؟
نکته ادبی: «بند از دل گشودن» کنایه از آرامش یافتن و رفعِ اندوه است.
گفت: در شهر، پریرویان و زیبارویانِ فریبنده بسیارند؛ و همانطور که فیل وقتی به گلزار برسد (از شدتِ مستی و هیجان) میلغزد، انسان در میانِ زیباییها تعادلِ خود را از دست میدهد.
نکته ادبی: تشبیه و کنایه: زیبارویان به گل تشبیه شدهاند که موجبِ لغزشِ فیلِ (انسانِ با اراده) میشوند.
این را گفتم و با هم خداحافظی کردیم و یکدیگر را در آغوش گرفتیم.
نکته ادبی: نمادی از پایانِ موقتِ رابطه و وداعِ دوستانه.
ما هنگام وداع، به سیبی میمانستیم که از یک سو به خاطرِ حرارتِ عشق سرخ است و از سوی دیگر به خاطرِ زردیِ دوری از هم، رنگ باخته است.
نکته ادبی: تشبیه زیبا و لطیف برای نمایشِ غمِ دوری.
در سالی که محمد خوارزمشاه با قوم ختا به خاطر مصلحتی پیمان صلح بست، به مسجد جامع کاشغر رفتم. آنجا نوجوانی را دیدم که در حال فراگیری علم نحو بود؛ او از نظر اخلاق و زیبایی چنان کمالی داشت که زبانزد بود.
نکته ادبی: ختا نام قومی قدیمی و منطقهای در شمال چین است. نحو در اینجا به معنای دستور زبان عربی است.
انسانی با این حد از زیبایی، رفتار، قد و قامت و شیوهی برخورد ندیده بودم، مگر اینکه این زیبایی و کمال را از پریان آموخته باشد.
نکته ادبی: در ادبیات کلاسیک، پری نماد زیباییِ فرازمینی و بینقص است.
او کتاب «مفصل» زمخشری (کتاب مشهور دستور زبان) را در دست داشت و میخواند: «زید به عمر ضربه زد» و «کان (فعل) بر سر جمله میآید و خبر را منصوب میکند». به او گفتم: ای پسر! خوارزم و ختا صلح کردند، اما هنوز جنگ بین زید و عمرو ادامه دارد؟ (اشاره طنزآمیز به مثالهای کتب نحو که همیشه در حال دعوا هستند). او خندید و پرسید اهل کجا هستم؟ گفتم شیراز. پرسید از سخنان سعدی چه داری؟ گفتم:
نکته ادبی: «زید و عمرو» در کتب نحو عربی به عنوان فاعل و مفعولِ همیشگی مثال زده میشوند. این طنز، تقابلِ صلحِ سیاسی و جنگِ دستوری را نشان میدهد.
در دنیای نحو، همچون زیدِ خشمگین که به مقابله با عمرو برخاسته، گرفتار شدهام و در حال ستیزم.
نکته ادبی: این بیت و بیت بعد، به زبان عربی است و سعدی با واژگانِ نحوی شوخی میکند.
او (عمرو) چنان سرش به زیر است که نمیتواند سر بلند کند؛ آیا میتوان از کسی که در حالت «جر» (پایینرونده) قرار دارد، انتظار «رفع» (سرفرازی و بالاروندگی) داشت؟
نکته ادبی: ایهام در کلمات «جر» (در نحو به معنای کسره گرفتن و پایین بودن) و «رفع» (در نحو به معنای ضمه گرفتن و بالا بودن) که در اینجا به معنای سرافکندگی و سرافرازی به کار رفته است.
او لحظهای در فکر فرو رفت و گفت: غالب اشعار سعدی در این زمینهها به زبان پارسی است، اگر به فارسی بگویی، برای فهمیدن آسانتر است. (و حدیثی عربی خواند که) با مردم به اندازه عقلشان سخن بگو. گفتم:
نکته ادبی: اشاره به حدیث نبوی «کلم الناس علی قدر عقولهم» که بر لزوم رعایت سطح مخاطب در کلام تأکید دارد.
ای کسی که دل عاشقان در دام تو گرفتار است! ما درگیرِ تو هستیم، اما تو همچنان مشغولِ بازیِ نحوی با زید و عمرو هستی (و به ما توجهی نداری).
نکته ادبی: سعدی در اینجا بین مفهومِ نحوی (زید و عمرو) و دلدادگی، پیوند برقرار کرده است.
