گلستان - باب سوم در فضیلت قناعت

سعدی

حکایت شمارهٔ ۱۲

سعدی
خشکسالی در اسکندریه عنان طاقت درویش از دست رفته بود درهای آسمان بر زمین بسته و فریاد اهل زمین به آسمان پیوسته
عجب که دود دل خلق جمع مینشود که ابر گردد و سیلاب دیده بارانش
گر تتر بکشد این مخنث را تتری را دگر نباید کشت
چنین شخصی که یک طرف از نعت او شنیدی دراین سال نعمتی بیکران داشت تنگدستان را سیم و زر دادی و مسافران را سفره نهادی گروهی درویشان از جور فاقه به طاقت رسیده بودند آهنگ دعوت او کردند و مشاورت به من آوردند سر از موافقت باز زدم و گفتم
تن به بیچارگی و گرسنگی بنه و دست پیش سفله مدار
پرنیان و نسیج بر نااهل لاجورد و طلاست بر دیوار

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این متن تصویری از دوران سخت خشکسالی و تضاد میان رنجِ نیازمندان و ناپایداریِ اخلاقیِ توانگرانِ بی‌مایه را به تصویر می‌کشد. نویسنده با ترسیم فضایِ یأس‌بارِ ناشی از قحطی، به تقابلِ میانِ عزت‌نفسِ درویشان و پستیِ اخلاقیِ اغنیا می‌پردازد و بر این نکته تأکید دارد که تحملِ گرسنگی، بسی شایسته‌تر از دراز کردنِ دستِ نیاز به سوی فرومایگان است.

در نگاهی کلی‌تر، این حکایت هشداری است اخلاقی در بابِ جایگاهِ بخشش و کرامتِ انسانی؛ که ثروت باید در جایِ درست و نزدِ اهلش هزینه شود و آدمی نباید برای رفعِ حاجت، تن به ذلتِ گدایی از نااهلان دهد.

معنای روان

خشکسالی در اسکندریه عنان طاقت درویش از دست رفته بود درهای آسمان بر زمین بسته و فریاد اهل زمین به آسمان پیوسته

قحطی شدیدی در اسکندریه رخ داد که صبر و توان مردم فقیر را به کلی از بین برد. رحمت الهی از زمین دریغ شده بود و ناله‌های مردم ستمدیده به درگاه خداوند می‌رسید.

نکته ادبی: عنانِ طاقت؛ استعاره‌ای از زمام و کنترلِ صبر و شکیبایی است.

عجب که دود دل خلق جمع مینشود که ابر گردد و سیلاب دیده بارانش

شگفت‌آور است که آه و ناله و درد دل مردم ستمدیده به هم نمی‌پیوندد تا ابری شود و با سیلاب اشک آنان، باران رحمت یا عذاب الهی ببارد.

نکته ادبی: دودِ دل، کنایه از آه و ناله‌ای است که از سرِ درد و سوختگیِ قلب برمی‌آید.

گر تتر بکشد این مخنث را تتری را دگر نباید کشت

اگر قوم تاتار این فردِ ترسو و بی‌مایه را بکشند، گویی به اندازه‌ی کشتنِ یک تاتارِ جنگجو کار کرده‌اند (به دلیلِ پستی و ضرری که این فرد برای جامعه دارد).

نکته ادبی: مخنث به معنای کسی است که در رفتار و کردارش سستی و ضعف دارد و فاقد مردانگی و شجاعت است.

چنین شخصی که یک طرف از نعت او شنیدی دراین سال نعمتی بیکران داشت تنگدستان را سیم و زر دادی و مسافران را سفره نهادی گروهی درویشان از جور فاقه به طاقت رسیده بودند آهنگ دعوت او کردند و مشاورت به من آوردند سر از موافقت باز زدم و گفتم

فردی که توصیفش را شنیدی، در آن سال پر از بلا، ثروت فراوانی داشت و به نیازمندان کمک می‌کرد. گروهی از درویشان که از شدت گرسنگی به تنگ آمده بودند، تصمیم گرفتند از او یاری بخواهند و با من مشورت کردند. من با پیشنهاد آن‌ها مخالفت کردم و گفتم:

نکته ادبی: سر از موافقت باز زدن به معنای مخالفت کردن و نپذیرفتن درخواست است.

تن به بیچارگی و گرسنگی بنه و دست پیش سفله مدار

با بیچارگی و گرسنگی بساز و تحمل کن، اما برای درخواست کمک، دست نیاز پیش آدم فرومایه و پست دراز مکن.

نکته ادبی: سفله به معنای آدمِ فرومایه، دون‌همت و کسی است که از فضیلت اخلاقی بی‌بهره است.

پرنیان و نسیج بر نااهل لاجورد و طلاست بر دیوار

بخشش ثروت و نعمت به فردی که شایستگی آن را ندارد، مانندِ استفاده از طلا و لاجورد برای تزیینِ دیوار است که ارزشی برای آن دیوار نمی‌آفریند و هدر دادنِ آن است.

نکته ادبی: پرنیان و نسیج استعاره از پارچه‌های گران‌بها و منسوجات نفیس هستند که کنایه از ثروت و امکانات رفاهی است.

آرایه‌های ادبی

استعاره عنان طاقت

تشبیه صبر به اسبی که مهارش در دست آدمی است و اینجا از دست رفته است.

تشبیه پرنیان و نسیج بر نااهل، لاجورد و طلاست بر دیوار

بخشیدن به فردِ نالایق را به هدر دادنِ طلا روی دیوار تشبیه کرده است.

مجاز و کنایه دود دل

مجاز از آه و ناله‌ای که از شدت غم و رنجِ درونی برمی‌آید.