گلستان - باب سوم در فضیلت قناعت

سعدی

حکایت شمارهٔ ۲۷

سعدی
مشت زنی را حکایت کنند که از دهر مخالف به فغان آمده و حلق فراخ از دست تنگ به جان رسیده شکایت پیش پدر برده و اجازت خواست که عزم سفر دارم مگر به قوت بازو دامن کامی فرا چنگ آرم.
پدر گفت ای پسر خیال محال از سر بدر کن و پای قناعت در دامن سلامت کش که بزرگان گفته اند
دولت نه به کوشیدنست چاره کم جوشیدنست
اگر بهر سر موئیت صد خرد باشد خرد به کار نیاید چو بخت بد باشد
پسر گفت : ای پدر فوائد سفر بسیار است از نزهت خاطر و جر منافع و دیدن عجائب و شنیدن غرائب و تفرج بلدان و مجاورت خلان و تحصیل جاه و ادب و مزید مال و مکتسب و معرفت یاران و تجربت روزگاران چنان که سالکان طریقت گفته اند.
برو اندر جهان تفرج کن پیش از آن روز کز جهان بروی
پدر گفت : ای پسر ، منافع سفر چنین که گفتی بی شمار است ولیکن مسلم پنج طایفه راست : نخست بازرگانی که با وجود نعمت و مکنت غلامان و کنیزان دارد دلاویز و شاگردان چابک. هر روزی به شهری و هر شب به مقامی و هر دم به تفرج گاهی از نعیم دنیا متمتع
و آن را که بر مراد جهان نیست دست رس در زادو بوم خویش غریبست و ناشناخت
دومی عالمی که به منطق شیرین و قوت فصاحت و مایه بلاغت هر جا که رود به خدمت او اقدام نمایند و اکرام کنند.
وجود مردم دانا مثال زر طلی است که هر کجا برود قدر وقیمتش دانند
بزرگ زاده نادان به شهر وا ماند که در دیار غریبش به هیچ نستانند
سیم خوبریویی که درون صاحبدلان به مخالطت او میل کند که بزرگان گفته اند : اندکی جمال به از بسیاری مال و گویند روی زیبا مرهم دلهای خسته است و کلید درهای بسته لاجرم صحبت او را همه جای غنیمت شناسند و خدمتش منت دانند.
شاهد آن جا که رود حرمت عزت بیند ور برانند به قهرش پدر و مادر و خویش
گفت خاموش که هر کس که جمالی دارد هر کجا پای نهد دست ندارندش پیش
او گوهرست گو صدفش در جهان مباش در یتیم را همه کس مشتری بود
سمعی الی حسن الاغانی منْ ذا الذی جس المثانی
چهارم خوش آوازی که به حنجره داوودی آب از جریان و مرغ از طیران باز دارد . پس بوسیلت این فضیلت دل مشتاقان صید کند و اربابی معنی به منادمت او رغبت نمایند و به انواع خدمت کنند .
چه خوش باشد آهنگ نرم حزین به گوش حریفان مست صبوح
به از روی زیباست آواز خوش که آن حظ نفس است و این قوت روح
یا کمینه پیشه وری که به سعی بازو کفافی حاصل کند تا آبروی از بهر نان ریخته نگردد چنان که خردمندان گفته اند
گر به غریبی رود از شهر خویش سختی و محنت نبرد پنبه دوز
ور به خرابی فتد از مملکت گرسنه خفتد ملک نیم روز
چنین صفتها که بیان کردم ای فرزند در سفر موجب جمعیت خاطر ست و داعیه طیب عیش و آن که ازین جمله بی بهره است بخیال باطل در جهان برود و دیگر کسش نام و نشان نشنود.
کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید قضا همی بردش تا به سوی دانه دام
رزق اگر چند بی گمان برسد شرط عقلست جستن از درها
درین صورت که منم با پیل دمان بزنم و با شیر ژیان پنجه در افکنم پس مصلحت آن است ای پدر که سفر کنم کزین بیش طاقت بی نوایی نمی آرم
شب هر توانگری به سرایی همی روند درویش هر کجا که شب آمد سرای اوست
هنرور چو بختش نباشد به کام به جایی رود کش ندانند نام
او بر سنگ همی آمد و خروش به فرسنگ می رفت گروهی مردمان را دید هر یک به قراضه ای در معبر نشسته و رخت سفر بسته. جوان را دست عطا بسته بود زبان ثنا بر گشود چندان که زاری کرد یاری نکردند ملاح بی مروت به خنده بر گردید گفت
زر نداری نتوان رفت به زور از دریا زور ده مرده چه باشد، زر یک مرده بیار
جوان را دل از طعنه ملاح به هم بر آمد خواست که ازو انتقام کشد، کشتی رفته بود .آواز داد و گفت اگر بدین جامه که پوشیده دارم قناعت کنی دریغ نیست. ملاح طمع کرد و کشتی باز گردانید.
بدوزد شره دیده هوشمند در آرد طمع مرغ و ماهی ببند
چندانکه ریش و گریبان به دست جوان افتاد به خود درکشید و به آبی محابا کوفتن گرفت . یارش از کشتی بدر آمد تا پشتی کند ، همچنین درشتی دید و پشت بداد . جز این چاره نداشتند که با او به مصالحت گرایند و به اجرت مسامحت نمایند. کل مداراة صدقة.
چو پرخاش بینی تحمل بیار که سهلی ببندد در کارزار
به عذر ماضی در قدمش فتادند و بوسه چندی به نفاق بر سر و چشمش دادند پس به کشتی در آوردند و روان شدند تا برسیدند به ستونی از عمارت یونان در آب ایستاده ملاح گفت کشتی را خلل هست یکی از شما که دلاور ترست باید که بدین ستون برود و خطام کشتی بگیرد تا عمارت کنیم.
جوان به غرور دلاوری که در سر داشت از خصم دل آزرده نیندیشدی و قول حکما که گفته اند هر که را رنجی به دل رسانیدی اگر در عقب آن صد راحت برسانی از پاداش آن یک رنجش ایمن مباش که پیکان از جراحت بدر آید و آزار در دل بماند:
