گلستان - باب دوم در اخلاق درویشان

سعدی

حکایت شمارهٔ ۱۹

سعدی
کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمت بی قیاس ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند و فایده نبود
چو پیروز شد دزد تیره روان چه غم دارد از گریه کاروان
لقمان حکیم اندر آن کاروان بود یکی گفتش از کاروانیان مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه ای گویی تا طرفی از مال ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود. گفت دریغ کلمه حکمت با ایشان گفتن
آهنی را که موریانه بخورد نتوان برد از و به صیقل زنگ
با سیه دل چه سود گفتن وعظ نرود میخ آهنین در سنگ
همانا که جرم از طرف ماست
به روزگار سلامت شکستگان دریاب که جبر خاطر مسکین بلا بگرداند
چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی بده وگرنه ستمگر به زور بستاند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه حکایتی است از ضرورت شناخت مخاطب و بیهودگی پند و اندرز به کسانی که خویِ پلیدی در جانشان ریشه دوانده است. حکیم در این داستان، بر خلاف انتظارِ مال‌باختگان، از موعظه به دزدان سر باز می‌زند و استدلال می‌کند که پند دادن به شخصِ سنگ‌دل و فاسد، همچون کوبیدن میخ در سنگ، بی‌نتیجه است.

در ادامه، متن با رویکردی اخلاقی به واکاویِ درونی می‌پردازد و بیان می‌دارد که پیش از سرزنشِ روزگار یا دیگران، باید به کوتاهی‌های خود نگریست. همچنین، توصیه به بخشش و دستگیری از نیازمندان در دورانِ سلامت و توانگری، پیامی کلیدی برای پیشگیری از خسرانِ دنیوی و اخروی است.

معنای روان

کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمت بی قیاس ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند و فایده نبود

کاروانی در سرزمین یونان مورد تهاجم راهزنان قرار گرفت و اموال بسیاری از آنان به یغما رفت. بازرگانان با گریه و زاری از راهزنان خواستند که رحم کنند و به حرمت خدا و پیامبر اموالشان را بازگردانند، اما التماس‌های آنان هیچ تأثیری در راهزنان نداشت.

نکته ادبی: واژه «بزدند» در اینجا به معنای راهزنی کردن و غارت است. «شفیع آوردن» به معنای واسطه قرار دادن کسی برای بخشش و گذشت است.

چو پیروز شد دزد تیره روان چه غم دارد از گریه کاروان

هنگامی که دزدِ تیره دل و سنگ‌سار به پیروزی رسید، دیگر هیچ‌گونه ترحمی نسبت به ناله و گریه‌ی بازرگانانِ مال‌باخته نخواهد داشت.

نکته ادبی: «تیره روان» صفتی کنایی برای کسی است که ذهن و روحش آلوده به شرارت است.

لقمان حکیم اندر آن کاروان بود یکی گفتش از کاروانیان مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه ای گویی تا طرفی از مال ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود. گفت دریغ کلمه حکمت با ایشان گفتن

لقمان حکیم در آن کاروان حضور داشت. یکی از بازرگانان از او خواست تا دزدان را موعظه کند تا شاید از اموالشان بگذرند و این همه ثروت ضایع نشود. لقمان پاسخ داد که نصیحت کردن چنین افرادی بیهوده و مایه دریغ است.

نکته ادبی: «طرفی بستن» در اینجا به معنای نتیجه گرفتن و به هدف رسیدن است. «دریغ» در اینجا به معنای افسوس و بیهوده بودن است.

آهنی را که موریانه بخورد نتوان برد از و به صیقل زنگ

آهنی را که موریانه خورده و پوسیده است، نمی‌توان با صیقل دادن و جلا بخشیدن به حالت اول بازگرداند و زنگار از آن زدود.

نکته ادبی: این بیت تمثیلی است برای انسان‌هایی که فساد در جانشان ریشه کرده و اصلاح‌ناپذیرند.

با سیه دل چه سود گفتن وعظ نرود میخ آهنین در سنگ

موعظه کردن به کسی که دلی سیاه و سنگی دارد هیچ فایده‌ای ندارد؛ همان‌طور که میخ آهنین در سنگ سخت فرو نمی‌رود.

نکته ادبی: تشبیه «وعظ» به میخ و «دلِ فاسد» به سنگ، یکی از آرایه‌های برجسته برای نشان دادن نفوذناپذیری است.

همانا که جرم از طرف ماست

حقیقت این است که ریشه‌ی این گرفتاری و جرم، کوتاهی و تقصیرِ خود ماست.

نکته ادبی: تغییر لحن از روایت به یک نتیجه‌گیری اخلاقی و اعتراف به مسئولیت فردی.

به روزگار سلامت شکستگان دریاب که جبر خاطر مسکین بلا بگرداند

در روزگار سلامتی و توانگری، حالِ دل‌شکستگان و نیازمندان را دریاب و به آنان کمک کن؛ چرا که دلجویی و کمک به فقیران، بلاها را از تو دور می‌کند.

نکته ادبی: «جبر خاطر» به معنای دلجویی و تسلی دادن به شخص غمگین است.

چو سائل از تو به زاری طلب کند چیزی بده وگرنه ستمگر به زور بستاند

هنگامی که نیازمندی با زاری از تو درخواست کمک کرد، به او ببخش؛ وگرنه ستمگری پیدا می‌شود که آن مال را با زور از تو خواهد گرفت.

نکته ادبی: اشاره به قانونِ ناگزیرِ عدالتِ روزگار: اگر خود از سرِ میل ندهی، به اجبار و با خسران از دست خواهی داد.

آرایه‌های ادبی

تمثیل آهنی را که موریانه بخورد...

تمثیل برای نشان دادن عمقِ فساد و تباهی که اصلاح‌ناپذیر است.

تشبیه نرود میخ آهنین در سنگ

تشبیه موعظه به میخ و دلِ سخت به سنگ، برای نشان دادن بی‌پاسخ ماندنِ پند.

کنایه تیره روان

کنایه از انسانِ پلید و سنگ‌دل که بهره‌ای از انسانیت نبرده است.

تضاد سلامت و شکستگان

تقابل میان دورانِ آسودگی و دورانِ پریشانی برای بیانِ درس اخلاقی.