هنگام صبح که تصمیم به سفر گرفتم، به او گفته بودند این شخص سعدی است. دواندوان آمد و اظهار محبت کرد و افسوس خورد که چرا زودتر نگفته بودی تا از آمدنت باخبر میشدم و حق میزبانی به جا میآوردم. گفتم: در حضور تو شرم دارم که بگویم من سعدی هستم. او گفت: چه میشود اگر مدتی در این منطقه بمانی تا ما از محضرت استفاده کنیم؟ گفتم: به دلیلِ این داستان نمیتوانم بمانم:
نکته ادبی: «میان بستن به خدمت» کنایه از آمادهباش و احترامِ کامل است.
گفتم به خاطر این حکایت نمیتوانم بمانم:
نکته ادبی: این مقدمه برای ورود به تمثیلِ زاهد است.
عارف بزرگی را در کوهستان دیدم که با قناعت، در غاری زندگی میکرد.
نکته ادبی: تصویرسازیِ زهد و دوری از شهر.
به او گفتم چرا به شهر نمیآیی تا اندکی از غمهای دلت کاسته شود؟
نکته ادبی: اشاره به انزواگزینی برای حفظِ آرامش.
آن زاهد گفت: در شهر، زیبارویانِ بسیار هستند؛ و جایی که گل بسیار باشد، فیلها (بهخاطر لغزندگی زمین) پاهایشان میلغزد و زمین میخورند.
نکته ادبی: تمثیل بسیار مشهور سعدی؛ گل نماد زیباییهای دنیا و فیل نماد انسانهای بزرگ است که با دیدنِ زیباییِ زیاد، ممکن است بلغزند و دچار گناه شوند.
این را گفتم و یکدیگر را در آغوش کشیدیم و بوسیدیم و خداحافظی کردیم.
نکته ادبی: توصیفِ یک وداعِ محترمانه و عاطفی.
صورتش هنگام وداع مانند سیبی بود که میخواهد از درخت جدا شود؛ نیمی از صورتش از شرم و اندوهِ جدایی سرخ شده بود و نیمی دیگر زرد.
نکته ادبی: استعاره از چهرهی کسی که هنگامِ جدایی، رنگ عوض کرده است.
در سالی که محمد خوارزمشاه برای مصالح سیاسی، پیمان صلحی با مردم ختا (چین) بست، من به شهر کاشغر وارد شدم. در آنجا جوانی را دیدم که در حال آموختنِ دستور زبان عربی (نحو) بود و از چنان زیبایی و اعتدالی در قامت و چهره برخوردار بود که در وصف او میتوان اینگونه سرود:
نکته ادبی: اشاره به خوارزمشاه و صلح با ختا، بافتار تاریخی دقیقی را به داستان میدهد که نشاندهنده سفرهای واقعی سعدی است.
من تا به امروز انسانی با چنین زیباییِ چهره، خوی نیکو، قد و روشی ندیدهام، مگر اینکه این شیوه و آیین را از پریان آموخته باشد.
نکته ادبی: استفاده از اغراق (مبالغه) برای توصیف زیبایی پسر که از سبکهای معمول در ستایش جمال است.
او کتاب «مقدمه نحو» زمخشری را در دست داشت و این عبارت عربی را میخواند: «ضَرَبَ زیدٌ عَمراً» (زید، عمرو را زد) و «کانَ المُتعدّی عَمراً» (مفعولِ این فعلِ متعدی، عمرو است). من به شوخی گفتم: ای پسر! خوارزم و ختا با هم صلح کردند، اما هنوز زید و عمرو با یکدیگر در جنگ و ستیز هستند؟ او خندید و نام و زادگاه مرا پرسید. گفتم اهل شیراز هستم. پرسید: چه چیزی از سخنان سعدی به خاطر داری؟ گفتم:
نکته ادبی: ایهام لطیف میان اصطلاحات نحوی (که همیشه زید و عمرو را به عنوان فاعل و مفعول در تقابل با هم قرار میدهند) و واقعیت اجتماعی صلح و جنگ.
او با دانشِ نحو، خشمگینانه با من درگیر میشود؛ درست مانند زید که در میدانِ نحو، با عمرو مقابله میکند.
نکته ادبی: استفاده از اصطلاحات «زید» و «عمرو» به عنوان نمادهای متخاصم همیشگی در متون درسی نحو.
