گلستان - باب چهارم در فواید خاموشی

سعدی

حکایت شمارهٔ ۱۳

سعدی
یکی در مسجد سنجار به تطوع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را ازو نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادل نیک سیرت، نمی خواستش که دل آزرده گردد. گفت ای جوانمرد این مسجد را موذنانند قدیم هر یکی را پنج دینار مرتب داشته ام ترا ده دینار می دهم تا جایی دیگر روی.
برین قول اتفاق کردند و برفت، پس از مدتی در گذری پیش امیر باز آمد گفت ای خداوند بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بقعه بدر کردی که اینجا که رفته ام، بیست دینارم همی دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی کنم. امیر از خنده بیخود گشت و گفت زنهار تا نستانی که به پنجاه راضی گردند.

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایت کوتاه و طنزآمیز، بازنمایی هنرمندانه‌ای از فقدانِ خودشناسی و کج‌فهمی در انسان‌های ناآگاه است. نویسنده با زبانی کنایی، فردی را به تصویر می‌کشد که عجز و بی‌هنری خود را با ارزشمند بودن اشتباه گرفته است.

درونمایه‌ی اصلی این متن، نقدِ هوشمندانه بر رفتارهای نسنجیده است. تقابلِ میانِ نیتِ خیرخواهانه‌ی امیر و ساده‌لوحیِ مؤذن، موقعیت کمیک و پندآموزی را خلق کرده است که نشان می‌دهد گاهی مدارایِ بزرگوارانه، ممکن است بر نادانیِ دیگران بیفزاید.

معنای روان

یکی در مسجد سنجار به تطوع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را ازو نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادل نیک سیرت، نمی خواستش که دل آزرده گردد. گفت ای جوانمرد این مسجد را موذنانند قدیم هر یکی را پنج دینار مرتب داشته ام ترا ده دینار می دهم تا جایی دیگر روی.

شخصی در مسجد سنجار با آوا و لحنی چنان گوش‌خراش اذان می‌گفت که باعث بیزاری و نفرتِ شنوندگان می‌شد. حاکمِ مسجد که مردی عادل و خوش‌سرشت بود، برای آنکه دلِ او را نشکند، به او گفت: ای جوانمرد، این مسجد مؤذن‌های ثابتی دارد که برای هرکدام پنج دینار حقوق معین کرده‌ام؛ من به تو ده دینار می‌دهم تا در جای دیگری به اذان‌گویی مشغول شوی.

نکته ادبی: «تطوع» در اینجا به معنای کار داوطلبانه و غیرموظف است و «سنجار» نام شهری تاریخی در میان‌رودان است که در این متن به عنوان مکان رویداد ذکر شده است.

برین قول اتفاق کردند و برفت، پس از مدتی در گذری پیش امیر باز آمد گفت ای خداوند بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بقعه بدر کردی که اینجا که رفته ام، بیست دینارم همی دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی کنم. امیر از خنده بیخود گشت و گفت زنهار تا نستانی که به پنجاه راضی گردند.

آن‌ها بر سر این پیشنهاد به توافق رسیدند و آن مرد رفت. پس از مدتی، او دوباره در راهی به امیر برخورد کرد و گفت: ای سرور من، در حق من ستم کردید که با ده دینار مرا از آنجا دور کردید؛ چرا که در جایی که اکنون به آن رفته‌ام، به من بیست دینار پیشنهاد می‌دهند تا آنجا را ترک کنم و من هنوز قبول نکرده‌ام. امیر که از شدت خنده از خود بی‌خود شده بود، گفت: زنهار که آن را نپذیری؛ زیرا اگر صبر کنی به پنجاه دینار هم راضی خواهند شد تا تو را از خود دور کنند.

نکته ادبی: عبارت «حیف کردن» در اینجا به معنای ستم و اجحاف کردن است. جمله‌ی پایانی امیر، اوجِ کنایه‌گوییِ ادبی است؛ او به جای توبیخِ مستقیم، با طنزی گزنده، حماقتِ مرد را به رخش می‌کشد.

آرایه‌های ادبی

کنایه (Irony) زنهار تا نستانی که به پنجاه راضی گردند

اوج طنز داستان که در آن امیر با هوشمندی تمام، حماقت مرد را بازتاب می‌دهد و نشان می‌دهد که پول پرداخت‌شده برای دفعِ شر است، نه قدردانی از هنر.

ایهامِ طنزآمیز حیف کردن

در معنای ظاهری به معنای خسارت زدن است، اما در اینجا اشاره به ناآگاهیِ مرد دارد که نمی‌فهمد آن پول برای دور کردن او بوده، نه ارزشِ کارش.