چو خوش گفت بکتاش با خیل تاش چو دشمن خراشیدی ایمن مباش
سنگ بر باره حصار مزن که بود کز حصار سنگ آید
چندانکه مقود کشتی به ساعد بر پیچید و بالای ستون رفت ملاح زمام از کفش در گسلانید و کشتی براند. بیچاره متحیر بماند روزی دو بلا و محنت کشید و سختی دید سیم خوابش گریبان گرفت و به آب انداخت بعد شبان روزی دگر بر کنار افتاد از حیاتش رمقی مانده. برگ درختان خوردن گرفت و بیخ گیاهان بر آوردن تا اندکی قوت یافت سر در بیابان نهاد و همی رفت تا تشنه و بی طاقت به سر چاهی رسید، قومی برو گرد آمده و شربتی آب به پشیزی همی آشامیدند. جوان را پشیزی نبود طلب کرد و بیچارگی نمود رحمت نیاوردند، دست تعدی دراز کرد میسر نشد به ضرورت تنی چند را فرو کوفت مردان غلبه کردند و بی محابا بزدند و مجروح شد.
مورچگان را چو بود اتفاق شیر ژیان را بدرانند پوست
حکم ضرورت در پی کاروانی افتاد و برفت . شبانگه برسیدند به مقامی که از دزدان پر خطر بود . کاروانیان را دید لرزه بر اندام اوفتاده و دل بر هلاک نهاده . گفت : اندیشه مدارید که منم درین میان که بتنها پنجاه مرد را جواب می دهم و دیگران جوانان هم یاری کنند . این بگفت و مردم کاروان را به لاف او دل قوی گشت و به صحبتش شادمانی کردند و به زاد و آبش دستگیری واجب دانستند . جوان را آتش معده بالا گرفته بود و عنان طاقت از دست رفته . لقمه ای چند از سر اشتها تناول کرد و دمی چند از آب در سرش آشامید تا دیو درونش بیارمید و بخفت . پیرمردی جهان دیده در آن میان بود ، گفت : ای یاران ، من ازین بدرقه شما اندیشناکم نه چندانکه از دزدان . چنانکه حکایت کنند که عربی را درمی چند گرد آمده بود و بشب از تشویش لوریان در خانه تنها خوابش نمی برد یکی را از دوستان پیش خود آورد تا وحشت تنهایی به دیدار او منصرف کند و شبی چند در صحبت او بود. چندان که بر درمهاش اطلاع یافت، ببرد و بخورد و سفر کرد. بامدادان دیدند عرب را گریان و عریان گفتند حال چیست مگر آن درم های ترا دزد برد گفت لا والله بدرقه برد.
زخم دندان دشمنی بترست که نماید به چشم مردم دوست
چه می دانید؟ اگر این هم از جمله دزدان باشد که بعغیاری در میان ما تعبیه شده است تا به وقت فرصت یاران را خبر کند مصلحت آن بینم که مرو را خفته بمانیم و برانیم جوانان را تدبیر پیر استوار آمد و مهابتی از مشت زن در دل گرفتند و رخت برداشتند و جوان را خفته بگذاشتند آنگه خبر یافت که آفتابش در کتف تافت. سر براورد و کاروان رفته دید بیچاره بسی بگردید و ره بجایی نبرد تشنه و بی نوا روی بر خاک و دل بر هلاک نهاده همی گفت:
درشتی کند با غریبان کسی که نابود باشد به غربت بسی
مسکین درین سخن بود که پادشه پسری به صید از لشکریان دور افتاده بود بالای سرش ایستاده همی شنید و در هیأتش نگه می کرد صورت ظاهرش پاکیزه و صورت حالش پریشان، پرسید از کجایی و بدین جایگه چون افتادی برخی از آنچه بر سر او رفته بود اعادت کرد
ملکزاده را بر حال تباه او رحمت آمد خلعت و نعمت داد و معتمدی با وی فرستاد تا به شهر خویش آمد. پدر به دیدار او شادمانی کرد و بر سلامت حالش شکر گفت شبانگه ز آنچه بر سر او گذشته بود از حالت کشتی و جور ملاح و روستایان بر سر چاه و غدر کاروانیان با پدر می گفت پدر گفت ای پسر نگفتمت هنگام رفتن که تهی دستان را دست دلیری بسته است و پنجه شیری شکسته؟
پسر گفت ای پدر هر اینه تا رنج نبری گنج بر نداری و تا جان در خطر ننهی بر دشمن طفر نیابی و تا دانه پریشان نکنی خرمن بر نگیری. نبینی به اندک مایه رنجی که بردم چه تحصیل راحت کردم و به نیشی که خوردم چه مایه عسل آوردم
غواص اگر اندیشه کند کام نهنگ هرگز نکند در گرانمایه به چنگ
چه خورد شیر شر زه در بن غار باز افتاده را چه قوت بود
پدر گفت ای پسر ترا درین نوبت فلک یاوری کرد و اقبال رهبری که صاحب دولتی در تو رسید و بر تو ببخشایید و کسر حالت را به تفقدی جبرکرد و چنین اتفاق نادر افتد و بر نادر حکم نتوان کرد. زنهار تا بدین طمع دگر باره گرد ولع نگردی چنان که یکی را از ملوک پارس نگینی گرانمایه بر انگشتری بود باری به حکم تفرج با تنی چند خاصان به مصلای شیراز برون رفت فرمود تا انگشتری را بر گنبد عضد نصب کردند تا هر که تیر از حلقه انگشتری بگذراند خاتم او را باشد.
اتفاقا چهارصد حکم انداز که در خدمت او بودند جمله خطا کردند مگر کودکی بر بام رباطی که به بازیچه تیر از هر طرفی می انداخت باد صبا تیر او را به حلقه انگشتری در بگذرانید و خلعت و نعمت یافت و خاتم بوی ارزانی داشتند پسر تیر و کمان را بسوخت گفتند چرا کردی ؟گفت تا رونق نخستین بر جای ماند.
گه بود کز حکیم روشن رای برنیاید درست تدبیری
گاه باشد که کودکی نادان به غلط بر هدف زند تیری