او دامن کشان و سربهزیر راه میرود، حال آنکه وقتی کسی عاملِ کسر و پایینکشیدن (جر) است، چطور انتظار دارد که سرافراز (رفع) باشد؟
نکته ادبی: بازی لفظی هوشمندانه (ایهام) با اصطلاحات نحوی «جر» (کسره) و «رفع» (ضمه) که به معنای لغوی سرافکندگی و سرافرازی نیز دلالت دارد.
او لحظهای به فکر فرو رفت و گفت: بیشتر اشعار سعدی به زبان فارسی است؛ اگر به فارسی بگویی، برای فهمِ مردم این دیار نزدیکتر و ملموستر است. طبق حدیث «با مردم به اندازه عقل و فهمشان سخن بگویید»، من نیز به فارسی گفتم:
نکته ادبی: اشاره به حدیث نبوی «کَلِّمِ النّاسَ عَلی قَدْرِ عُقُولِهِم» که نشاندهنده اهمیت مخاطبشناسی در انتقال مفاهیم است.
ای که دلِ عاشقان در کمندِ نگاه تو اسیر است؛ ما تمام حواسمان به تو مشغول است، اما تو همچنان درگیرِ زید و عمرو (آموزش نحو) هستی.
نکته ادبی: اشاره به تقابل میان دنیای عشق (که نویسنده در آن است) و دنیای خشکِ علمِ صرف و نحو (که مخاطب در آن است).
بامدادان که عزم سفر کردم، به او گفته بودند که آن مسافر، سعدی است. دوان دوان آمد و عذرخواهی کرد و اظهار تأسف نمود که چرا زودتر نگفتی تا برای استقبال و پذیرایی از تو، کمر خدمت میبستم. گفتم: وقتی تو با آن شکوه و زیبایی حضور داری، صدای من شنیده نمیشود. او گفت: چه میشود اگر چند روزی در این سرزمین بمانی تا ما از محضرت بهرهمند شویم؟ گفتم: به حکمِ این داستان نمیتوانم:
نکته ادبی: واژه «آواز نیاید» کنایه از اینکه در برابر زیبایی و بزرگیِ تو، من در جایگاهی نیستم که خودنمایی کنم.
پاسخ دادم که نمیتوانم در اینجا بمانم، چرا که به یادِ این حکایت میافتم:
نکته ادبی: مقدمهچینی برای بیان یک حکمت در قالب شعر.
مرد بزرگی را در کوهستان دیدم که دنیا را رها کرده و به غارنشینی و قناعت روی آورده بود.
نکته ادبی: توصیفِ زهد و انزوا که در ادبیات کلاسیک، نمادِ پاکزیستی است.
از او پرسیدم: چرا به شهر نمیآیی تا اندکی از غمهای دلت کاسته شود و با مردم انس بگیری؟
نکته ادبی: طرح پرسش برای دریافت پاسخی حکیمانه.
گفت: در شهر، پریرویان و زیباییهای فریبنده وجود دارند؛ و مثل معروف است که هر جا گل بسیار باشد، پیلان (به دلیلِ دست و پا چلفتی بودن یا لغزش) میلغزند.
نکته ادبی: اشاره به تمثیلِ «پیل در گل لغزیدن»؛ بدین معنا که محیطِ پر از وسوسه، حتی انسانِ بزرگ را نیز به خطا میاندازد.
این سخن را گفتم و یکدیگر را در آغوش کشیدیم و بوسیدیم و وداع کردیم.
نکته ادبی: توصیفِ صحنه عاطفی وداع با ایجازی شاعرانه.
چهرهمان هنگام جدایی، گویی سیبی بود که از بستان چیده شده؛ یک طرفش از شرم و حیا و فشارِ وداع سرخ شده و طرف دیگرش از اندوهِ دوری، زرد و رنگپریده است.
نکته ادبی: تشبیه بسیار زیبا و تصویری که در آن چهره دو انسان به سیب تشبیه شده که دو رنگ متفاوت دارد.
در سالی که محمد خوارزمشاه با قوم ختا به دلیلی صلح کرد، من به مسجد جامع شهر کاشغر رفتم. در آنجا جوانی را دیدم که در حال یادگیری دستور زبان عربی بود و چنان چهره دلانگیز و اندام موزونی داشت که در وصف زیباییاش میتوان گفت:
نکته ادبی: ختا نام سرزمینی در شرق است و نحوی در اینجا به معنی کسی است که دانش نحو (دستور زبان عربی) میخواند.
من هرگز انسانی به این زیبایی و خوشرفتاری ندیدهام؛ مگر اینکه این زیبایی و ناز را از پریان آموخته باشد.
