گلستان - باب سوم در فضیلت قناعت

سعدی

حکایت شمارهٔ ۲۸

سعدی
درویشی را شنیدم که بغاری در نشسته بود و در بروی از جهانیان بسته و ملوک و اغنیا را در چشم همت او شوکت و هیبت نمانده
آز بگذار و پادشاهی کن گردن بی طمع بلند بود
هر کرا بر سماط بنشستی واجب آمد به خدمتش برخاست
دیده شکیبد ز تماشای باغ بی گل و نسرین به سر آرد دماغ
ور نبود دلبر همخوابه پیش دست توان کرد در آغوش خویش