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایت، تقابل دیرین میان جوانی و شورِ تغییر وضعیت با پیری و حکمتِ احتیاط‌گرایانه است. سعدی در این متن، تصویری دقیق از واقعیتهای اجتماعی روزگار خود ترسیم می‌کند که در آن سفر و موفقیت، نه برای همگان، بلکه برای صاحبان مهارت و ثروت میسر است.

نویسنده بر این باور است که اتکا به توانایی جسمانی یا «قوتِ بازو» بدونِ پشتوانه مالی یا هنر و دانش، در دنیای واقعی به سرانجام نیک نمی‌انجامد. رویکردِ خردگرایانه داستان، پرهیز از ریسک‌های بی‌حاصل و تکیه بر واقع‌بینی است؛ چرا که شانس و اقبالِ نادر، نمی‌تواند قاعده‌ای کلی برای زندگی باشد.

معنای روان

مشت زنی را حکایت کنند که از دهر مخالف به فغان آمده و حلق فراخ از دست تنگ به جان رسیده شکایت پیش پدر برده و اجازت خواست که عزم سفر دارم مگر به قوت بازو دامن کامی فرا چنگ آرم.

مشت‌زنی را نقل می‌کنند که از روزگار سخت و فقر شدید به ستوه آمده بود و از اینکه دستش تنگ بود و دهانش پر، به تنگنا افتاده بود. نزد پدر رفت و اجازه خواست که به سفر برود تا شاید با تکیه بر زور بازویش به خواسته‌ای برسد.

نکته ادبی: «حلق فراخ از دست تنگ» کنایه از تضاد میان نیاز به خورد و خوراک و نداشتن توان مالی است.

پدر گفت ای پسر خیال محال از سر بدر کن و پای قناعت در دامن سلامت کش که بزرگان گفته اند

پدر گفت: ای پسر، این خیال‌های غیرممکن را از سر بیرون کن و با قناعت در خانه خود بمان و خود را به دردسر نینداز که بزرگان گفته‌اند:

نکته ادبی: «پای قناعت در دامن سلامت کشیدن» استعاره از قانع بودن و دوری از خطرات است.

دولت نه به کوشیدنست چاره کم جوشیدنست

دولت و ثروت با زور زدن و تلاش زیاد به دست نمی‌آید، گاهی بهتر است کمتر خود را به زحمت انداخت.

نکته ادبی: این بیت بر مفهوم «تقدیرگرایی» و نهی از حرص ورزیدن تأکید دارد.

اگر بهر سر موئیت صد خرد باشد خرد به کار نیاید چو بخت بد باشد

اگر برای هر تار موی تو صد خرد و دانش هم باشد، وقتی بخت با تو یار نباشد، آن خرد به کار نمی‌آید.

نکته ادبی: اشاره به نقش تعیین‌کننده شانس (بخت) در موفقیت از دیدگاه شاعر.

پسر گفت : ای پدر فوائد سفر بسیار است از نزهت خاطر و جر منافع و دیدن عجائب و شنیدن غرائب و تفرج بلدان و مجاورت خلان و تحصیل جاه و ادب و مزید مال و مکتسب و معرفت یاران و تجربت روزگاران چنان که سالکان طریقت گفته اند.

پسر پاسخ داد: ای پدر، فواید سفر بسیار است؛ از تفریح، سود مالی، دیدن شگفتی‌ها و غریبه‌ها، گشت‌ و گذار در شهرها، معاشرت با بزرگان، کسب آبرو و دانش، افزایش مال، شناخت دوستان و تجربه روزگار؛ همان‌طور که بزرگان گفته‌اند:

نکته ادبی: اشاره به انگیزه سفر به عنوان عاملی برای تکامل و کسب تجربه.

برو اندر جهان تفرج کن پیش از آن روز کز جهان بروی

در جهان گشت و گذار کن، پیش از آنکه روزی فرا برسد که از این دنیا بروی.

نکته ادبی: دعوت به غنیمت شمردن فرصت زندگی.

