گلستان - باب دوم در اخلاق درویشان

سعدی

حکایت شمارهٔ ۳۶

سعدی
مریدی گفت پیر را چه کنم کز خلایق برنج اندرم از بس که به زیارت من همی آیند و اوقات مرا از تردد ایشان تشویش می باشد گفت هر چه درویشانند مر ایشان را وامی بده و آنچه توانگرانند از ایشان چیزی بخواه که دیگر یکی گرد تو نگردند
گر گدا پیشرو لشکر اسلام بود کافر از بیم توقع برود تا در چین