نکته ادبی: استعاره از زیباییِ غیرطبیعی و فرابشری پسر که او را به پری تشبیه کرده است.
او کتاب مقدمه زمخشری را در دست داشت و میخواند که «زید، عمرو را زد و فاعل (زید) بر مفعول (عمرو) تعدی کرد». به شوخی به او گفتم: پادشاهان خوارزم و ختا صلح کردند، اما چرا هنوز میان زید و عمرو (در کتاب شما) این جنگ و دعوا باقی است؟ جوان خندید و پرسید: اهل کجایی؟ گفتم: از خاک شیراز. پرسید: از سخنان سعدی چه چیزی در خاطر داری؟ گفتم:
نکته ادبی: زید و عمرو در نحو عربی نقش نمادینِ فاعل و مفعول را در مثالهای آموزشی دارند. این کنایهای هوشمندانه است به تضادِ همیشگی در مثالهای آموزشی.
به شیوهای با من میجنگد و خشمگین است، چنانکه گویی «زید» در مقابله با «عمرو» ایستاده است.
نکته ادبی: استفاده از اصطلاحات نحوی برای بیانِ حالتی عاشقانه و ستیزهجویانه.
او که دامنِ کبر و ناز بر زمین میکشد و سرِ سازش ندارد؛ آیا اصلاً ممکن است که حرفِ جر (که کارش زیر کردن و پایین آوردن است) بتواند کلمه را مرفوع (بالا) کند؟
نکته ادبی: ایهام و بازی با اصطلاحات «جر» و «رفع». عامل جر نمیتواند کلمه را مرفوع کند، کنایه از اینکه او سرِ آشتی ندارد.
جوان لحظهای در فکر فرو رفت و گفت: بیشتر اشعار او به زبان فارسی است و اگر به فارسی بگویی برای فهمیدن بهتر است؛ همانطور که حدیث میگوید: با مردم به اندازه عقل و فهمشان سخن بگو. گفتم:
نکته ادبی: اشاره به حدیث نبوی «کلم الناس علی قدر عقولهم» که بر لزوم رعایت سطح فهم مخاطب تأکید دارد.
ای کسی که دلهای عاشقان را به دام خود صید کردی، ما تمام حواسمان به توست، اما تو همچنان درگیرِ زید و عمرو (درس و مشق) هستی.
نکته ادبی: تضمین و پاسخِ رندانه شاعر به درخواستِ جوان.
صبحگاهان که قصد سفر کردم، به او گفته بودند که این مسافر، سعدی است. با شتاب آمد و ابراز محبت و پشیمانی کرد که چرا زودتر خود را معرفی نکردی تا حقِ میزبانیِ بزرگان را بهجا میآوردم. گفتم: وقتی تو با وجودِ خودت حضور داری، دیگر نوبت به من نمیرسد که بگویم من کیستم. او گفت: چه میشود اگر چند روزی در این سرزمین بمانی تا ما از محضرت استفاده کنیم؟
نکته ادبی: شکر قدوم به معنی سپاسگزاری بابت آمدن است. پاسخ سعدی نشاندهنده تواضع و ادبِ اوست.
گفتم: به دلیل این حکایت که تعریف میکنم، نمیتوانم بمانم:
نکته ادبی: مقدمهای برای آوردن یک حکایت در حکایت (تمثیل).
عارف بزرگی را در کوهستان دیدم که با قناعت در غاری زندگی میکرد.
نکته ادبی: توصیف زاهد یا عارفی که از دنیا کناره گرفته است.
از او پرسیدم چرا به شهر نمیآیی تا اندوهِ دلت را با حضور در جامعه برطرف کنی؟
نکته ادبی: پرسشی که به دنبالِ چراییِ انزواطلبی است.
او پاسخ داد: در شهر زیبارویانِ فتنهانگیز فراوانند و هرگاه گل (زیبایی) زیاد شود، پیلان (انسانهای قدرتمند یا خودِ عابد) در گلِ شهوت میلغزند و گرفتار میشوند.
نکته ادبی: تمثیل گل و لغزیدن فیل، استعاره از آسیبپذیری انسان در برابر جاذبههای دنیوی و زیبارویان.
این را گفتم و یکدیگر را بوسیدیم و خداحافظی کردیم.
نکته ادبی: شرحِ صحنهیِ پایانیِ وداع که توأم با مهر و احترام بوده است.