پدر گفت : ای پسر ، منافع سفر چنین که گفتی بی شمار است ولیکن مسلم پنج طایفه راست : نخست بازرگانی که با وجود نعمت و مکنت غلامان و کنیزان دارد دلاویز و شاگردان چابک. هر روزی به شهری و هر شب به مقامی و هر دم به تفرج گاهی از نعیم دنیا متمتع

پدر گفت: ای پسر، منافع سفر همان‌طور که گفتی بسیار است اما فقط برای پنج گروه مناسب است: اول تاجر که مال و مکنت دارد و غلامان و شاگردان چابک همراهش هستند و هر لحظه در حال لذت بردن از نعمات دنیاست.

نکته ادبی: سعدی در اینجا با نگاهی واقع‌گرایانه، سفر را صرفاً برای متمولین ممکن می‌داند.

و آن را که بر مراد جهان نیست دست رس در زادو بوم خویش غریبست و ناشناخت

کسی که دستش به مال دنیا نمی‌رسد و ثروتی ندارد، حتی در زادگاه خودش هم غریب و ناشناخته است.

نکته ادبی: اشاره به تلخکامی فقر و تأثیر آن بر جایگاه اجتماعی فرد.

دومی عالمی که به منطق شیرین و قوت فصاحت و مایه بلاغت هر جا که رود به خدمت او اقدام نمایند و اکرام کنند.

دوم دانشمندی که با بیان شیرین، فصاحت و بلاغت، هر جا که برود مورد احترام و خدمت مردم واقع می‌شود.

نکته ادبی: اشاره به ارزش والای دانش در جوامع سنتی.

وجود مردم دانا مثال زر طلی است که هر کجا برود قدر وقیمتش دانند

وجود انسان دانا مانند سکه طلا است که هر کجا برود، ارزشش را می‌دانند.

نکته ادبی: تشبیه عالم به طلا برای نشان دادن ارزش ذاتی او.

بزرگ زاده نادان به شهر وا ماند که در دیار غریبش به هیچ نستانند

اما فرزندِ بزرگ‌زادگان که نادان باشد، در شهر خود نیز درمانده می‌ماند و در دیار غربت هیچ‌کس او را تحویل نمی‌گیرد.

نکته ادبی: تضاد میان علم و نادانی در برخورد اجتماعی.

سیم خوبریویی که درون صاحبدلان به مخالطت او میل کند که بزرگان گفته اند : اندکی جمال به از بسیاری مال و گویند روی زیبا مرهم دلهای خسته است و کلید درهای بسته لاجرم صحبت او را همه جای غنیمت شناسند و خدمتش منت دانند.

سوم فرد زیبا چهره‌ای که دل صاحبدلان به دوستی با او مایل می‌شود. بزرگان گفته‌اند کمی زیبایی از بسیاری مال بهتر است و روی زیبا مرهم دل‌های شکسته و کلید درهای بسته است؛ بنابراین همه، بودن با او را غنیمت می‌شمارند.

نکته ادبی: اشاره به اهمیت زیبایی ظاهری در جذب محبت اطرافیان.

شاهد آن جا که رود حرمت عزت بیند ور برانند به قهرش پدر و مادر و خویش

زیبارو هر کجا که برود مورد احترام است، حتی اگر پدر و مادر و نزدیکانش او را از خود برانند.

نکته ادبی: تأکید بر تأثیرگذار بودن زیبایی به عنوان یک سرمایه اجتماعی.

گفت خاموش که هر کس که جمالی دارد هر کجا پای نهد دست ندارندش پیش

ساکت باش؛ چرا که هرکس زیبایی داشته باشد، هرجا که قدم بگذارد، کسی مانع او نمی‌شود.

نکته ادبی: بیان قدرت نفوذ زیبایی.

او گوهرست گو صدفش در جهان مباش در یتیم را همه کس مشتری بود

او خود گوهر است، حتی اگر صدفش (خانواده‌اش) در جهان نباشد؛ مرواریدِ یتیم هم مشتری خاص خود را دارد.

نکته ادبی: استعاره زیبا برای انسان‌های با ارزش و مستقل از اصل و نسب.

سمعی الی حسن الاغانی منْ ذا الذی جس المثانی

گوش من مشتاق شنیدن آوازهای زیباست، کیست که نوای موسیقی را به درستی درک کند؟

نکته ادبی: بیت عربی: اشاره به قدرت تأثیرگذاری موسیقی و نغمه‌های خوش.

چهارم خوش آوازی که به حنجره داوودی آب از جریان و مرغ از طیران باز دارد . پس بوسیلت این فضیلت دل مشتاقان صید کند و اربابی معنی به منادمت او رغبت نمایند و به انواع خدمت کنند .

چهارم خوش‌صدا که با صدایی شبیه صدای حضرت داوود، آب را در رودخانه متوقف می‌کند و پرنده را از پرواز باز می‌دارد. او با این فضیلت دل مشتاقان را صید می‌کند و اهل ذوق مشتاق همنشینی با او می‌شوند.

نکته ادبی: اغراق هنری برای نشان دادن تأثیر جادویی صدای خوش.

چه خوش باشد آهنگ نرم حزین به گوش حریفان مست صبوح

چه خوش است شنیدن آهنگ نرم و غمگین (حزین) برای گوش همنشینان و دوستانی که در حال نوشیدن (در فضای بزم) هستند.

نکته ادبی: اشاره به نقش موسیقی در محافل دوستانه.

به از روی زیباست آواز خوش که آن حظ نفس است و این قوت روح

آواز خوش از روی زیبا هم بهتر است؛ چرا که زیبایی فقط لذتِ جسم است اما آواز، قوتِ روح است.

نکته ادبی: برتری بخش معنوی (صدا) بر بخش مادی (زیبایی).

