گلستان - باب اول در سیرت پادشاهان

سعدی

حکایت شمارهٔ ۳۲

سعدی
شیادی گیسوان بافت یعنی علویست و با قافله حجاز به شهری در آمد که از حج همی آیم و قصیده ای پیش ملک برد که من گفته ام. نعمت بسیارش فرمود و اکرام کرد تا یکی از ندمای حضرت پادشاه که در آن سال از سفر دریا آمده بود گفت من او را عید اضحی در بصره دیدم. معلوم شد که حاجی نیست دیگری گفتا پدرش نصرانی بود در ملطیه پس او شریف چگونه صورت بندد و شعرش را به دیوان انوری دریافتند ملک فرمود تا بزنندش و نفی کنند تا چندین دروغ درهم چرا گفت.
گفت ای خداوند روی زمین یک سخن دیگر در خدمت بگویم اگر راست نباشد به هر عقوبت که فرمایی سزاوارم گفت بگو تا آن چیست گفت
دوغ
ملک را خنده گرفت و گفت ازین راست تر سخن تا عمر او بوده باشد نگفته است. فرمود تا آنچه مأمول اوست مهیا دارند و به خوشی برود.

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این حکایت، روایتگرِ تقابلِ میان فریبکاری و حقیقت‌جویی در ساختارِ قدرت است. نویسنده با ترسیمِ چهره‌ی شیادی که با ظاهرسازی‌های مذهبی و فرهنگی سعی در فریبِ پادشاه دارد، نشان می‌دهد که چگونه می‌توان با تکیه بر نیرنگ، جایگاهی دروغین ساخت و با همان ابزار، در معرضِ رسوایی قرار گرفت.

نقطه‌ی اوجِ این روایت، در تغییرِ لحنِ هوشمندانه‌ی شخصیتِ فریبکار نهفته است. او با درکِ بن‌بستِ ناشی از دروغ‌های پیشین، با پاسخی طنزآمیز و به‌ظاهر ساده، فضای سنگینِ خشمِ پادشاه را تغییر می‌دهد و نشان می‌دهد که گاه، رهایی از دشوارترین مهلکه‌ها نه با سخنانِ بزرگ و پرطمطراق، بلکه با پناه بردن به طنز و اعترافِ ضمنی به پوچیِ رفتار، ممکن می‌شود.

معنای روان

شیادی گیسوان بافت یعنی علویست و با قافله حجاز به شهری در آمد که از حج همی آیم و قصیده ای پیش ملک برد که من گفته ام. نعمت بسیارش فرمود و اکرام کرد تا یکی از ندمای حضرت پادشاه که در آن سال از سفر دریا آمده بود گفت من او را عید اضحی در بصره دیدم. معلوم شد که حاجی نیست دیگری گفتا پدرش نصرانی بود در ملطیه پس او شریف چگونه صورت بندد و شعرش را به دیوان انوری دریافتند ملک فرمود تا بزنندش و نفی کنند تا چندین دروغ درهم چرا گفت.

شیادی با بافتن موهایش خود را از نوادگان پیامبر (علوی) جلوه داد و همراه کاروان حج وارد شهری شد و ادعا کرد که از حج بازگشته است. او قصیده‌ای را که سروده‌ی دیگران بود، به نام خود به پادشاه تقدیم کرد. پادشاه به او پاداش و احترام زیادی بخشید، تا اینکه یکی از درباریان که همان سال از سفر دریایی آمده بود، گفت که او را در عید قربان در بصره دیده است؛ پس معلوم شد حاجی نیست. دیگری گفت که پدر او در شهر ملطیه مسیحی بوده، پس چگونه می‌تواند از سادات باشد؟ همچنین متوجه شدند شعرش متعلق به دیوان انوری است. پادشاه دستور داد او را بزنند و تبعید کنند که چرا چندین دروغ بزرگ را با هم درآمیخته است.

نکته ادبی: عبارت صورت بندد در اینجا به معنای ادعا کردن و نسبت دادنِ نابجاست و نفی کردن در متون کهن به معنای تبعید و اخراج از شهر است.

گفت ای خداوند روی زمین یک سخن دیگر در خدمت بگویم اگر راست نباشد به هر عقوبت که فرمایی سزاوارم گفت بگو تا آن چیست گفت

آن مرد گفت: ای پادشاه، اجازه دهید یک سخن دیگر در حضور شما بگویم؛ اگر این حرفم راست نباشد، به هر مجازاتی که بخواهید، تن می‌دهم. پادشاه گفت: بگو ببینم آن چیست.

نکته ادبی: خداوند روی زمین کنایه از پادشاه است و عبارت در خدمت بگویم به معنای در حضور شما عرض کنم است.

دوغ

گفت: دوغ.

نکته ادبی: این پاسخ کوتاه و طنزآمیز، نقیضِ ادعاهای بزرگِ پیشین است که با اشاره به یک خوراکی ساده، بی‌محتواییِ تمامِ گفته‌های قبل را نشان می‌دهد.

ملک را خنده گرفت و گفت ازین راست تر سخن تا عمر او بوده باشد نگفته است. فرمود تا آنچه مأمول اوست مهیا دارند و به خوشی برود.

پادشاه خندید و گفت: راست‌ترین سخنی که در تمام عمرش گفته، همین بوده است. سپس دستور داد هرچه او آرزو داشت برایش فراهم کنند و او را با خوشی و رضایت راهی کردند.

نکته ادبی: مأمول به معنای آرزو و آنچه انتظار می‌رود است و خنده گرفتن پادشاه نشان از فروکش کردن خشم و غلبه‌ی ظرافت کلام بر تنبیه است.

آرایه‌های ادبی

کنایه خداوند روی زمین

اشاره به پادشاه به عنوان صاحب‌اختیار و قدرتِ مطلق سرزمین.

طنز دوغ

پاسخِ غیرمنتظره و ساختارشکنانه‌ای که برای رهایی از مهلکه به کار رفت و به دروغ‌های پیشین طعنه می‌زند.

تضاد دروغ‌های بزرگ در برابر واژه‌ی دوغ

تقابلِ میان ادعاهای سنگین و دروغینِ شیاد با پاسخِ ساده و مضحکِ نهایی که حقیقتِ پوشالیِ شخصیتِ او را آشکار می‌کند.