گویی سیبی از باغ جدا شد؛ چرا که صورتش از یک سو سرخ (از شرم و جوانی) و از سوی دیگر زرد (از اندوه جدایی) بود.
نکته ادبی: تشبیه چهره به سیب، که بخشی سرخ و بخشی زرد است؛ تصویری از غم و شادیِ همزمان در وداع.
در سالی که محمد خوارزمشاه با اهالی ختا به خاطر مصلحتی سیاسی صلح کرد، به مسجد جامع کاشغر رفتم. پسری را دیدم که در حالِ فراگیری علمِ نحو بود و در زیبایی و تناسب اندام به قدری کمال داشت که در وصفِ امثال او چنین میگویند:
نکته ادبی: عبارت «نحوی» در اینجا به معنای کسی است که علم نحو (دستور زبان عربی) میخواند. «به غایت اعتدال» اشاره به تناسب اندام است.
من آدمی با چنین شکل و شمایل و رفتار و قد و قامتی ندیدهام؛ مگر اینکه این زیبایی و طنازی را از پریان آموخته باشد.
نکته ادبی: استفاده از واژه «پری» برای ستایش زیباییِ غیرزمینی و افسونکننده است.
او کتاب «مقدمه نحو» اثر زمخشری را در دست داشت و این عبارت را میخواند: «زید عمرو را زد و کان (فعل ربطی) متعدی عمرو بود». با شوخی به او گفتم: پادشاه خوارزم و ختا با هم صلح کردند، اما هنوز زید و عمرو با هم در جنگ و جدالاند؟ پسر خندید و پرسید اهل کجا هستی؟ گفتم اهل شیرازم. پرسید از سخنان سعدی چه چیزی در خاطر داری؟ گفتم:
نکته ادبی: زید و عمرو در دستور زبان عربی همیشه به عنوان مثال برای فاعل و مفعول (زننده و خورنده) استفاده میشدند. سعدی با این کنایه، خشکیِ مثالهای دستوری را به طنز میکشد.
او را به نحوی زدم که خشمگین شد؛ مانند زید که در تقابل با عمرو قرار گرفته است.
نکته ادبی: این شعر عربی است که سعدی در لحظه برای پاسخ به پسر ساخته است تا با فضای آموزشی او هماهنگ باشد.
او در حالی که دامنِ ذلت بر زمین میکشید (شکستخورده بود) و سر بلند نمیکرد؛ و آیا اساساً امکان دارد که از عاملِ «جر» (که در نحو نشانه پستی و کسره است)، حالتِ «رفع» (که نشانه بلندی و فاعلیت است) حاصل شود؟
نکته ادبی: بازی زبانی با قواعد نحو عربی: «جر» در نحو به معنای کسره دادن و پست کردن است و «رفع» به معنای ضمه دادن و بالا بردن. سعدی میگوید کسی که ذلیل (مجرور) است، نمیتواند سربلند (مرفوع) باشد.
پسر لحظهای به فکر فرو رفت و گفت: بیشتر شعرهای او به زبان فارسی است، اگر آن را بخوانی به فهم مردم نزدیکتر است؛ چرا که پیامبر (ص) فرمود: «با مردم به اندازه عقل و فهمشان سخن بگویید». گفتم:
نکته ادبی: اشاره به حدیث «کلم الناس علی قدر عقولهم» که به ضرورتِ رعایتِ سطحِ مخاطب در سخن گفتن تأکید دارد.
دل عاشقان در دامِ تو اسیر و شکار شده است؛ ما در هوای تو غرق و مشغولیم و تو هنوز درگیرِ بحثِ زید و عمرو هستی.
نکته ادبی: «عمر و زید» در اینجا نمادِ امورِ بیروحِ علمی و خشک هستند که در برابر عشقِ جانبخش قرار دارند.
صبح که تصمیم به سفر قطعی شد، به او خبر رسید که آن شخص سعدی است. دواندوان آمد و اظهار تأسف کرد که چرا زودتر نگفتی تا به شکرانه قدومِ بزرگان، کمر به خدمت ببندم. گفتم: در برابر وجودِ تو، شایسته نیست که من دم از «خودم» بزنم. پسر گفت: چه میشود اگر در این سرزمین مدتی بمانی تا از وجودت بهرهمند شویم؟
نکته ادبی: «میان به خدمت بستن» کنایه از آمادگی کامل برای خدمت و احترام است.
گفتم به دلیلِ حکایتی که میگویم، نمیتوانم بمانم.