یا کمینه پیشه وری که به سعی بازو کفافی حاصل کند تا آبروی از بهر نان ریخته نگردد چنان که خردمندان گفته اند

پنجم، کسی که حداقل پیشه‌ای دارد و با تلاش بازویش نان حلالی به دست می‌آورد تا مجبور نشود برای یک لقمه نان آبرویش را بریزد؛ همان‌طور که خردمندان گفته‌اند:

نکته ادبی: تأکید بر استقلال مالی از طریق حرفه‌مندی.

گر به غریبی رود از شهر خویش سختی و محنت نبرد پنبه دوز

پنبه‌دوز اگر به شهری دیگر هم برود، سختی و خواری نمی‌کشد.

نکته ادبی: اشاره به اینکه داشتن مهارت، تضمین‌کننده امنیت معیشتی است.

ور به خرابی فتد از مملکت گرسنه خفتد ملک نیم روز

و اگر به ویرانه‌ای هم بیفتد، یک پادشاه گرسنه نمی‌خوابد.

نکته ادبی: کنایه از اینکه هنر، مانند پادشاهی است که فرد را از فقر نجات می‌دهد.

چنین صفتها که بیان کردم ای فرزند در سفر موجب جمعیت خاطر ست و داعیه طیب عیش و آن که ازین جمله بی بهره است بخیال باطل در جهان برود و دیگر کسش نام و نشان نشنود.

ای فرزند، این ویژگی‌هایی که گفتم در سفر باعث آرامش خاطر و زندگی خوش است؛ کسی که از این‌ها بی‌بهره باشد، با خیالات پوچ به سفر می‌رود و دیگر کسی نام و نشانی از او نخواهد شنید.

نکته ادبی: هشدار پدر نسبت به عواقبِ اقدام بدونِ زیرساخت و آمادگی.

کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید قضا همی بردش تا به سوی دانه دام

کبوتری که قرار است آشیانه‌اش را نبیند، تقدیر او را به سوی دانه و دام می‌برد.

نکته ادبی: تمثیل برای تسلیم بودن در برابر سرنوشتِ تلخی که فرد برای خود رقم می‌زند.

رزق اگر چند بی گمان برسد شرط عقلست جستن از درها

رزق و روزی هرچند بی‌گمان می‌رسد، اما شرط عقل این است که آن را از راه‌های درست جستجو کنی.

نکته ادبی: توصیه به تلاشِ عاقلانه در کنار توکل.

درین صورت که منم با پیل دمان بزنم و با شیر ژیان پنجه در افکنم پس مصلحت آن است ای پدر که سفر کنم کزین بیش طاقت بی نوایی نمی آرم

پسر گفت: با این توانایی که من دارم، با فیل خشمگین می‌جنگم و با شیر درنده پنجه می‌افکنم؛ پس مصلحت آن است که سفر کنم، چون بیش از این تحمل بی‌پولی را ندارم.

نکته ادبی: غرورِ جوانی و اتکای بیش از حد به توان جسمی.

شب هر توانگری به سرایی همی روند درویش هر کجا که شب آمد سرای اوست

هر ثروتمندی شب به خانه‌ای می‌رود، اما درویش هرجا که شب شود، همان‌جا خانه اوست.

نکته ادبی: بیانِ آزادیِ مطلق و در عین حال آوارگیِ فقیر.

هنرور چو بختش نباشد به کام به جایی رود کش ندانند نام

انسان هنرمند اگر بخت با او یار نباشد، به جایی می‌رود که کسی او را نمی‌شناسد.

نکته ادبی: تکرارِ موضوعِ بخت و اقبال در زندگی.

او بر سنگ همی آمد و خروش به فرسنگ می رفت گروهی مردمان را دید هر یک به قراضه ای در معبر نشسته و رخت سفر بسته. جوان را دست عطا بسته بود زبان ثنا بر گشود چندان که زاری کرد یاری نکردند ملاح بی مروت به خنده بر گردید گفت

او راه افتاد و فریاد می‌زد؛ گروهی را دید که با پرداخت هزینه (قراضه) در حال سوار شدن به کشتی بودند. جوان پولی برای پرداخت نداشت و شروع به التماس کرد، اما ملوانی که مردی بی‌مروت بود به او خندید و گفت:

نکته ادبی: شروع واقعه‌نگاری و مواجهه با اولین سدِ راه.

زر نداری نتوان رفت به زور از دریا زور ده مرده چه باشد، زر یک مرده بیار

پول نداری؟ با زور نمی‌توان از دریا گذشت. زور ده نفر هم که داشته باشی به کار نمی‌آید، پولِ یک نفر را بیاور.

نکته ادبی: تأکید واقع‌گرایانه بر اینکه زور بازو، جایگزین ثروت نیست.

جوان را دل از طعنه ملاح به هم بر آمد خواست که ازو انتقام کشد، کشتی رفته بود .آواز داد و گفت اگر بدین جامه که پوشیده دارم قناعت کنی دریغ نیست. ملاح طمع کرد و کشتی باز گردانید.

جوان از طعنه ملوان خشمگین شد و خواست انتقام بگیرد، اما کشتی دور شده بود. صدا زد که اگر به همین لباسی که پوشیده‌ام قناعت کنی، آن را به تو می‌دهم. ملوان طمع کرد و کشتی را بازگرداند.

نکته ادبی: بهره‌گیری از طمع به عنوان ابزاری برای فریب.

