گلستان - باب دوم در اخلاق درویشان

سعدی

حکایت شمارهٔ ۳۷

سعدی
فقیهی پدر را گفت هیچ ازین سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمی کند به حکم آن که نمی بینم مر ایشان را فعلی موافق گفتار
ترک دنیا به مردم آموزند خویشتن سیم و غله اندوزند
عالمی را که گفت باشد و بس هر چه گوید نگیرد اندر کس
عالم آن کس بود که بد نکند نه بگوید به خلق و خود نکند
اتأمرون الناس بالبر و تنْسون انفسکم
عالم که کامرانی و تن پروری کند او خویشتن گمست که را رهبری کند
پدر گفت ای پسر به مجرد خیال باطل نشاید روی از تربیت ناصحانبگردانیدن و علما را به ضلالت منسوب کردن و در طلب عالم معصوم از فواید علم محروم ماندن همچو نابینایی که شبی در وحل افتاده بود و می گفت آخر یکی از مسلمانان چراغی فرا راه من دارید زنی فارجه بشنید و گفت تو که چراغ نبینی به چراغ چه بینی. همچنین مجلس وعظ چو کلبه بزازست آنجا تا نقدی ندهی بضاعتی نستانی و اینجا تا ارادتی نیاری سعادتی نبری
گفت عالم به گوش جان بشنو ور نماند بگفتنش کردار
باطلست آن چه مدعی گوید خفته را خفته کی کند بیدار
مرد باید که گیرد اندر گوش ور نوشته است پند بر دیوار
صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه بشکست عهد صحبت اهل طریق را
گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود تا اختیار کردی از آن این فریق را
گفت آن گلیم خویش بدر می برد ز موج وین جهد می کند که بگیرد غریق را

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه یکی از حکایت‌های نغز و حکیمانه در ادبیات کلاسیک است که به نقدِ تضاد میان «گفتار» و «کردار» در میان مدعیانِ وعظ و دانش می‌پردازد. پرسش بنیادینِ مطرح شده این است که آیا می‌توان سخن حق را از کسی که خود به آن عمل نمی‌کند، پذیرفت؟

در ادامه، متن با رویکردی عقلانی پاسخ می‌دهد که نباید به بهانه نقص در رفتارِ گوینده، از حقیقت و علم محروم شد. تفاوت نهادن میانِ «زهدِ انزواطلبانه» و «رسالتِ اجتماعیِ عالِم»، اوجِ معنایی این اثر است که دومی را به دلیلِ درگیر شدن با رنجِ دیگران و تلاش برای نجاتِ مردم، بر اولی برتری می‌دهد.

معنای روان

فقیهی پدر را گفت هیچ ازین سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمی کند به حکم آن که نمی بینم مر ایشان را فعلی موافق گفتار

فقیهی به پدرش گفت: این سخنانِ زیبا و فریبنده‌ای که واعظان می‌گویند، هیچ تأثیری در من ندارد؛ زیرا رفتارشان با گفته‌هایشان همخوانی ندارد.

نکته ادبی: ترکیب «سخنان رنگین دلاویز» کنایه از سخنان ظاهری و پرآب‌ورنگ اما توخالی است.

ترک دنیا به مردم آموزند خویشتن سیم و غله اندوزند

به مردم یاد می‌دهند که از دنیا دل بکنند، در حالی که خودشان ثروت و گندم ذخیره می‌کنند.

نکته ادبی: «سیم و غله» نمادِ تعلقاتِ مادی و مال‌اندوزی است.

عالمی را که گفت باشد و بس هر چه گوید نگیرد اندر کس

دانشمندی که فقط حرف می‌زند و عمل نمی‌کند، حرفش در هیچ‌کس اثر نخواهد کرد.

نکته ادبی: «نگیرد اندر کس» یعنی تأثیری در جان و دلِ مخاطب نمی‌گذارد.

عالم آن کس بود که بد نکند نه بگوید به خلق و خود نکند

دانشمندِ واقعی کسی است که خودش کار بد انجام ندهد، نه اینکه فقط دیگران را از بدی منع کند و خودش مرتکب آن شود.

نکته ادبی: در اینجا بر تقدمِ اخلاقِ عملی بر اخلاقِ زبانی تأکید شده است.

اتأمرون الناس بالبر و تنْسون انفسکم

آیا مردم را به نیکی فرمان می‌دهید و خود را فراموش می‌کنید؟

نکته ادبی: این بخشی از آیه ۴۴ سوره بقره است که به عنوان شاهدی قرآنی بر نقدِ عمل‌گریزی به کار رفته است.

عالم که کامرانی و تن پروری کند او خویشتن گمست که را رهبری کند

دانشمندی که به دنبالِ عیاشی و رفاه‌طلبی است، خودش گمراه است و چطور می‌تواند راهنمای دیگران باشد؟

نکته ادبی: «تن‌پروری» استعاره از دلبستگی به امورِ دنیوی و راحتیِ جسم است که با وظیفه خطیرِ ارشاد در تضاد است.