نکته ادبی: مقدمهای برای آوردنِ استدلالِ شاعر برای ترکِ شهر.
مرد بزرگی را در کوهستان دیدم که از دنیا کنارهگیری کرده و به غاری قناعت ورزیده بود.
نکته ادبی: اشاره به زهد و گوشهنشینی برای حفظ پاکیِ نفس.
به او گفتم چرا به شهر نمیآیی تا گرهای از کارِ فروبستهیِ دل بگشایی و با مردم در ارتباط باشی؟
نکته ادبی: «بند از دل برگشودن» کنایه از شادمان شدن و رفع غم و اندوه است.
گفت آنجا (در شهر) زیبارویانِ وسوسهانگیزی وجود دارند؛ همانطور که وقتی گل در مسیر زیاد باشد، پای پیلان (فیلها) میلغزد و به زمین میخورند.
نکته ادبی: تمثیل زیبایی است: زاهدِ قدرتمند (فیل) در میانِ وسوسهها و زیباییهای دنیوی (گل) لغزش پیدا میکند.
این را گفتم و یکدیگر را بوسیدیم و وداع کردیم.
نکته ادبی: نشاندهندهی حسنِ ختامِ یک دیدارِ کوتاه اما عمیق.
گویی آن سیب، در حالِ وداع با باغ بود؛ زیرا از یک سو سرخ (به دلیلِ شرم یا خونِ دل) و از سوی دیگر زرد (به دلیلِ جدایی و اندوه) شده بود.
نکته ادبی: تشبیه چهرهی فرد به سیب که نشاندهنده تضادِ حالاتِ درونی (عشق و دوری) است.
در آن سال که سلطان محمد خوارزمشاه با اهالی ختا (به واسطه مصالحی) پیمان صلح بست، به مسجد جامع کاشغر رفتم. در آنجا نوجوانی را دیدم که در حال یادگیری علم نحو بود؛ او به قدری در زیبایی و تناسب اندام سرآمد بود که در وصفش چنین میگویند:
نکته ادبی: واژه «ختا» نام سرزمین و اقلیمی است که در متون قدیم به خوشآبوهوایی و زیبایی ساکنانش مشهور بوده است. «نحو» در اینجا به معنای دستور زبان عربی است.
آدمیزادی با چنین چهره، رفتار، قد و قامت و شیوهای ندیدهام؛ مگر آنکه او این جلوهگری و زیبایی را از فرشتهها آموخته باشد.
نکته ادبی: «پری» در ادبیات فارسی نماد زیباییِ فراانسانی است. «شیوه» در اینجا به معنای راه و رسمِ دلربایی است.
او کتاب «مقدمه نحو» اثر زمخشری را در دست داشت و این جملات را میخواند که: «زید، عمرو را زد (ضرب زیدٌ عمراً)» و «عاملِ این ضربه، خودِ عمرو بود». من به شوخی به او گفتم: پادشاهان خوارزم و ختا صلح کردند، ولی هنوز میان زید و عمرو در کتاب تو جنگ و دشمنی باقی است؟ پسر خندید و نام و زادگاهم را پرسید. گفتم از اهل شیراز هستم. پرسید از سخنان سعدی چه در حافظه داری؟ گفتم:
نکته ادبی: اشاره به «ضرب زیدٌ عمراً» نمونه کلاسیک آموزش نحو در کتابهای کهن عربی است که همیشه برای مثالِ فاعل و مفعول استفاده میشد. سعدی از این مثالِ خشکِ آموزشی، یک موقعیت طنزآمیز برای گفتگو ساخته است.
به شیوهای با من به خشم و غضب درآویخت، مانند درگیری زید و عمرو در کتاب نحو.
نکته ادبی: این بیت آغازینِ دو بیتی عربی است که سعدی در مقامِ پاسخ به پسر خوانده است.
چنان ذلیل و شکستخورده است که سرش را نمیتواند بلند کند، آیا میتوان از کسی که خود عاملِ پستی و شکستِ دیگری است، انتظار سربلندی داشت؟
نکته ادبی: ایهام ظریفی در واژه «عامل» وجود دارد؛ هم به معنای «عاملِ نحوی» (که در دستور زبان باعث تغییر اعراب کلمه میشود) و هم به معنای «سبب و علتِ اتفاق».