بدوزد شره دیده هوشمند در آرد طمع مرغ و ماهی ببند

طمع، چشمِ آدمِ هوشمند را می‌دوزد؛ طمع باعث می‌شود پرنده و ماهی به دام بیفتند.

نکته ادبی: تمثیل برای نشان دادنِ کورکننده‌گیِ طمع.

چندانکه ریش و گریبان به دست جوان افتاد به خود درکشید و به آبی محابا کوفتن گرفت . یارش از کشتی بدر آمد تا پشتی کند ، همچنین درشتی دید و پشت بداد . جز این چاره نداشتند که با او به مصالحت گرایند و به اجرت مسامحت نمایند. کل مداراة صدقة.

وقتی دست جوان به یقه ملوان رسید، او را به سمت خود کشید و با تمام قدرت زیر آب برد. هم‌سفران ملوان پیاده شدند تا کمکش کنند، اما جوان با آن‌ها هم درگیر شد. چاره‌ای ندیدند جز اینکه با او صلح کنند و به مزدِ کم راضی شوند. (مدارا کردن مانند صدقه دادن است).

نکته ادبی: نمایش قدرتِ بدنیِ بی‌برنامه و استفاده از زور برای حلِ مشکل.

چو پرخاش بینی تحمل بیار که سهلی ببندد در کارزار

وقتی با خشونت و پرخاش روبرو شدی، با نرمی و تحمل پاسخ بده، چرا که نرمی گرهِ هر جنگ و دعوایی را باز می‌کند.

نکته ادبی: پندی اخلاقی درباره فوایدِ صبر.

به عذر ماضی در قدمش فتادند و بوسه چندی به نفاق بر سر و چشمش دادند پس به کشتی در آوردند و روان شدند تا برسیدند به ستونی از عمارت یونان در آب ایستاده ملاح گفت کشتی را خلل هست یکی از شما که دلاور ترست باید که بدین ستون برود و خطام کشتی بگیرد تا عمارت کنیم.

آن‌ها از گذشته عذرخواهی کردند و با نفاق و دورویی به او احترام گذاشتند، سپس او را سوار کردند. وقتی به ستونی از یک بنای یونانی در آب رسیدند، ملوان گفت: کشتی آسیب دیده؛ یکی از شما که قوی‌تر است باید برود و کشتی را با طناب نگه دارد تا تعمیر کنیم.

نکته ادبی: شروعِ نقشه‌ کشیدن برای گرفتن انتقام از جوانِ مغرور.

جوان به غرور دلاوری که در سر داشت از خصم دل آزرده نیندیشدی و قول حکما که گفته اند هر که را رنجی به دل رسانیدی اگر در عقب آن صد راحت برسانی از پاداش آن یک رنجش ایمن مباش که پیکان از جراحت بدر آید و آزار در دل بماند:

جوان از روی غرور دلاوری که داشت، به دلِ شکسته دشمن فکر نکرد. حکما گفته‌اند: اگر کسی را رنجاندی، حتی اگر بعد از آن صد بار به او خوبی کنی، از انتقام او ایمن مباش؛ چرا که زخمِ پیکان خوب می‌شود، اما کینه در دل می‌ماند.

نکته ادبی: هشداری اخلاقی درباره اثراتِ ماندگارِ ظلم.

چو خوش گفت بکتاش با خیل تاش چو دشمن خراشیدی ایمن مباش

بکتاش چه زیبا به خیل‌تاش گفت: وقتی دل دشمنی را خراشیدی و آزردی، از او ایمن نباش.

نکته ادبی: استفاده از اسامی تاریخی/افسانه‌ای برای تبیینِ یک پند.

سنگ بر باره حصار مزن که بود کز حصار سنگ آید

به باروی حصار سنگ نزن، چرا که ممکن است از همان حصار به تو سنگ برگردد.

نکته ادبی: تمثیلی برای قانونِ عمل و عکس‌العمل.

چندانکه مقود کشتی به ساعد بر پیچید و بالای ستون رفت ملاح زمام از کفش در گسلانید و کشتی براند. بیچاره متحیر بماند روزی دو بلا و محنت کشید و سختی دید سیم خوابش گریبان گرفت و به آب انداخت بعد شبان روزی دگر بر کنار افتاد از حیاتش رمقی مانده. برگ درختان خوردن گرفت و بیخ گیاهان بر آوردن تا اندکی قوت یافت سر در بیابان نهاد و همی رفت تا تشنه و بی طاقت به سر چاهی رسید، قومی برو گرد آمده و شربتی آب به پشیزی همی آشامیدند. جوان را پشیزی نبود طلب کرد و بیچارگی نمود رحمت نیاوردند، دست تعدی دراز کرد میسر نشد به ضرورت تنی چند را فرو کوفت مردان غلبه کردند و بی محابا بزدند و مجروح شد.

همین که جوان طناب را دور بازویش پیچید و بالای ستون رفت، ملوان طناب را از دستش رها کرد و کشتی را برد. جوان بیچاره دو روز سرگردان بود تا اینکه خوابش گرفت و به آب افتاد. بعد از یک شبانه‌روز به ساحل رسید، گرسنه و تشنه، گیاهان خورد تا کمی جان گرفت. به بیابان رفت و سرِ چاهی رسید. مردم برای آب پول می‌گرفتند، او پول نداشت، التماس کرد اما کسی رحم نکرد. مجبور شد با آن‌ها درگیر شود، اما آن‌ها متحد شدند و او را مجروح کردند.

