گلستان - باب دوم در اخلاق درویشان

سعدی

حکایت شمارهٔ ۱۰

سعدی
یکی پرسید از آن گم کرده فرزند که ای روشن گهر پیر خردمند
ز مصرش بوی پیراهن شنیدی چرا در چاه کنعانش ندیدی؟
بگفت احوال ما برق جهان است دمی پیدا و دیگر دم نهان است
گهی بر طارم اعلی نشینیم گهی بر پشت پای خود نبینیم
اگر درویش در حالی بماندی سر دست از دو عالم برفشاندی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به ناپایداری حالات انسانی و تضاد میان آگاهی غیبی و محدودیت‌های بینشِ دنیوی می‌پردازد. شاعر در قالب گفت‌وگویی تمثیلی، به این حقیقت اشاره دارد که آدمی همواره در نوسانِ میانِ اوج و حضیض، و روشنایی و تاریکی است.

مضمون اصلی، ضرورتِ پذیرشِ تغییراتِ روزگار و درکِ این نکته است که ثبات در احوالِ انسانی ناممکن است؛ چنان‌که حتی اولیای الهی نیز در معرضِ قبض و بسط‌هایِ روحی و محدودیت‌هایِ بیناییِ دنیوی بوده‌اند.

معنای روان

یکی پرسید از آن گم کرده فرزند که ای روشن گهر پیر خردمند

شخصی از پیرمردی که فرزندش را گم کرده بود، این‌گونه پرسید: ای پیرمردی که صاحب بصیرت و پاک‌سرشت هستی.

نکته ادبی: روشن‌گهر کنایه از صاحبِ بینشِ باطنی و پاک‌نهاد است.

ز مصرش بوی پیراهن شنیدی چرا در چاه کنعانش ندیدی؟

اگر تو که بوی پیراهن یوسف را از سرزمین مصر حس می‌کردی، چرا در آن زمان که یوسف در چاه کنعان بود، او را ندیدی؟

نکته ادبی: تلمیح به داستان حضرت یعقوب و یوسف؛ بیانگرِ این نکته که آگاهیِ غیبی همواره با بیناییِ ظاهری همراه نیست.

بگفت احوال ما برق جهان است دمی پیدا و دیگر دم نهان است

پیر در پاسخ گفت: احوالِ ما انسان‌ها همانند درخشیدنِ برق در آسمان است؛ یک لحظه آشکار و پدیدار می‌شویم و لحظه‌ای دیگر از دیده پنهان می‌گردیم.

نکته ادبی: تشبیه احوال به برق برای تأکید بر ناپایداری و کوتاهیِ زمانِ خوشی و ناخوشی است.

گهی بر طارم اعلی نشینیم گهی بر پشت پای خود نبینیم

گاهی آن‌چنان جایگاهِ رفیعی می‌یابیم که گویی بر بلندترین جایگاه آسمان نشسته‌ایم و گاهی چنان درمانده و بیچاره می‌شویم که حتی جلوی پای خود را نیز نمی‌بینیم.

نکته ادبی: طارم اعلی استعاره از اوجِ عزت و کمال است و ندیدنِ پشتِ پا کنایه از نهایتِ حیرت و بی‌خبری است.

اگر درویش در حالی بماندی سر دست از دو عالم برفشاندی

اگر انسان (سالک یا درویش) همواره در یک حالتِ ثابتِ روحی باقی می‌ماند، قطعاً از هر دو عالمِ دنیا و آخرت دل می‌کند و آن‌ها را رها می‌ساخت.

نکته ادبی: سرِ دست افشاندن کنایه از ترک کردن، رها کردن و بی‌اعتنایی نسبت به چیزی است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح مصر، چاه کنعان، پیراهن

اشاره به داستان حضرت یعقوب و حضرت یوسف که در قرآن کریم آمده است.

تشبیه احوال ما برق جهان است

مانند دانستنِ حالاتِ آدمی به برق، برای بیان ناپایداری.

تضاد و تناسب طارم اعلی و پشت پای خود

تقابلِ میانِ اوجِ آسمان (عزت) و پستیِ زمین (درماندگی) برای نشان دادن نوساناتِ احوال.

کنایه سر دست افشاندن

به معنای رها کردن و اعراض از دنیا و مافیها.