پسرک اندکی فکر کرد و گفت: بیشتر اشعار سعدی به زبان فارسی است، اگر به فارسی بگویی، برای فهمیدن آسانتر است. [و این حدیث را خواند:] «با مردم به اندازه خردشان سخن بگویید». من هم گفتم:
نکته ادبی: اشاره به حدیث مشهور نبوی که ضرورتِ سازگاریِ گفتار با سطحِ مخاطب را بیان میکند.
ای کسی که دلِ عاشقان در دامِ تو گرفتار است، ما تمام حواسمان به تو مشغول است، اما تو همچنان سرگرمِ بحثِ بیحاصل با «عمرو» و «زید» هستی.
نکته ادبی: در اینجا «عمرو و زید» نماد اشتغالِ ذهنیِ بیهوده به علوم خشک و بیروح در برابرِ حقیقتِ زیبایِ زنده (آن پسر) است.
هنگام صبح که تصمیم به سفر گرفتم، به پسر گفته بودند که این مسافر، سعدی است. با شتاب نزد من آمد و با مهربانی و افسوس گفت: چرا زودتر نگفتی که هستی؟ تا من افتخارِ خدمتگزاری به بزرگان را به جای میآوردم. گفتم: در برابر وجودِ عزیزِ تو، شایسته نبود که من نامم را مطرح کنم (چون تو خود حقیقتی هستی که نامها در برابرش رنگ میبازند). او گفت: چه میشود اگر در این سرزمین مدتی بمانی تا ما از محضرت استفاده کنیم؟
نکته ادبی: «شکر قدوم» به معنای پاسداشت و سپاسگزاری از آمدنِ مهمان است.
گفتم به حکمِ این داستان نمیتوانم بمانم:
نکته ادبی: استفاده از تمثیل برای پاسخِ منفی دادن و دلخوری پیش نیاوردن.
عارفِ بزرگی را در کوهساری دیدم که از دنیا به غاری قناعت کرده بود.
نکته ادبی: استعاره از زهد و دوری از هیاهوی شهری.
از او پرسیدم چرا به شهر نمیآیی تا باری از دوشِ دلِ مردم برداری و گرهی بگشایی؟
نکته ادبی: پرسش در اینجا برای دعوت به تعامل اجتماعی است.
گفت: در شهر، پریرویانی هستند که دل از کف میربایند؛ همانطور که وقتی گل بسیار شود، فیلها میلغزند و به زمین میافتند.
نکته ادبی: تمثیلِ بسیار مشهورِ سعدی؛ فیل نمادِ قدرت و کبر است که حتی او هم در برابرِ وسوسههای زیبا (گلهای باغِ دنیا) تاب نمیآورد.
این را گفتم و یکدیگر را بوسیدیم و وداع کردیم.
نکته ادبی: توصیفِ یک صحنه عاطفی و انسانیِ پاک.
انگار سیبی بود که داشت از باغ جدا میشد؛ صورتش از یک طرف سرخ و از طرف دیگر زرد (پریدهرنگ) شده بود.
نکته ادبی: توصیفِ حالاتِ روحیِ جدایی با بهرهگیری از رنگِ سیب که نشانه تضادِ شوق و اندوه است.
در سالی که محمد خوارزمشاه برای مصلحتی سیاسی با قوم ختا پیمان صلح بست، من به مسجد جامع کاشغر رفتم. آنجا نوجوانی را دیدم که در حال آموختن قواعد عربی (نحو) بود، او بسیار زیبا و متعادل و خوشسیمابود؛ به قدری که میتوان گفت در وصف او میتوان این بیت را آورد:
نکته ادبی: خوارزمشاه و ختا اشارات تاریخی هستند. واژه 'نحوی' در اینجا به معنای دانشآموزِ علم نحو است.
من هرگز انسانی را با چنین زیبایی و ویژگیهای رفتاری و جسمی ندیدهام، مگر اینکه این کمال را از پریان آموخته باشد.
نکته ادبی: اغراق (مبالغه) برای نشان دادن زیبایی فوقالعاده پسر که او را به موجودات فرازمینی (پری) تشبیه کرده است.
او کتاب مقدمه نحو زمخشری را در دست داشت و این عبارت را تکرار میکرد: 'ضرب زیدٌ عمرواً' (زید به عمرو زد) و 'کان المتعدی عمرواً' (و آن که مورد تعدی و ضربه قرار گرفت عمرو بود). من به شوخی گفتم: حاکمان خوارزم و ختا صلح کردند، اما هنوز زید و عمرو در کتابهای شما با هم میجنگند؟ پسر خندید و پرسید اهل کجایی؟ گفتم شیراز. پرسید آیا از سخنان سعدی چیزی میدانی؟ گفتم:
نکته ادبی: اشاره به مثالهای سنتی در کتب نحو عربی که همیشه 'زید' فاعل و 'عمرو' مفعول است و این تقابل را سعدی به کنایه در برابر صلح سیاسی قرار داده است.