نکته ادبی: نقطه اوجِ زوالِ قهرمانِ داستان و نتیجه‌ی رفتارهای نسنجیده او.

مورچگان را چو بود اتفاق شیر ژیان را بدرانند پوست

مورچه‌ها وقتی با هم متحد شوند، می‌توانند پوست شیر درنده را هم بدرند.

نکته ادبی: تمثیل برای قدرتِ اتحاد در برابر فردِ مغرور.

حکم ضرورت در پی کاروانی افتاد و برفت . شبانگه برسیدند به مقامی که از دزدان پر خطر بود . کاروانیان را دید لرزه بر اندام اوفتاده و دل بر هلاک نهاده . گفت : اندیشه مدارید که منم درین میان که بتنها پنجاه مرد را جواب می دهم و دیگران جوانان هم یاری کنند . این بگفت و مردم کاروان را به لاف او دل قوی گشت و به صحبتش شادمانی کردند و به زاد و آبش دستگیری واجب دانستند . جوان را آتش معده بالا گرفته بود و عنان طاقت از دست رفته . لقمه ای چند از سر اشتها تناول کرد و دمی چند از آب در سرش آشامید تا دیو درونش بیارمید و بخفت . پیرمردی جهان دیده در آن میان بود ، گفت : ای یاران ، من ازین بدرقه شما اندیشناکم نه چندانکه از دزدان . چنانکه حکایت کنند که عربی را درمی چند گرد آمده بود و بشب از تشویش لوریان در خانه تنها خوابش نمی برد یکی را از دوستان پیش خود آورد تا وحشت تنهایی به دیدار او منصرف کند و شبی چند در صحبت او بود. چندان که بر درمهاش اطلاع یافت، ببرد و بخورد و سفر کرد. بامدادان دیدند عرب را گریان و عریان گفتند حال چیست مگر آن درم های ترا دزد برد گفت لا والله بدرقه برد.

از سرِ ناچاری به کاروانی پیوست. شب به منطقه‌ای دزدخیز رسیدند. دید کاروانیان می‌لرزند. گفت: نترسید، من به‌تنهایی حریف ۵۰ نفر هستم. با این لاف‌زنی آن‌ها را امیدوار کرد و از او پذیرایی کردند. جوان از خستگی و گرسنگی خوابید. پیرمردی جهان‌دیده گفت: من از این محافظِ شما بیشتر از دزدها می‌ترسم. داستانی گفت که فردی به دلیل ترس از دزدها، دوستی را به خانه آورد و آن دوست، اموالش را دزدید و فرار کرد؛ وقتی پرسیدند چه شد، گفت دزد نبرد، همان محافظ برد.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثل «گرگ در لباس میش» و بی‌اعتمادی به غریبه‌ای که لاف می‌زند.

زخم دندان دشمنی بترست که نماید به چشم مردم دوست

زخمِ دندانِ دشمنی که خود را به شکل دوست نشان می‌دهد، بسیار بدتر است.

نکته ادبی: تأکید بر خطرِ نفاق و دورویی.

چه می دانید؟ اگر این هم از جمله دزدان باشد که بعغیاری در میان ما تعبیه شده است تا به وقت فرصت یاران را خبر کند مصلحت آن بینم که مرو را خفته بمانیم و برانیم جوانان را تدبیر پیر استوار آمد و مهابتی از مشت زن در دل گرفتند و رخت برداشتند و جوان را خفته بگذاشتند آنگه خبر یافت که آفتابش در کتف تافت. سر براورد و کاروان رفته دید بیچاره بسی بگردید و ره بجایی نبرد تشنه و بی نوا روی بر خاک و دل بر هلاک نهاده همی گفت:

پیرمرد گفت: اگر این هم دزدی باشد که در میان ما جاسازی شده؟ بهتر است بگذاریم بخوابد و ما حرکت کنیم. جوانان حرف پیرمرد را قبول کردند و او را خواب گذاشتند. وقتی بیدار شد، کاروان رفته بود. سرگردان و ناامید می‌گفت:

نکته ادبی: نتیجه‌گیری عملی از بی‌اعتمادی به فردِ غیرقابل‌اطمینان.

درشتی کند با غریبان کسی که نابود باشد به غربت بسی

کسی با غریبان بدرفتاری می‌کند که خودش هرگز طعم غربت را نچشیده است.

نکته ادبی: جمله کلیدی در مورد همدلی.

مسکین درین سخن بود که پادشه پسری به صید از لشکریان دور افتاده بود بالای سرش ایستاده همی شنید و در هیأتش نگه می کرد صورت ظاهرش پاکیزه و صورت حالش پریشان، پرسید از کجایی و بدین جایگه چون افتادی برخی از آنچه بر سر او رفته بود اعادت کرد

در همین حال، فرزند پادشاه که برای شکار آمده و از لشکرش جدا شده بود، بالای سر او آمد. صورتش زیبا بود اما وضعیتش پریشان؛ از او پرسید کیستی و چرا اینجایی؟ جوان آنچه گذشته بود را تعریف کرد.

نکته ادبی: گره‌گشایی داستان با ورود شخصیتِ مقتدر (شاهزاده).

