گلستان - باب سوم در فضیلت قناعت

سعدی

حکایت شمارهٔ ۱۹

سعدی
یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند تا شب در آمد خانه دهقانی دیدند ملک گفت شب آنجا رویم تا زحمت سرما نباشد یکی از وزرا گفت لایق قدر پادشاه نیست به خانه دهقانی التجا کردن هم اینجا خیمه زنیم و آتش کنیم .دهقان را خبر شد ما حضری ترتیب کرد و پیش آورد وزمین ببوسید و گفت قدر بلند سلطان نازل نشدی ولیکن نخواستند که قدر دهقان بلند گردد. سلطان را سخن گفتن او مطبوع آمد شبانگاه به منزل او نقل کردند بامدادانش خلعت و نعمت فرمود شنیدندش که قدمی چند در رکاب سلطان همی رفت و میگفت
ز قدر و شوکت سلطان نگشت چیزی کم از التفات به مهمانسرای دهقانی
کلاه گوشه دهقان به آفتاب رسید که سایه بر سرش انداخت چون تو سلطانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

حکایت پیش رو، نمونه‌ای درخشان از آموزه‌های اخلاقی است که در آن تواضع و فروتنیِ صاحب‌قدرت، نه تنها از جایگاه او نمی‌کاهد، بلکه بزرگیِ روح او را جلوه‌گر می‌سازد. در اینجا، تضادی میان تفکرِ متصلبِ درباریان که عزت را در تجملات می‌بینند و بینشِ رندانه و هوشمندانهٔ دهقان که عزت را در برقراریِ ارتباطِ انسانی می‌بیند، ترسیم شده است.

هدف نویسنده از این داستان، نکوهشِ کبر و غرورِ بیجا و ستایشِ گشاده‌رویی و خردمندی است. این متن نشان می‌دهد که نگاهِ محبت‌آمیزِ یک بزرگ‌مرد، حتی به فرودست‌ترین طبقات جامعه، می‌تواند زندگی و جایگاه آنان را دگرگون کند و در عین حال، شکوهِ واقعیِ بخشنده را بیش از پیش نمایان سازد.

معنای روان

یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند تا شب در آمد خانه دهقانی دیدند ملک گفت شب آنجا رویم تا زحمت سرما نباشد یکی از وزرا گفت لایق قدر پادشاه نیست به خانه دهقانی التجا کردن هم اینجا خیمه زنیم و آتش کنیم .دهقان را خبر شد ما حضری ترتیب کرد و پیش آورد وزمین ببوسید و گفت قدر بلند سلطان نازل نشدی ولیکن نخواستند که قدر دهقان بلند گردد. سلطان را سخن گفتن او مطبوع آمد شبانگاه به منزل او نقل کردند بامدادانش خلعت و نعمت فرمود شنیدندش که قدمی چند در رکاب سلطان همی رفت و میگفت

پادشاهی به همراه تعدادی از نزدیکان خود در فصل زمستان هنگام شکار از عمارت و محل اقامت خود دور افتادند و شب‌هنگام خانه‌ی دهقانی را یافتند. پادشاه پیشنهاد کرد برای رهایی از سوز و سرمای شب به خانه آن مرد بروند. یکی از وزرا از سرِ غرور و کبر گفت که شایسته شأن پادشاه نیست که به خانه دهقانی پناه ببرد و پیشنهاد کرد همان‌جا خیمه بزنند و آتش بیفروزند. دهقان که صدای آن‌ها را شنید، با شتاب غذایی آماده کرد و نزد پادشاه آورد و زمین را بوسید و با هوشمندی گفت که اگرچه این خانه در شأن مقامِ بلندِ سلطان نیست، اما با حضور او، شأن دهقان بسیار بالا خواهد رفت. سخنِ سنجیده دهقان به دلِ پادشاه نشست و شب را در خانه او گذراندند. صبحگاهان، پادشاه به او خلعت و مال بخشید و دهقان در حالی که به بدرقه پادشاه می‌رفت، این اشعار را می‌خواند.

نکته ادبی: استفاده از 'عمارت' به معنای جایگاه سکونت و آبادانی و 'التجا' به معنای پناه بردن، نشان‌دهنده سبک نثر مسجع و موزون قرن هفتم هجری است. 'نازل نشدی' در اینجا با رویکردی کهن به معنای 'شایستهِ فرود آمدن نیست' به کار رفته است.

ز قدر و شوکت سلطان نگشت چیزی کم از التفات به مهمانسرای دهقانی

شکوه و بزرگیِ تو ای پادشاه، به هیچ وجه با سر زدن و توجه کردن به خانه ساده‌ی این دهقان، کم و ناچیز نشد.

نکته ادبی: التفات در اینجا به معنای توجه کردن و نظر افکندن است. مهمان‌سرا در اینجا کنایه از کلبه محقر دهقان است که با مهمان‌نوازی او، تبدیل به مکانِ تکریمِ پادشاه شده است.

کلاه گوشه دهقان به آفتاب رسید که سایه بر سرش انداخت چون تو سلطانی

جایگاه و مقامِ این دهقانِ ساده‌دل به قدری والا شد که به اوجِ افتخار رسید؛ چرا که پادشاهی چون تو، بر سرِ او سایه افکند و به او توجه نشان داد.

نکته ادبی: کلاه گوشه به آفتاب رسیدن کنایه‌ای است از رسیدن به اوجِ عزت و سربلندی. سایه افکندن استعاره از حمایت و لطفِ پادشاه است.

آرایه‌های ادبی

کنایه کلاه گوشه به آفتاب رسید

اشاره به کسب اعتبار و بلندمرتبگی و عزت یافتن به دلیل توجه پادشاه.

استعاره سایه بر سرش انداخت

تشبیه لطف و عنایت پادشاه به سایه‌ای که از فرد حمایت کرده و او را ارج می‌نهد.

تضاد و پارادوکس قدر بلند سلطان نازل نشدی / قدر دهقان بلند گردد

ایجاد تقابل میان جایگاه واقعی فرد و جایگاه اجتماعی او که با نگاه پادشاه تغییر ماهیت می‌دهد.