پدر گفت ای پسر به مجرد خیال باطل نشاید روی از تربیت ناصحانبگردانیدن و علما را به ضلالت منسوب کردن و در طلب عالم معصوم از فواید علم محروم ماندن همچو نابینایی که شبی در وحل افتاده بود و می گفت آخر یکی از مسلمانان چراغی فرا راه من دارید زنی فارجه بشنید و گفت تو که چراغ نبینی به چراغ چه بینی. همچنین مجلس وعظ چو کلبه بزازست آنجا تا نقدی ندهی بضاعتی نستانی و اینجا تا ارادتی نیاری سعادتی نبری

پدر گفت: فرزندم، فقط به خاطرِ این تصورِ اشتباه نباید از نصیحتِ ناصحان روی برگردانی و علما را گمراه بدانی. اگر به دنبال دانشمندی باشی که کاملاً معصوم و بی‌نقص باشد، از بهره‌های دانش محروم خواهی ماند. مانند آن نابینایی که در گِل افتاده بود و می‌گفت: کسی چراغی بیاورد. زنی طعنه‌آمیز گفت: تو که چراغ را نمی‌بینی، از چراغ چه سودی می‌بری؟ مجلسِ موعظه هم مانند مغازه است؛ تا پولی (اخلاص) ندهی، کالایی (معرفت) نمی‌خری؛ تا ارادتی نداشته باشی، سعادتی نمی‌یابی.

نکته ادبی: «وحل» به معنی گِل و لای است. «فارجه» به معنای زنی نکته‌سنج و طعنه‌زن است. «بضاعتی» در اینجا استعاره از معرفت و علم است.

گفت عالم به گوش جان بشنو ور نماند بگفتنش کردار

ای پسر، سخنِ عالم را با گوش جان بشنو، حتی اگر در عملِ او خللی باشد.

نکته ادبی: «گوش جان» کنایه از شنیدن با دقت و با هدفِ آموختن است.

باطلست آن چه مدعی گوید خفته را خفته کی کند بیدار

اینکه مدعی می‌گوید چون گوینده ناقص است، سخنش باطل است، حرفِ بیهوده‌ای است؛ مگر می‌شود فردِ خوابیده، خوابیده‌ی دیگری را بیدار کند؟ (پس اصلِ حقیقت جدا از حالِ گوینده است).

نکته ادبی: تمثیلِ «خفته» برای اشاره به غفلتِ گوینده به کار رفته است.

مرد باید که گیرد اندر گوش ور نوشته است پند بر دیوار

انسان باید پند و حکمت را بیاموزد و بپذیرد، حتی اگر آن پند بر روی دیوار نوشته شده باشد (یعنی گوینده اهمیتِ ثانویه دارد).

نکته ادبی: تأکید بر «علم‌جویی» فارغ از جایگاه یا وضعیتِ گوینده.

صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه بشکست عهد صحبت اهل طریق را

فردی با معرفت و صاحب‌دل، از صومعه و خانقاه به مدرسه آمد و عهدِ دوستی با اهلِ طریقت را شکست.

نکته ادبی: «اهل طریق» اشاره به صوفیان یا زاهدانِ منزوی است.

گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود تا اختیار کردی از آن این فریق را

پرسیدم: تفاوت بینِ عالم و عابد (زاهد) چیست که این‌گونه تصمیم گرفتی؟

نکته ادبی: «فریق» به معنای گروه و دسته است.

گفت آن گلیم خویش بدر می برد ز موج وین جهد می کند که بگیرد غریق را

گفت: عابد تلاش می‌کند گلیمِ خودش را از موجِ بلا بیرون بکشد و نجات یابد، اما عالم تلاش می‌کند غریق را نجات دهد.

نکته ادبی: استعاره‌ی «گلیم از موج بیرون کشیدن» کنایه از نجاتِ شخصی و «غریق» کنایه از مردمِ گرفتار در جهل است.

آرایه‌های ادبی

تضاد گفتار و کردار

تقابلِ میانِ ادعای زبانی و عملِ خارجی، درون‌مایه‌ی اصلیِ انتقادیِ متن است.

تمثیل نابینا در گِل و چراغ

تشبیه کردنِ جوینده‌ی علم به نابینایی که نباید به بهانه‌ی ضعفِ چراغ (گوینده)، از خیرِ نور (سخنِ حق) بگذرد.

استعاره گلیم از موج بیرون کشیدن

تصویرسازی برای نشان دادنِ زهدِ شخصی و فردگرایانه که فاقدِ مسئولیتِ اجتماعی است.

واج‌آرایی و سجع تا نقدی ندهی بضاعتی نستانی و اینجا تا ارادتی نیاری سعادتی نبری

استفاده از موازنه و سجع برای تأکید بر لزومِ اخلاص و تلاش در کسبِ دانش.