گلستان - باب دوم در اخلاق درویشان

سعدی

حکایت شمارهٔ ۱۷

سعدی
پیاده ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه بدر آمد و همراه ما شد و معلومی نداشت و خرامان همی رفت و می گفت
نه به استر بر سوارم نه چه اشتر زیر بارم نه خداوند رعیت نه غلام شهریارم
غم موجود و پریشانی معدوم ندارم نفسی می زنم آسوده و عمری می گذارم
اشتر سواری گفتش ای درویش کجا می روی برگرد که به سختی بمیری نشنید و قدم در بیابان نهاد و برفت چون به نخله محمود در رسیدیم توانگر را اجل فرا رسید درویش به بالینش فراز آمد و گفت ما به سختی بنمردیم و تو بر بختی بمردی
شخصی همه شب بر سر بیمار گریست چون روز آمد بمرد و بیمار بزیست
ای بسا اسب تیز رو که بماند که خر لنگ جان بمنزل برد
بس که در خاک تندرستان را دفن کردیم و زخم خورده نمرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایت یکی از تأمل‌برانگیزترین داستان‌های اخلاقی است که به تقابل میان دلبستگی‌های دنیوی و سبک‌باریِ عارفانه می‌پردازد. نویسنده در پیِ آن است که پوچیِ غرورِ ثروتمندان و ناپایداریِ دنیا را به تصویر بکشد و نشان دهد که چگونه تقدیر، فارغ از دارایی یا فقر، رقم می‌خورد.

تم اصلی اثر، مفهوم «توکل» و بی‌ارزشیِ اسبابِ مادی در برابر مشیت الهی است. حکایتِ پیش‌رو به خواننده یادآوری می‌کند که تکیه بر زر و زور، هیچ تضمینی برای بقا نیست و چه‌بسا کسانی که با بارِ گرانِ تجملات به راه می‌افتند، پیش از رسیدن به مقصد از پای درآیند و آنان که سبک‌بار و رها هستند، به مقصود برسند.

معنای روان

پیاده ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه بدر آمد و همراه ما شد و معلومی نداشت و خرامان همی رفت و می گفت

مردی پیاده و پابرهنه از شهر کوفه همراه با کاروان حجاز با ما همسفر شد. او هیچ مال و توشه‌ای نداشت، اما با خاطری آسوده و خوش‌خوی در حرکت بود و این‌گونه می‌سرود:

نکته ادبی: «معلوم» در این بافتار، به معنایِ متاع، توشه و دارایی است که در سفرهای طولانی قدیمی، داشتنِ آن برای بقا ضروری بود.

نه به استر بر سوارم نه چه اشتر زیر بارم نه خداوند رعیت نه غلام شهریارم

نه سوار بر شتر یا استر هستم و نه بار سنگینی بر دوش دارم؛ نه حاکم و مالکی بر دیگرانم و نه بنده و زیردست کسی.

نکته ادبی: اشاره به آزادی از قید و بندهای مادی و اجتماعی که انسان را در بندِ تعلقات نگه می‌دارد.

غم موجود و پریشانی معدوم ندارم نفسی می زنم آسوده و عمری می گذارم

نه غم و اندوهی برای اموال و دارایی دارم که ندارم، و نه غصه و پریشانی برای از دست دادنشان. آزادانه نفس می‌کشم و عمرم را با آرامش سپری می‌کنم.

نکته ادبی: «معدوم» و «موجود» در اینجا اشاره به دارایی و نداری دارد؛ تضاد زیبایی که نشان‌دهنده رضایت درونی است.

اشتر سواری گفتش ای درویش کجا می روی برگرد که به سختی بمیری نشنید و قدم در بیابان نهاد و برفت چون به نخله محمود در رسیدیم توانگر را اجل فرا رسید درویش به بالینش فراز آمد و گفت ما به سختی بنمردیم و تو بر بختی بمردی

مردی ثروتمند که سوار بر شتر بود، او را مسخره کرد و گفت: ای درویش کجا می‌روی؟ بازگرد که از سختیِ راه هلاک خواهی شد. درویش گوش نکرد و به راهش ادامه داد. وقتی به منطقه‌ای به نام «نخله محمود» رسیدیم، مرگِ آن ثروتمند فرا رسید. درویش بر بالین او آمد و گفت: من با آنکه پیاده بودم از سختی راه نمردم، اما تو با تمام امکانات و ثروتت، اسیرِ سرنوشت شدی و مُردی.

نکته ادبی: جناس میان «سختی» (دشواریِ راه) و «بختی» (مربوط به بخت و تقدیر) اوجِ کلامِ نویسنده است؛ او می‌گوید مرگ، تابعِ ثروت نیست.

شخصی همه شب بر سر بیمار گریست چون روز آمد بمرد و بیمار بزیست

کسی تمام شب بر بالین بیماری گریست و برای او عزاداری کرد؛ اما وقتی صبح شد، آن فرد عزادار از دنیا رفت و آن بیمار زنده ماند.

نکته ادبی: این بیت نشان‌دهنده ناتوانیِ بشر در پیش‌بینیِ مرگ و زندگی است که همواره برخلافِ ظاهرِ امور جریان دارد.

ای بسا اسب تیز رو که بماند که خر لنگ جان بمنزل برد

چه بسیار اسب‌های تندرویی که در میانه راه از حرکت بازماندند و چه بسیار خر‌های لنگی که به مقصد رسیدند.

نکته ادبی: استعاره از این که اسباب ظاهری قدرت (اسب تیزرو) ضامن موفقیت نیست و اراده و قسمت می‌تواند تعیین‌کننده باشد.

بس که در خاک تندرستان را دفن کردیم و زخم خورده نمرد

بسیارند انسان‌های تندرست و سالمی که ما در خاک دفن کردیم، در حالی که مجروحان و رنجورانی بودند که زنده ماندند.

نکته ادبی: اشاره به غافلگیریِ مرگ و این که تندرستی، تضمین‌کننده طول عمر نیست.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) موجود و معدوم / تندرستان و زخم‌خورده

برای نشان دادن نابرابری‌های ظاهری دنیا و وارونگیِ تقدیر از تقابل کلمات استفاده شده است.

جناس سختی و بختی

استفاده از شباهت لفظی برای ایجاد ضرب‌آهنگ و تأکید بر تفاوت میانِ سختیِ ظاهری (راه) و تقدیرِ الهی (بخت).

کنایه معلومی نداشت

کنایه از بی‌پولی و نداشتنِ ابزارِ معاش و توشه‌ی راه.

تمثیل اسب تیزرو و خر لنگ

تمثیلی برای تقابل کسانی که تکیه بر اسباب مادی و غرور دارند در برابر کسانی که بی‌ادعا و متواضعانه حرکت می‌کنند.