ملکزاده را بر حال تباه او رحمت آمد خلعت و نعمت داد و معتمدی با وی فرستاد تا به شهر خویش آمد. پدر به دیدار او شادمانی کرد و بر سلامت حالش شکر گفت شبانگه ز آنچه بر سر او گذشته بود از حالت کشتی و جور ملاح و روستایان بر سر چاه و غدر کاروانیان با پدر می گفت پدر گفت ای پسر نگفتمت هنگام رفتن که تهی دستان را دست دلیری بسته است و پنجه شیری شکسته؟

شاهزاده بر او رحم کرد و کمکش کرد تا به شهرش بازگردد. پدر از دیدنش شاد شد. جوان ماجراهای کشتی و چاه و کاروان را برای پدر تعریف کرد. پدر گفت: نگفتم که دستِ تهی‌دستان برای دلاوری بسته است؟

نکته ادبی: تأکید دوباره بر نظریه پدر در ابتدای داستان.

پسر گفت ای پدر هر اینه تا رنج نبری گنج بر نداری و تا جان در خطر ننهی بر دشمن طفر نیابی و تا دانه پریشان نکنی خرمن بر نگیری. نبینی به اندک مایه رنجی که بردم چه تحصیل راحت کردم و به نیشی که خوردم چه مایه عسل آوردم

پسر گفت: پدر، تا رنج نبری گنج نمی‌یابی، تا جان به خطر نیندازی بر دشمن پیروز نمی‌شوی و تا دانه نپاشی خرمن برنمی‌داری. ببین با آن اندک رنجی که بردم چقدر راحت شدم و با آن نیش که خوردم چقدر عسل به دست آوردم.

نکته ادبی: توجیهِ جوان برای ادعای خود بر اساس موفقیتِ نهایی.

غواص اگر اندیشه کند کام نهنگ هرگز نکند در گرانمایه به چنگ

غواص اگر از دهان نهنگ بترسد، هرگز به مروارید گرانبها نمی‌رسد.

نکته ادبی: تمثیل برای لزومِ ریسک‌پذیری برای رسیدن به اهداف بزرگ.

چه خورد شیر شر زه در بن غار باز افتاده را چه قوت بود

شیر بیشه چه چیزی می‌خورد اگر در غار بماند؟ چه توانی برای بازمانده‌ای (که در خانه مانده) باقی می‌ماند؟

نکته ادبی: استعاره از لزوم حرکت و خروج از منطقه امن.

پدر گفت ای پسر ترا درین نوبت فلک یاوری کرد و اقبال رهبری که صاحب دولتی در تو رسید و بر تو ببخشایید و کسر حالت را به تفقدی جبرکرد و چنین اتفاق نادر افتد و بر نادر حکم نتوان کرد. زنهار تا بدین طمع دگر باره گرد ولع نگردی چنان که یکی را از ملوک پارس نگینی گرانمایه بر انگشتری بود باری به حکم تفرج با تنی چند خاصان به مصلای شیراز برون رفت فرمود تا انگشتری را بر گنبد عضد نصب کردند تا هر که تیر از حلقه انگشتری بگذراند خاتم او را باشد.

پدر گفت: ای پسر، این بار فلک تو را یاری کرد و اقبالِ تو رهبرت بود که پادشاهی بر تو بخشید. این اتفاقات نادر است و بر اساسِ اتفاقات نادر نمی‌شود قانون کلی وضع کرد. مواظب باش که دوباره به طمعِ این اتفاقات به گردِ این کار نگردی، همان‌طور که یکی از پادشاهان پارس نگینی داشت و... (داستان تیراندازی).

نکته ادبی: پندِ نهاییِ حکیمانه: موفقیتِ ناشی از شانس را با مهارت اشتباه نگیر.

اتفاقا چهارصد حکم انداز که در خدمت او بودند جمله خطا کردند مگر کودکی بر بام رباطی که به بازیچه تیر از هر طرفی می انداخت باد صبا تیر او را به حلقه انگشتری در بگذرانید و خلعت و نعمت یافت و خاتم بوی ارزانی داشتند پسر تیر و کمان را بسوخت گفتند چرا کردی ؟گفت تا رونق نخستین بر جای ماند.

اتفاقاً چهارصد کمان‌دار که در خدمت او بودند، همگی خطا کردند؛ مگر کودکی که بر بام کاروان‌سرایی بود و از روی بازیگوشی تیر را به هر سمتی رها می‌کرد. بادِ صبا (نسیم سحرگاهی) تیرِ او را به میانِ حلقه انگشتری هدایت کرد. به پاس این اتفاق، خلعت و پاداش بسیاری به او دادند و آن انگشتر را هم به او بخشیدند. پس از این ماجرا، آن پسر کمان و تیرهایش را آتش زد. پرسیدند چرا چنین کردی؟ گفت: تا آن کامیابی و رونقِ نخستین، همین‌گونه (بی‌نقص) بر جای بماند.

نکته ادبی: واژه 'رباط' در اینجا به معنای کاروان‌سرا است. تعبیر 'باد صبا' نمادی از دست تقدیر و عنایت الهی است که خارج از اراده انسان عمل می‌کند.

گه بود کز حکیم روشن رای برنیاید درست تدبیری

بسیار پیش می‌آید که حتی از انسانِ خردمند و روشن‌بین نیز تدبیری درست و نتیجه‌بخش حاصل نمی‌شود.

نکته ادبی: حکیم روشن‌رای استعاره از کسی است که در کارها صاحب‌نظر و دارای بصیرت است.

گاه باشد که کودکی نادان به غلط بر هدف زند تیری

و بسیار پیش می‌آید که کودکی بی‌تجربه و نادان، از روی اتفاق و شانس، تیری را به هدف می‌زند.

نکته ادبی: تضاد میان 'حکیم' در بیت قبل و 'کودک' در این بیت، نشان‌دهنده تقابل عقل و شانس است.