با دستوری (نحوی) خشمگینانه به او حمله ور شدهام؛ همانطور که در قواعد عربی، 'زید' به 'عمرو' در تقابل، ضربه میزند.
نکته ادبی: استفاده از اصطلاحات نحوی برای بیان یک رابطه استعاری در قالب شعری که خود شاعر (سعدی) سروده است.
او (عمرو) دامن کشان (ذلیلانه) افتاده و سرش را نمیتواند بلند کند؛ آیا ممکن است کسی که عاملِ جر (تضعیفکننده) بر او وارد شده، بتواند سربلند باشد؟
نکته ادبی: بازی با کلمات نحوی 'جر' (کسره دادن در نحو) و 'رفع' (ضمّه دادن در نحو) برای توصیف شکستِ طرف مقابل.
پسر کمی فکر کرد و گفت: بیشتر اشعار او به زبان فارسی است، اگر فارسی بگویی بهتر فهمیده میشود، چرا که طبق حدیث 'با مردم به اندازه خردشان سخن بگویید'. گفتم:
نکته ادبی: اشاره به حدیث نبوی 'کلم الناس علی قدر عقولهم' که بر لزوم رعایت سطح فکری مخاطب تأکید دارد.
ای کسی که دلِ عاشقانت اسیر دام توست، ما چنان محو تو هستیم که گویی تمام جهان برایمان خلاصه در تو شده است، اما تو همچنان درگیرِ قواعد خشکِ زید و عمر هستی.
نکته ادبی: تضاد میان عشق و دلباختگی شاعر با مشغولیت ذهنی و آکادمیک نوجوان.
صبحگاه که تصمیم به سفر گرفتم، به او گفتند این شخص سعدی است. با شتاب آمد، عذرخواهی کرد و اظهار تأسف نمود که چرا زودتر نگفتی تا برای احترام به بزرگان، کمر به خدمتت میبستم. گفتم: وقتی تو با آن شکوه و زیبایی در برابرم هستی، من آنقدر در تو محو میشوم که فراموش میکنم بگویم کیستم. او گفت: چه میشود اگر مدتی در این منطقه بمانی تا ما از محضرت بهرهمند شویم؟ گفتم:
نکته ادبی: نمایش فروتنی نوجوان در برابر بزرگی شاعر و پاسخ استعاری سعدی.
گفتم نمیتوانم بمانم، به خاطر این حکایت:
نکته ادبی: استفاده از تمثیل برای رد دعوت، بدون رنجاندن طرف مقابل.
در کوهستان پیرمرد بزرگی را دیدم که گوشهنشینی اختیار کرده و دنیا را به غاری فروخته بود.
نکته ادبی: تصویرسازی از زهد و دوری از هیاهوی شهری.
از او پرسیدم چرا به شهر نمیآیی تا اندکی از غم و اندوهِ درونت بکاهی و آسوده شوی؟
نکته ادبی: دعوت به مدنیت در برابر عزلتنشینی.
گفت آنجا پر از زیبارویانی است که دل را میربایند؛ همانطور که وقتی گل بسیار شود، فیلها (که سنگینوزن و بزرگاند) نیز پاهایشان میلغزد و به زمین میخورند.
نکته ادبی: تمثیل عمیق؛ 'پیل' نماد انسانهای بزرگ و خردمند است و 'گل' استعاره از جاذبههای دنیوی و شهوات است که حتی انسانهای بزرگ را نیز میلغزاند.
این را گفتم و یکدیگر را در آغوش کشیدیم و بوسیدیم و خداحافظی کردیم.
نکته ادبی: خاتمه روایت با رفتاری انسانی و عاطفی.
گویا سیبی بود که از باغ جدا میشد؛ نیمی از صورتش از شدت غمِ جدایی سرخ شده بود و نیمی دیگر (از بیرنگی و اندوه) زرد بود.
نکته ادبی: تشبیه رنگ چهره به سیب که در هنگام رسیدن یا جدا شدن از شاخه، دو رنگیِ قرمز و زرد پیدا میکند، نشان از شدت تأثر دارد.
پایان حکایت.
نکته ادبی: بیت یا بند خالی به عنوان علامت پایان داستان.